تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

 

دو شب قبل وقتی به میدون ولیعصر رسیدم یک مینی بوس رو دیدم که پنج پسر 15 تا 18  ساله رو سوارش کرده بودند.مینی بوس از همون مینی بوسهای سبزرنگ نیروی انتظامی بود.ساعت 8 شب بود و بخاطر ماه رمضان خیابون خلوت تر از همیشه بود. از کنار مینی بوس سریع رد شدم ولی با دیدن چهره مضطرب چند تا از اون بچه ها برگشتم عقب .تموم اون بچه ها ،آروم توی مینی بوس نشسته بودند و یکی از اونها هم معلوم بود ترسیده.لباس پوشیدنشون هم اصطلاحا تابلو نبود.پنج تا بچه دبیرستانی که حداقل قیافه هاشون کاملا موجه بود ولی چرا گرفته بودنشون خیلی جای سوال داشت.

از ماموری که کنار مینی بوس بود پرسیدم چرا این بچه ها رو گرفتند ؟گفت:"خوش تیپ بودند ،گرفتیمشون".یک سرباز تقزیبا 20 ساله با لهجه غلیظ شهرستانی. گفتم کی این بچه ها رو گرفته .گفت من نمی دونم .ازهمون بیرون از بچه های داخل مینی بوس پرسیدم کی شما رو گرفته .یکی از بچه ها با ترس اشاره ای به سربازی که چند متر اونورتر ایستاده بود، کرد. ازاون  سربازها هم همین سوال رو پرسیدم .سرباز اولی گفت :کارت شناسایی نداشتند.گفتم آقا مگه در جمهوری اسلامی  باید کارت شناسایی همراهشون باشه .من هم کارت ندارم.سرباز کناری میگه :"نه ،آخه پررو بازی در میاوردند".میگم میشه بپرسم چه پررو بازی درآوردند؟میگه:"اینها داشتند می رفتند وبا خودشون  آواز می خوندند ،بعد ما ازشون کارت شناسایی خواستیم پررو بازی درآوردند و ماهم گرفتیمشون.میگم اینها حتی هنوز به سن قانونی هم نرسیدند .میگه میبرنشون دادسرای اطفال ،تعهد میدن ولشون می کنن.میگم "این همون طرح مبارزه با مفاسد اجتماعیه .سرباز چیزی نمی دونه و من هم مطمئن نیستم .می پرسم مگه میشه چند تا نوجوون دبیرستانی رو به همین سادگی گرفت و برد تا خانواده هاشون بیان تعهد بدن .می دونید چه بلایی سر این بچه ها میارید.....سرباز دومی  با حسرت میگه خانوم شما غصه نخورید کی جرات داره اینها رو بزنه ..یک شماره هست بهش زنگ می زنن و شکایت ما سربازهای بیچاره رو می کنن اونوقت اگه ما جرات داشته باشیم دست روشون بلند کنیم میبرنمون پدرمون رو درمیارن...

چند تا سرباز که قراره تموم عقده هاشو ن رو با گرفتن چند تا جوون و نوجوون خالی کنن و...چند تا مامور که هنوز نمی دونند به نوجوونها مفسد اجتماعی نمیگن ....چند تا جوون که بدون اینکه برای کسی مزاحمتی ایجاد کنند برای خودشون آواز می خوندند و حالا باید خانواده هاشون ضمانت بدهند و ...پس اگه همین طور پیش بره باید کارگرهای بدبختی رو هم که گوشه میدونها و خیابونها میشینند تا یکی بیاد و برای کار ببردشون و با خودشون آواز می خونند به جرم مفسد اجتماعی بگیرن ...  

همین هفته قبل بود که حدود 20 الی 30 تا نوجوون بسیجی با لباسهای سبزرنگ ،میدون ولیعصر پیاده شدند و همه دنبال رییسشون که پرچم ایران دستش بود ،می دویدند و شعار می دادند...نه مجوزی بود و نه کسی جرات داشت بهشون گیر بده و نه کسی می تونست دلیل این کارشون رو بپرسه اونهم دراون شلوغی خیابون ولیعصر ...

(و اما این هم یکی از عکسهای بدون شرح  که در آخرین روز تبلیغات ریاست جمهوری گرفته بودم .البته چون عکس رو اسکن کردم خیلی بد شده.)

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

طبق قراری که تنظیم کرده بودم همه رفته بودیم تا دوست خوبمون مسعود رو ببینیم.مسعود اومد مثل همیشه پرانرژی و خندان.مسعود از زندان گفت. از بازجویی ها و نحوه دستگیر شدنش .. .مسعود رفته بود تا از وضعیت گنجی وقتی که در میلاد بستری بود گزارش بنویسه که دستگیر میشه و ...مسعود الان بخاطر پرونده قبلی که داشته در زندان اراک زندانیه .مسعود از زندان می گفت و از زندانیان ایدزی که همیشه یک شیشه توی جیبشون می ذارن و موقع دعوا بلافاصله روی دست خودشون یک خراش میدن تا با خون ایدزی دیگرون رو بترسونند...از زندانی ای که بعد از 3 هفته به زورو با کتک  فرستادنش حمام و همین ادم الان در آشپزخونه زندان کار میکنه ....از مردی که 11 تا زن صیغه ای داره و همه بهش میگن صیغه باز ....از  زندانی ای که 13 سال بدون حکم قطعی در زندان مونده اونهم با داشتن امان نامه ....از غذاهای بد زندان ...از نبود روزنامه و کتاب ...از اینکه هر سه روز فقط سه دقیقه میتونه با خانواده اش ،فقط اعضای خانواده  صحبت کنه ...از اینکه یکبار تونسته نامزدش روببینه اونهم با اصرار و فریاد های پدر پیرش .. .از فضای تنگ و تاریک زندان ...از اینکه مسئولان زندان هنوز نمی دونند تشویش اذهان عمومی یعنی چی و زندانبان از مسعود پرسیده این یعنی چی یعنی قاچاق ... و چیزهای دیگری  که روزبه  نوشته .

مسعود بعد از عید فطر به زندان برمی گرده و باز زندان ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

 

این عکسها رو نگین فیروزی از افطار دورهمی بچه های آفتاب گرفته.افطاری خوردن چه در جمع اعضای خانواده و چه در جمع دوستان و همکاران  چه برای اونهایی که روزه می گیرند و چه اونهایی که روزه نمی گیرند پر از خاطرات خوب و موندنیه.درضمن باید از مامان مریم هم کلی تشکر کنیم که زحمت این شله زرد خوشمزه رو کشیده بود. (مریم در حال بحث کردن و من هم در حال روزه خوری بعد از افطار)

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

من و مریم برای انجام کاری رفته بودیم بنیاد شهید.البته از قبل به ما سفارش شده بود با رغایت شئونات اسلامی در محل حضور بهم برسونیم.وقتی از در رفتیم تو، فقط یک برگه دادند دستمون تا بتونیم شخص مورد نظر رو ببینیم.به مