تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

آزادی امیر یعقوبعلی

یک عالمههههههههه خوشحالمممممممممممممم...امیر عزیز آزاد شده...

پی نوشت: ایکاش جلوه و کاوه هم زودتر آزاد بشن...جلوه به آقای شاهرودی نامه نوشته و در مورد بازداشت غیرقانونی اش توضیح داده...به ادامه بازداشت غیرقانونی ام پایان دهید

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: این روزها، دلم می خواد ایران باشم...توی تحریریه روزنامه اعتماد فقط...گاهی خسته میشم از این که ساعتها و ساعتها پای اینترنت میشنیم و اخبار انتخابات رو از دور پیگیری می کنم....خیلی توی وبلاگستان خبری نیست انگار، ولی بحث های داغی بین دوستان روزنامه نگار بخصوص توی فیس بوک درگرفته بود...الان هم تعدادی از دوستانم که قراره به میرحسین موسوی رای بدهند، بخصوص در یاهو360عکسهاشون رو سبز رنگ کردند... عکسهای حضور بیست هزار نفری جوانان در سالگرد مراسم دو خرداد هم نشان از تغییر در شرایط داره...میگن میشه امیدوار بود که دور بعدی انتخابات، دیگه احمدی نژاد رئیس جمهور نباشه... 

دو: اینقدر نتایج انتخابات برام مهم هست که قراره سه ساعت زمان برای رفتن به بمبئی صرف کنم و به کاندیدای مورد نظرم رای بدم...ولی دوست داشتم ایران بودم و تلاش می کردم برای این که احمدی نژاد رئیس جمهور نشه... 

سه: هند رو که از بیرون می بینی، فکر می کنی مردم طبقه فقیر، راضی هستند به فقر خودشون و پذیرفتند این شرایط رو...ولی هند رو که از داخل می بینی مردمی رو می بینی که دارند تلاش می کنند برای تغییر...امیدی به آینده خیلی دور، خیلی نزدیک رو برای روزنامه نوشتم که مکالمه ام با یک پسر نه ساله هندی هست...پسری که با یک مسواک و کف صابون کفش واکس می زنه و انگلیسی رو خیلی خوب حرف می زد و قراره بعدها در دانشگاه مدیریت بازرگانی یا تجارت بخونه و ایمان داشت به این که: I'm sure I'll change my life

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

پیش نوشت: با این همه تضادی که توی هند می بینم، از لحاظ فکری درگیرم اساسی...

عجیب بود رقص کودکان زاغه نشین هندی زیر بارونی که امروز بارید....می رقصیدند شاد و دیوانه وار...می رقصیدند در نزدیکی خونه هایی که معلوم نیست چند روز زیر بارون قراره دوام بیاره و همه شون هم تجربه های سالهای قبل خرابی خونه هاشون رو داشتند...خونه هایی که حتی چهار تا دیوار نداره....تنها دیوارش، دیوار پیاده روها و یا کناره های پل هست و دو تا تیرک چوبی یا فلزی کم ارتفاع که در زمین فرو کردند و سقفی نصفه و نیمه از جنس گونی یا حلبی که روی این تیرک ها کشیده شده ....خونه هایی که ارتفاعش گاهی به یک متر هم نمیرسه و عرضش هم شاید دوسه متر...عجیب بود رقص این کودکان که چندتایی از اونها لخت لخت بودند با موهایی که معلوم بود ماههاست شسته نشده...و از همه اینها عجیب تر، پسرک هشت نه ساله ای بود که زیر بارون دیوانه وار می رقصید در حالی که زمین رو از ادرارش هم بی نصیب نمی ذاشت...

پی نوشت۱: عجیب غریب شده هوا...از صبح تا ظهر هوا داغ داغه...بعدازظهر یک دفعه بارون میباره و بعد از بارون آسمون پر میشه از ابرهای سیاه! و هوا توی شب سرد میشه...درست مثل پاییز تهران...فصل بارون واقعی از یکی دو هفته دیگه شروع میشه و این بارون های این روزها مقدماتیه!...ولی بارون امروز از این بارون های عجیب مناطق استوایی بود با دونه های درشت سنگین که در کمتر از یک دقیقه، اینقدر خیس میشی که نمی تونی تکون بخوری انگار...قراره مثل هر سال، روزها و روزها بارون بباره...بالاخره هم نفهمیدم این فصل بارون چقدر طول میکشه...یکی میگه تا آخر شهریور یکی هم میگه تا آخر پاییز!!

پی نوشت۲: تاثیر آب و هوا که میگن یعنی این....این دوسه روز تقریبن در حالتی از خواب و بیداری به سر بردم..دیروز بعدازظهر که نمی تونستم چشمهام رو باز نگه دارم و از استادمون اجازه گرفتم بیام خونه بخوابم!!!از ساعت چهاربعدازظهر تا ساعت یازده امروز تقریبن همش خواب بودم جز یکی دوساعت...کلاسهای صبح رو هم پیچوندم اساسی...امروز فهمیدم که این مشکل رو در این یکی دو هفته اخیر خیلی از بچه های کالج داشتند و حتی مردم این منطقه هم خودشون با این مساله مواجه هستند...بعد این مشکل برای آدمی مثل من که توی ایران هم می تونست روزها توی خونه بمونه و بخوابه،مسلمن جدی تر از خواب آلودگی چندروزه بقیه مردم میشه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: هر دو متوقف شدیم...فکر می کنم حق تقدم با منه...مرد جوون توی ماشینش خونسرد و آروم نشسته در حالی که من به سختی می تونم موتور رو کنترل کنم...با صدای بلند ازش می پرسم می تونم رد بشم..سرش رو طوری حرکت میده که فکر می کنم معنی اش میشه آره...تا گاز موتور رو می گیرم، اون هم حرکت می کنه و چیزی نمونده که با سر پرت بشم روی کاپوت ماشین(البته این اتفاق برای هفته اول موتوسواری بود)...اعصابم خورد شده بود..تمام طول راه تا کالج بهش فحش دادم...وقتی از همکلاسی های هندی، معنی حرکت سر مرد جوون رو می پرسم، میگن یعنی نه!!!

دو: دو روز بود که آب مجتمع قطع شده بود ...کلافه توی آسانسور از طریق یکی از همسایه ها فهمیدم که سه روز آب نداریم به دلیل تعمیرات( در هند برای آب هیچ هزینه ای پرداخت نمیشه) و از قبل هم به همه اعلام شده بود...این مجتمع حداقل شش تا نگهبان داره برای هشت تا بلوک که هر بلوک یازده طبقه و هر طبقه چهار واحد داره...این نگهبان ها به همه ساکنان اینجا در این موارد خبر میدن جز من، اون هم فقط به این دلیل که هندی نمی فهمم و اونها هم انگلیسی نمی فهمند...به همین دلیل خیال خودشون رو راحت کردند و هیچ وقت در جریان هیچ چیزی قرار نمی گیرم...

سه: جز خیابونهای اصلی و مجتمع های ساختمانی، تابلوی بقیه کوچه ها و خیابونها فقط به زبان مراتی است...مراتی یعنی زبان مردم این منطقه از هندوستان، که با زبان هندی تاحدودی تفاوت داره...معلومه که چقدر آدرس پیدا کردن سخت میشه...از اون گذشته اون دوسه هفته ای که از اتوبوس استفاده می کردم هم همین مشکل بود...جلوی اتوبوس ها، مسیر به زبان مراتی نوشته شده بود و همه می فهمیدند باید کدوم اتوبوس رو سوار بشن باز هم جز من...تا این که از یکی از مسافرها خواسته بودم مسیرهایی رو که میخوام به زبان هندی برام بنویسه...و تا یک هفته کاغذ رو دستم می گرفتم و هر اتوبوسی که  از دور می اومد، نوشته اش رو با نوشته روی کاغذ مقایسه می کردم...دقیقن مثل این آدمهای خنگ در سرزمین های ناشناخته شده بودم... 

چهار: چند روز قبل غروب که حوصله ام سر رفته بود، رفتم پایین توی حیاط مجتمع. یک پسر تقریبن چهارساله که نقاب و لباس مرد عنکبوتی تنش بود با یک دستکش های عجیب غریب اومد و در مورد لباسش با لهجه هندی برام توضیح داد...امروز که رفته بودم فضای سبز مجتمع، دوباره اومد لب استخر و کلی شروع کرد به حرف زدن...وقتی دید که نمی فهمم یک نگاهی بهم کرد و سرش رو  تکون داد و گفت هندی نهی...من هم باید می گفتم نهی...وروجک یک نچ گفت و همچنان به هندی حرف زدن باهام ادامه داد...

پنج: تازه فهمیدم مجتمع ما، استخر داره(هرچند مثل این که برای مراقبت از بچه ها، الان آبش رو خالی کردند) فضای سبز با نیمکت داره و تاب و سرسره برای بچه ها و یک سالن ورزشی کوچیک با وسایل ورزشی و بدنسازی...اون هم از طریق اعلانی که به زبان انگلیسی روی بورد زده بودند که اگه در هر مورد مشکلی وجود داره باید به کی مراجعه کنیم، خبردار شدم...

شش: همه این موارد رو نوشتم و از یک عالمه موارد دیگه صرف نظر کردم که بگم هیچ وقت فکر نمی کردم مجبور بشم زبان هندی هم یاد بگیرم...ولی خب با یادگرفتن زبان هندی هم نه تنها چیزی از دست نمیدم که زبان حداقل یک میلیارد نفر از جمعیت کرده زمین رو یاد می گیرم...هرچند زبان هندی بدون حرکات دست و سر نمیشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز بالاخره پس از ۱۶روز بیخبری به خانواده ها گفته شده فردا با فیش بانکی و کفیل مراجعه کنند تا بازداشت شدگان روز جهانی کارگر آزاد شوند...یعنی فردا امیر و نیکزاد آزاد میشن...از وقتی این خبر رو خوندم همین طور پای کامپیوتر دارم از خوشحالی گریه می کنم...ایکاش، ایکاش هیچ اما و اگر و اتفاق دیگه ای نیفته و فردا دوستان مون آزاد بشن..خانواده ها میگن اسم جلوه و کاوه بین اسامی اعلام شده نبوده...ایکاش فردا همه آزاد بشن

از خانواده 35نفر از بازداشتی ها، فیش بانکی خواسته اند

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: این روزها رو دوست دارم...روزهایی که دقیقن در حاشیه زندگی می کنم...اخبار ایران و انتخابات و مسائل حوزه زنان رو از دور می خونم و دنبال می کنم...فقط می خونم...روزهایی که دارم یاد می گیرم باید بیشتر دید، خوند و تجربه کرد...

دیروز فکر می کردم که چقدر این خونه رو دوست دارم...خونه ای با دو تا تراس بزرگ مشرف به یک تپه پر از درخت(هرچند صاحبخونه به این تپه میگه جنگل!!!)...خونه ام طبقه چهارم یک مجتمع تقریبن بزرگ یازده طبقه است و شبهایی که ماه توی آسمون هست، عکسش از پنجره می افته روی سرامیک های کف اتاق...گاهی شبهایی که برگهای درختها به آرومی توی شب تکون می خورند، ستاره ها رو ساعتها نگاه می کنم...عاشق تمام این منظره هام...عاشق این همه سکوت...عاشق این همه آرامش...عاشق این زندگی ساده

دو: وقتی که دلم خیلی خیلی تنگ میشه فکر می کنم این همه دنبال آرامش بودم توی زندگی و بالاخره اینجا باید پیداش می کردم...این همه دور...شاید هم خیلی دیر...هرچند برغم تمام این آرامش، گاهی اوقات احساس می کنم خیلی تنهام اینجا...بی نهایت تنها...ولی دیگه نمیخوام در این مورد غر بزنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز پنجمین روزی است که ریکشاها اعتصاب کردند...دلیلش هم اینه که دولت گفته به اندازه یک روپیه، یعنی ۲۰تومان، کمتر ار مردم کرایه بگیرند...اینجا هزینه حمل و نقل با همین ریکشاها یا سه چرخه های سقف دار بدون، خیلی خیلی زیاده...همه ریکشاها کیلومترشمار دارند که بیشترشون هم مسافت رو بیشتر نشون میده...(اینجا حتی وقتی از کسی آدرس می پرسید، به شما میگه که چند کیلومتر راه هست تا مقصد مورد نظر)....بعد از دو روز خونه نشینی تصمیم گرفتم با لوتسی برم کالج...لوتسی اسم موتوری هست که هفته قبل گرفتم...البته لوتسی اسمی هست که دوست عزیزی از اون سر دنیا، برای موتورم انتخاب کرده :) شبیه وسپا هست البته شاید قشنگ تر و بیشتر زنها از این مدل استفاده می کنند...دیروز یک کلاه ایمنی مدل زنانه هم خریدم و بعد از یک هفته تمرین کوتاه دور مجتمع و خیابون های اطراف، راهی خیابون های شلوغ شدم...شلوغ یعنی ترکیبی عجیب از انبوه ماشین ، موتور،اتوبوس، دوچرخه، عابر پیاده!!!تعداد زیادی سگ و گاهی هم شتر و الاغ!!! و رانندگی هم بدون هیچ قانون و قاعده خاصی و دور میدون ها و چهار راه ها استفاده از حرکات دست به جای راهنما...

حداقل چهاربار تا پای سانحه پیش رفتم...یکبار که با یک اتوبوس بود و اینقدر دیگه چیزی نمونده بود برم زیر اتوبوس که تمام مسافران اتوبوس و افرادی که توی ایستگاه ایستاده بودند(در حقیقت وسط خیابون) شوک و مبهوت این رانندگی شده بودند...حالا عجیب این بود که اصلن اتوبوس رو ندیده بودم و بعد از شدت شوک وارده، وسط خیابون متوقف شده بودم و می خندیدم....یک بار دیگه هم اینقدر بد سر یک تقاطع گیر کرده بودم که پلیس اومد و توی اون شلوغی، ماشین هایی رو که از روبرو می اومدند متوقف کرد تا بتونم دور بزنم... از خوش شانسی خیلی زیادم بود که پلیس کمکم کرد...چون اصولن پلیس هند از این کارها نمی کنه و باید جریمه ام می کرد که بدون گواهینامه موتور سواری می کنم.

ناگفته نماند که دوست خوبم سارا در تمام این مراحل همراهم بود و علاوه بر این که برعکس من مسیر رو بلده، مدام می گفت گاز بده، بوق بزن، بگیر راست، چپ و ....که اگه نبود کمک هاش احتمالن این چهار بار تا پای سانحه پیش رفتن می شد خیلی بیشتر از اینها...و خلاصه این که دیگه از امروز من هم به جمع موتورسوارهای خیابون های شلوغ هند اضافه شدم

پی نوشت: حس بی نهایت خوبیه وقتی که آخر شب و  یا صبح های زود، توی خیابون های خلوت با سرعت گاز میدی در حالی که نسیم خنکی موهات رو نوازش می کنه...موهایی که برعکس همیشه که خیلی خیلی کوتاه بودند تا اندازه ای بلند شدند که می تونی پشت سرت جمع شون کنی..

پی نوشت۲: این مورد اول البته برای قبل از خرید این کلاه ایمنی بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

بروید خانه هایتان، خودمان خبرتان می کنیم...این آخرین پاسخی هست که به خانواده های دستگیرشدگان روز جهانی کاگر داده شده...

ماموران امنیتی باز هم مشغول تفتیش منزل جلوه و کاوه هستند....اون هم در شرایطی که این دو عضو کمپین در زندان اوین بسر می برند...خانواده های جلوه و کاوه نگران این موضوع هستند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: خوشحال از آزادی مریم مالک میخوام بهش ایمیل بزنم که این خبر رو می خونم:بازداشت 150نفر از مردم و فعالان کارگری و  اجتماعی در گردهمایی روز جهانی کارگر...از دوستان خوب کمپینی هم چندنفر در میان جمع هستند، امیر یعقوبلی،نیکزاد زنگنه، کاوه مظفری و چند نفر دیگه که نمی شناسم ...میخوام به جلوه از اعضای کمپین یک میلیون امضا و همسر کاوه که سال گذشته حدود یکماه زندان اوین بود، ایمیل بزنم هرچند هیچ کاری از دستم برنمیاد جز ابراز همدردی...ایمیل تموم شده یا نه، این خبر می رسه:بازداشت جلوه جواهری و تفتیش منزل برخی از اعضای کمپین....و جلوه در حالی دستگیر میشه که خونه نبوده، وقتی برگشته خونه ماموران داشتند خونه رو بازرسی می کردند در حالی که کاوه هم همراه شون بوده...جلوه رو هم دستگیر می کنند، به چه جرمی و اتهامی معلوم نیست...

دو: نوشته بودم اینجا زندگی راحت نیست، از کمبود امکانات نوشته بودم ...از این که سطح زندگی بیشتر مردم از کشور ما خیلی پایین تره....وضعیت بد بهداشتی هم که بماند....اما از یک چیزی ننوشته بودم ...مردم اینجا این آزادی رو دارند که برای تغییر و بهبود شرایط شون تلاش کنند...هفته قبل اینجا انتخابات کنگره بود...همه جا تعطیل بود ولی کلاسهای ما رو تعطیل نکردند...بعد از کلاس با گلناز روبروی یکی از سینماهای این شهر(که حتی سینما آزادی با اون همه اعتبار و هزینه ای که صرفش شد به پای این سینما نمیرسه) قرار گذاشته بودیم...وقتی با سارا رسیدیم سر قرار، دیدیم چند تا مرد جوان پلاکارد گرفته بودند دست شون و روبروی سینما ایستاده بودند...روبروی پلاکاردها نوشته شده بود:" آیا شما رای داده اید؟"" من رای دادم، شما چطور" و از همه قشنگ تر این جمله:

"Election budget  2000 crores, 1 vote price  less"

به همین راحتی طرفداران کاندیداها، بدون این که اسمی از کاندیدای مورد نظر بیارند، جوان ها و مردم رو تشویق می کردند به شرکت در انتخابات....حالا توی ایران چطور، توی یکی از وبلاگها می خونم:جوانان هوادار تغییرات در سومین همایش موج سوم با عنوان حمایت از میر حسین موسوی و سید محمد خاتمی با شالها و پرچم هایی به رنگ سبز حضوری پر رنگ داشتند.برخی از سایت ها و روزنامه های وابسته به دولت این انتخاب را با انقلاب های رنگی در کشورهای آسیای میانه مقایسه کرده اند!!!

خیلی دیگه از دوستان  و از جمله خود من فقط شرکت می کنیم توی انتخابات برای این که شرایط از این چیزی که هست بدتر نشه و حداقل با تغییر رئیس جمهور شاید شاید یکخرده از حجم فشارها کم بشه...خیلی دردناکه وقتی شرایط ایران رو مقایسه می کنی با حتی هند...خیلی دردناکه که تنها اخباری که از ایران منتشر میشه، دستگیری و دستگیری و افزایش فشارهاست....چند نفر از فعالان دانشجویی، زنان، کارگری، معلمان و روزنامه نگارها در این چهارسال دستگیر شدند؟!! چند نفر روزنامه نگار در این چهارسال از ایران رفتند؟ چند نفر به بهانه براندازی، جاسوسی نرم، انقلاب های رنگین، درویش گنابادی بودن، بهایی بودن و هزار مورد دیگه دستگیر شدند؟ چند نفر مورد بازجویی قرار گرفتند؟ چند نفر تهدید شدند؟چند سازمان غیردولتی پلمپ شد؟  

تا دیروز هر فعالیت مدنی مسالمت آمیزی تعبیر می شد به براندازی و انقلاب رنگین و امروز طرفداری از کاندیدایی خاص که میخواد در چارچوب نظام فعالیت کنه و مسلمن مورد تائید شورای نگهبان هست که می تونه وارد این فضای انتخاباتی بشه، هم شامل انقلاب های رنگین میشه...به کجا رسیدیم که جوانان این کشور و مشارکت شون در انتخابات هم به انقلاب رنگی تعبیر میشه!!!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: دو روز قبل، مامان رفت دادگاه انقلاب تا با قاضی پرونده صحبت کنه و توضیح بده در مورد این که  نمی تونم فعلن برگردم و از این جور حرفها...دروغ چرا، نگران برخوردهای بدی بودم با همه توصیف هایی که در مورد این شعبه دادگاه شنیده بودم...از وقتی که مامان رفت توی شعبه تا سه ساعت بعد که زنگ زد بهم، کلی خودم رو با فکرهای مختلف نگران تر کردم...تا این که دیدم مامان خیلی آروم و خونسرد زنگ زد و شروع کرد به تعریف کردن قضیه...مامان اینجانب هم یکجورهایی از خودم نگران تره همیشه...گفت که محترمانه برخورد کردند و بهش گفتند که یا خودش یا وکیلش باید پیگیری کنه...بعد هم گفتند که هنوز هیچ حکمی و ابلاغی در مورد این پرونده صورت نگرفته و احتیاجی به پیگیری مجدد از طرف خانواده ام نیست و هر تصمیمی که بگیرند به وکیل ابلاغ می کنند...حالا مامان ما هم خوشحال زنگ زده بود که فعلن احتیاجی نیست این همه هزینه کنی و بیایی ایران...بشین درست رو بخون و زندگی ات رو بکن

دو: وقتی اومدم هند، تصمیم داشتم و البته دارم که هفت سال بمونم و هرکی هم ازم می پرسید چقدر می مونی؟ می گفتم هفت سال...روز قبل از اومدن، پروین(اردلان) عزیز یک توصیه هایی بهم کرد که الان دلم میخواد در موردش بنویسم...توی شرایطی که خودم نمی تونستم بپذیرم که ارتباطم با روزنامه قطع خواهد شد(منظورم دوستان عزیز گروه اجتماعی روزنامه نیست، ارتباط کاری با روزنامه منظورم هست)پروین توصیه کرد که اصرار نداشته باش حتمن با روزنامه ات از لحاظ کاری در ارتباط باشی یا این که اصرار داشته باشی که همچنان در حوزه زنان فعال بمونی و در مورد زنان ایرانی بنویسی چون وقتی از این فضا دور میشی و در بطن اتفاقات و اخبار نیستی، نمی تونی خوب بنویسی ....فقط باید تلاش کنی در این مدت خوب درس بخونی تا بعدها بتونی در حوزه زنان تحلیل کنی...با زنان فعال هندی ارتباط برقرار کن تا ببینی اونها دارند چیکار می کنند، با ان. جی. اهایی که دوست داری و در حوزه زنان و یا ایدز کار می کنند، همکاری کن تا این طوری در مورد هند و گروه های زنان و فعالیت هاشون اطلاعات داشته باشی و بعدا شروع کن در مورد این تجربه ها بنویس...اینجوری میشه که می تونی نوشته هایی داشته باشی که به درد کسانی میخوره که مسائل حوزه زنان رو دنبال می کنند مخصوصن اینکه داری در مورد یک کشور آسیایی می نویسی و زنان در این کشورها حداقل از مسائل مشترکی رنج می برند...این روزها می بینم که چقدر حرف پروین درسته...وقتی توی فضای ایران نیستی و به عنوان یک خبرنگار یا روزنامه نگار در جریان اخبار نیستی خودت، منابع اطلاعاتی ات هم میشه سایت ها و روزنامه هایی که اونها هم با محدودیت اطلاع رسانی مواجه هستند، دیگه اون چیزی که قرار باشه در مورد اتفاقات ایران بنویسم، معلومه چی از کار درمیاد...این مورد رو هم فقط در مورد خودم بکار می برم چون خیلی از دوستان روزنامه نگار ممکنه این توانایی رو داشته باشند که از روی همین اخبار دست چندم سانسور شده، گزارشهای خوبی هم بنویسند...

سه: اینجا الان هوا بهتر شده...شبها نسیم خنک میاد ولی همچنان هوا بالای سی و هست درجه است تا فصل بارون شروع بشه...در طول روز فکر می کردم فقط دوساعت قطع برق داریم ولی این قطعی بعضی وقتها روزی سه بار و بیشتر از چهارساعت هم میشه توی منطقه ما...تازگیها قطع آب هم بهش اضافه شده...قرار بود فقط یک روز باشه ولی الان دوهفته میشه که هر روز چندساعتی برق قطع داریم...قطع اینترنت هم که تا بخواهی، وقتهایی که برق نیست که خوب اینترنت هم نیست ولی جز اون بعضی وقتها تا شش ساعت هم اینترنت قطعه...این روزها که کارم شده هر روز زنگ زدن و اعتراض کردن که این چه وضعیه..بعد میگن تا یک ساعت دیگه نشده یکی رو برای پیگیری اینترنت می فرستیم...ولی یک ساعت بعد حداقل با سه ساعت تاخیر و یا روز بعد هست...اوایل کلی کلافه می شدم که چرا این همه هندی ها بدقول هستند و این همه باتاخیر میان...ولی الان دیگه جدی نمی گیرم این قضیه رو...وقتی دیر میان از خونه میرم بیرون تا پشت در بمونند....این تنها کاریه که می تونم بکنم...

چهار: به تمام دلتنگی ها، سوار ماشین شدن رو هم باید اضافه کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |