تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

فردا صبح زود من مسیح و بهناز و پونه به یک روستا در کاشان می رویم تا از زنان آنجا گزارش بنویسیم.می گویند زنان این روستا به لهجه ای صحبت می کنند که مردان آنرا نمی فهمند و زنان این زبان را فقط به دختران خود یاد می دهند.حتما در مورد سفر و ... می نویسم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

احساس می کنم شادیهای ما چقدر کوتاه و زودگذرند.فقط چند ساعت بعد از مراسم عروسی برادرم وقتی عکسهای گنجی رو در حال احتضار در زندان اوین دیدم  باز هم نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم.روز بعد هم که عکسهای شوانه. میگن شوانه شر بوده ولی حتی اگه یک قاتل هم بود کسی حق نداشت اون رو اینطور شکنجه بده تا بمیره.عکسهاش واقعا وحشتناک بود.آخه در کدوم قانون و مذهب گفته شده می تونید با یک انسان اینطور برخورد کنید.آخه قساوت تا چه حد؟دلم به حال همسر و فرزندان این جلادها می سوزه یا شاید هم به قول مریم زن و بچه شون هم مثل خودشون باشند. این برخوردها آدم رو یاد این شعر میندازه هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند. احساس می کنم دارم توی یک مرداب پراز ترس،خفقان و استبداد خفه میشم .دیشب خواب خیلی بدی دیدم .من،سولماز،روزبه و یک دوست در ردیف گورهای دسته جمعی به دنبال یک جنازه می گشتیم .می دونستم یک خبرنگاره ولی نی دونم کی بود ....  اصلا نمی ترسیدم هر چند خیلی ناراحت بودم.... با حالت خفگی و خستگی شدید از خواب بیدار میشم و باید دوباره تا شب تحمل کرد. احساس بدی که نسبت به این روزها داشتم بدتر هم شده. ایکاش خیلی زود کارم تموم بشه تا بتونم به شهر خیلی دور برم تا حداقل اونجا شاید آرامش از دست رفته رو به دست بیارم.. بدتر اینکه من باید کارم رو در جایی به پایان برسونم که مرحوم پوینده از اونجا ربوده شد و ناجوانمردانه به قتل رسید.

همیشه اینقدر به خودم ایمان داشتم که احساس می کردم تا انتهای دنیا هم می تونم تنها باشم و خودم مشکلاتم رو حل کنم.ولی حالا شدیدا احساس ترس و ناامنی و تنهایی می کنم.نمی دونم این احساس تا کی ادامه داره .

{تصمیم گرفتم به جای عکس باطبی این عکس گنجی رو اینجا بذارم.امیدوارم روزی دوباره شاهد لبخند گنجی  به زندگی باشیم.}

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

قرار بود ساعت ۵ روبروی در دانشگاه تهران در حمایت از گنجی جمع بشیم. یک سری از بچه های روزنامه می گفتند نمی خوان کتک بخورن و من هم می گفتم بابا یک تجمع آرومه مگه هفته قبل سلیمی نمین در تحلیل اینکه احمدی نژاد جزو گروگان گیرها نبوده می گفت حتی اگه هم بوده کار بدی نکرده چون این حق یک دانشجو و شهرونده که به هر چیزی بخواد اعتراض کنه .سولماز می گفت تو  انگار باز یادت رفته یا دلت برای کتک خوردن تنگ شده مگه آخر هفته عروسی برادرت نیست و من هم می گفتم مگه قراره چیکار کنیم .تجمع می کنیم و بر می گردیم.ساعت ۲۰ دقیقه به پنج هنوز روبروی دانشگاه کسی نبود .روی سکوی کنار نرده ها منتظر بقیه بچه ها نشسته بودم که ماشینهای نیروی انتظامی اومدند و اونجا پارک کردند.افسری که از ماشین نرده دار پیاده شد گفت خانوم پاشید از اینجا برید.گفتم خستم اینجا نشستم .جوابی رو که شنیدم باور نمی کردم  وقتی بردیم ترتیب...........حالت سر جاش میاد.واقعا اینجا جای موندن نبود.به بچه ها تلفن زدم و گفتم چه خبره و قرار شد این سمت خیابون منظر بمونم.هر دو سمت خیابون پر بود از مامورها و لباس شخصی ها و برادران انصار که دیگه علنا به همه گیر می دادند که اینجا وانستید.یکسری به همراه همسر گنجی سر خیابون۱۶ آذر بودند.همه شروع کردند شعار دادن و نیروی انتظامی هم به همه فحش می داد و کتک میزد.اول خیلی ها  ترسیده بودند ولی کم کم جرات پیدا کردند.ماها که به سمت میدون انقلاب اومدیم از هر طرف محاصره شده بودیم .اونها هم از هر طرف حمله می کردند و کتک می زدند.برخورد نیروی انتظامی همه رو غافلگیر کرده بود .تو این چند سال هیچوقت اینطور  در تجمعات کسی رو نزده بودند.در حال فرار بودیم که یک سرباز همینطور با باتوم منو می زد و پشت سر هم می گفت ....سگ.یک لحظه دیگه نتونستم تحمل کنم و با تمام قدرت در حالیکه جیغ می زدم ....سگ خودتی سعی کردم باتوم رو ازش بگیرم.حجت عصبانی شد و شروع کرد به زدن سربازه .یکدفعه  ۷ -۸ نفری ریختند سر من و حجت و نفیسه .به زور و با کمک مردم رفتیم تو سینما ولی در اصلی بسته بود و ما تو نگهبانی گیر افتادیم.فرمانده ای که در ماجرای گروگان گیری مدرسه پسرونه باهاش مصاحبه کرده بودیم اومد و با عصبانیت هلمون داد بیرون تا سربازهاش ما رو ببرند.با گریه جیغ زدم تو که با گروگان گیر مدرسه اینطور برخورد نکردی چرا  حالا ما رو می زنی.تازه دلش سوخت که سربازی که من و حجت جواب فحش هاش رو داده بودیم اومد و ما رو با باتوم می زد و می گفت کثافتها حالا به من فحش می دید.با کتک ما رو بردند بیرون .حجت اینقدرکتک خورده بود که از حال رفته بود .نفیسه عزیز هم جیغ می زد تو رو خدا نذارید حجتم رو ببرند. حجت رو روی زمین می کشیدند ناخنهای حجت شکسته بود مقنعه نفیسه از سرش افتاده بود  و ما هنوز کتک می خوردیم و  از همه می خواستیم  نذارن حجت رو ببرند که یکدفعه یکی از انصار وقتی نفیسه رو دید که بدون مقنعه دستای شوهرش حجت رو  گرفته بود به نفیسه حمله کرد  یکی از دوستای حجت به کمکون اومد و تازه اون موقع مردم بعد از این همه کتک خوردن ما به خودشون جرات دادند و بهشون حمله کردند تا  ما بتونیم به سمت جمعیت بریم. وقتی توی پاساژ نشستیم تا حجت بتونه نفس بکشه یکی از برادران لباس شخصی که جلوی چشم خودمون  حجت رو کتک زده بود اومد و گفت پسرم می خوای زنگ بزنم آمبولانس بیاد و بریم دکتر .اینها همشون وحشی اند .نفیسه رنگش پریده بود و من هم پشت سر هم می گفتم نه شما لطف دارید الان حالش خوب میشه  و ما خودمون میریم.اگه  حجت رو می بردند.....

سر برگشتن وقتی سولماز منو با اون سر و وضع دید نتونست تحمل کنه و من هم نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم ...

به خدا ما اومده بودیم از کسی که به جرم اندیشیدن در زندان در حال جان  دادن است حمایت کنیم .نه قصد داشتیم اخلال در نظم ایجاد کنیم و نه به دستو اونور مرزی ها اومده بودیم .

ساعت ۸ شب هنوز تمام خیابونهای مشرف به دانشگاه در محاصره نیروی انتظامی  و لباس شخصیها بود. مردم با تعجب و ترس به اونها نگاه می کردند و بعضی دخترها هم ناخوداگاه روسری هاشون رو جلو می کشیدند.و من این بار می ترسیدم از  آینده ای که ......

{این مطلب رو نوشتم چون شاید  آخرین فریادمان باشد}

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز ساعت  ۵ بعد از ظهر روبروی درب اصلی دانشگاه تهران آخرین تلاش برای آزادی گنجی

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز هم گذشت .۶سال گذشت از روزی که دانشجویان را در کوی دانشگاه به خاک و خون کشیدند .۶سال از روزی که به جرم اعتراضی مدنی دانشجویان را از پنجره ها ی کوی دانشگاه با فریاد یا فاطمه زهرا از ما بپذیر به پایین پرتاب کردند گذشت .امروز روبروی دانشگاه تهران خلوت تر از همیشه بود .چند مامور نیروی انتظامی که به تعداد انگشتان دست هم نبودند در گوشه و کنار پراکنده بودند .اما به حضور اینان نیز احتیاجی نبود چون گویی در سالروز کوی دانشگاه بر دانشگاه گرد مرده پاشیده اند.نمی گویم باید اعتراض می کردیم و شعار می دادیم که آموختیم جواب اعتراض گلوله است و باتوم ولی مگر نه اینکه مطبوعات آزاد رکن چهارم دمکراسی است و اعتراض دانشجویان کوی نیز به دلیل تعطیلی سلام بود و نه اینکه به دلیل فضای مطبوعات اکثر روزنامه نگاران به عرصه مجازی وبلاگ روی آورده اند پس چرا امروز حتی در این عرصه مجازی هم خبری از بزرگداشت حادثه کوی دانشگاه نیست.امروز دلم گرفت به اندازه  تمام سالهایی که تلاش کردیم و فریاد زدیم .امروز یادی می کنم از زنی که در سالگرد کوی دانشگاه به دلیل کمک به من  که دیگر خسته بودم از نفس کشیدن سیلی می خورد و به پسر نوجوانی که به جرم گرفتن دستانم برای فرار از حملات گارد ویژه زیر ضربات باتوم سیاه و کبود شده بود و طنین فریادهایش که به مذاق برادران انصار خوش نمی امد آقا جای خواهرمه مگه نمی بینی داره می میره . و من با دستانی که از شدت کشیده شدن بر آسفالت خونین  شده بود و با یک لنگه کفش در پا و در حالیکه از شدت ضرباتی که خورده بودم در حلقه برادران انصار بر آسفالت سیاه خیابان بالا می آوردم ....هنوز هم کابوس آن شب را می بینم و .......ولی ما ماندیم در حالی که امیدمان به ناامیدی بدل شد و هر کدام در گوشه ای از این خاک آغشته به خون ....

امروز از رسانه ملی هم آهنگ یار دبستانی پخش نمی شود و هیچکس به خاطر دوستانی که دیگر یا در جمع ما نیستند و یا در بندند شمع روشن نمی کند.

ولی مظلومیت دانشجویان و تلاش آنان برای رسیدن به دمکراسی را در ذهن هایتان زنده نگهدارید.

 نوشته نفیسه عزیزم و ساسان و مقاله خوب آرش هم یادی است از روزهایی که باید در خاطرمان زنده بمانند.

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

شنبه ۱۸ تیر ماه است .دوستانمان را که بیرحمانه به خاک و خون کشیده شدند از یاد نبریم.

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

چقدر خوبه که در این شرایط با کسی صحبت کنی که نه تنها می تونه شرایط موجود رو خیلی خوب تحلیل کنه بلکه به دلیل تجربیات ارزشمندی که داره می تونه حداقل تو رو از فضای یاسی که گرفتارش شدی رهایی بده .بعد از  انجام مصاحبه ای با دکتر خوارزمی فرصت رو غنیمت دونستم تا نظرش رو در مورد انتخابات اخیر و ....بدونم.خوارزمی که  مترجم کتاب موج سوم و کتاب جابجایی در قدرت( نوشته  تافلر) است از شرایط بعد از انقلاب و دلایلی که باعث شد کتاب تاثیر گذار موج سوم رو ترجمه کنه برام گفت و این که  یاس  از شرایط کنونی  به نظرش بیهوده بود . تحلیل خیلی خوبی هم از این اوضاع داشت که فعلا نمی تونم بنویسم .همیشه برای زنان موفق ارزش خیلی زیادی قایل بوده و هستم .زنانی که واقعا توانسته اند شایستگی خودشون رو در این جامعه مرد سالار و در خیلی موارد ضد زن ثابت کنند .هر چند مرد بزرگی همچون مرحوم  دکتر اسدی همیشه یاور و همراه دکتر خوارزمی بوده .دکتر اسدی پایه گذار پژوهشکده علوم ارتباطی و توسعه ایران بوده .هنوز هم بعد از ۱۵ سال از فوت دکتر اسدی همسرش با احترام و محبتی که قابل لمس بود از او حرف می زد.دیگه تصمیم گرفتم یاد بگیرم یک مشکل نباید باعث بشه از ادامه راه بازماند.میشه بیشتر کتاب خوند و از تجربیات دیگرون بیشتر استفاده کرد تا در شرایط خاص بتونیم درست تر و بهتر تصمیم بگیریم.

زندگی ادامه داره و میشه به  روزهای خوی که با تلاش ما به دست می آیند امید داشت.پس چه بهتر که با روحیه قوی و شاد ادامه بدیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

اين روزها حوصله هيچ كاري ندارم .جالب اينجاست كه به خاطر مراسم ازدواج برادرم بايد كلي كار انجام بدم.صبحها كه سر كار نميرم و گزارش هم نمي نويسم.بعداز ظهرها هم دير به روزنامه مي رسم .ولي در عوض تا نزديكهاي صبح بيدار مي مونم و كتاب مي خونم .به سرم زده پذيرش بگيرم و براي ادامه تحصيل به يك كشور خيلي دور برم .شايد كلمبيا يا مكزيك .از شانس بد پرونده ام به مشكل برخورده و بايد در اين شرايط پيگير اون هم باشم.اين هفته مي تونم بعد از يكسال خواهرزاده هاي عزيزم رو ببينم .مخصوصا شايان كه به اندازه تمام زندگيم دوستش دارم .يك پسر زرنگ و بامزه .طفلك سه سال قبل كه مي خواستم از ايران برم مي گفت خاله آخه چرا مي خواي بري بيا با ما زندگي كن مي توني شبها اتاق من بخوابي.دنياي بچه ها هميشه برام خيلي جالب بوده .دنيايي كه در اون دروغ و ريا جايي نداره.گاهي اوقات فكر مي كنم ما بيشتر به حضور و محبت بچه ها در زندگيمون احتياج داريم تا اونها به ما .چند روز قبل آقايي در خيابون دستش رو بلند كرد تا بزنه تو گوش دختر كوچولوش.يك دفعه با عصبانيت گفتم آقا بچه تون رو نزنيد.پونه حسابي عصباني شده بود و مي گفت مگه تو وكيل بچه هايي.ولي آخه اگه كسي هنوز نمي تونه مسئوليت يك بچه رو بپذيره چرا بايد ازدواج كنه و بچه دار بشه. نمي دونم شايد هم نبايد به اين راحتي در مورد ديگرون قضاوت كرد مخصوصا وقتي بچه ها گريه مي كنند و جيغ مي زنند .من كه هر وقت برادرزاده ام مي خواد جيغ بزنه هيچي بهش نميگم طوري كه آخر سر خودش با صداي گرفته ميگه ااه عمه بد بي تربيت
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1384ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دعا کنیم برای آنانی که در بند جان می دهند و آنانی که در بیرون از بند نظاره گر جان دادن می مانند...

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز روز بیست و سومی است که گنجی اعتصاب غذا کرده.گنجی به زودی در زندان می میرد و ما همه دست روی دست گذاشته ایم تا او بمیرد و سپس همه در مراسم آزادی ابدی اش شرکت کنیم.خدایا کمکش کن و کمکمان کن .چرا حتی دیگر نمی توانیم و یا نمی خواهیم هیچ حرفی از او بزنیم.... همسر گنجی الان چه احساسی دارد...خدایا به گنجی صبر عطا کن و به ما شجاعت....ما هم دربندیم...
+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دلم به اندازه وسعت تمام دنيا گرفته.ديدن مادرم ،تنها تكيه گاهم در زندگي هم چندان نتونست اين احساس رو از بين ببره.هميشه دلم براي نگاه مهربونش تنگ ميشه ولي الان احساس مي كنم بايد از همه دور باشم. ماه قبل كه مامان اصلا حالش خوب نبود و روزهاي خيلي سختي رو مي گذرونديم هميشه به بچه هاي روزنامه مي گفتم دلم مثل سگ گرفته.يك سگ كه روي يك كره خاكي پوشيده از برف تنهاي تنهاست و جز اون هيچ موجودي روي زمين نيست. حالا هم همون احساس رو دارم .به خاطر تغييراتي كه رخ داده بايد كاري رو كه 3 ماه فرصت براي انجام دادنش داشتم ،يك ماهه تحويل بدم . بعد از اون به يك شهر دور ميرم تا يك مدت تنهاي تنها باشم.هر چند الان هم تنهاي تنهام .ولي احساس مي كنم بايد برم.كجا زياد فرقي نمي كنه فقط نمي دونم مي تونم ادامه بدم يا نه .
+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دیروز پشت چراغ قرمز یک  قاصدک رو دیدم که در هیاهوی بوق ماشینها و شلوغی خیابان به پرواز خودش ادامه می داد .امروز هم باز در همون مسیر گل قاصد رو دیدم .دلم می خواست به یاد دوران بچگی دنبالش می دویدم و می گرفتمش تا خبر خوشی رو که حاملش بود به من بده. با خودم گفتم مسلما هیچ خبر خوشی برای من نداره . شاید  گل قاصد هم راه خودش رو گم کرده .واقعا کسی انتظار گل قاصد رو می کشه؟؟؟؟اگه گل قاصد به خونه شما اومد دوباره آزادش کنید تا حداقل گلهای قاصدک در این کشور آزاد بمونند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

بعد از مدت کوتاهی که در وبلاگ قبلی می نوشتم تصمیم گرفتم این بار بدون اینکه هویت خودم رو آشکار کنم به نوشتن در این وبلاگ ادامه بدهم.وبلاگ قبلی تمام هویت بود .حتی اسمش رو هم به نام خودم گذاشته بودم. ولی مشگل اینجا بود که باید تلفنی جوابگوی نگرانی دوستانم می بودم به قدری که این نگرانی به من هم سرایت کرده بود و باعث شد یکسری از مطالبم رو حذف کنم.نمی دونم شاید هم خسته شده بودم از بحثها و تحلیلهای بی پایان.ولی باید اعتراف کنم من یکبار دیگر ترسیدم و کنار کشیدم.یک زمانی تمام قرآن رو با معنی اش دقیق خونده بودم تا بتونم جواب برادران بسیجی رو مثل خودشون بدم.اون موقع هر وقت بحثی میشد بلافاصله ازم می پرسیدند خانوم شما مسلمانید ...قرآن رو قبول دارید و .....اوایل دوران ریاست جمهوری خاتمی بود و بسیج هنوز نمی تونست حضور زنان رو در انجمن اسلامی بپذیره...اصلا دلم نمی خواست به اون دوران سخت و بحث با یک مشت برادر متحجر که فقط قرآن می خوندند تا با استناد به اون تحلیلهای اشتباه خودشون رو اسلامی جلوه بدهند برگردم.ولی حالا من یک خبرنگارم که باز هم باید خودسانسوری کنیم تا بتونیم ادامه بدیم.واقعا خسته ام و ناراحت و شرمنده از خودم که بدون هویت می نویسم......بعدها اگه شجاع شدم و برادر احمدی نژاد هم آنقدرها بد نبود که ما فکر می کردیم با هویت واقعی خودم می نویسم .با هویت واقعی یک زن ایرانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1384ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |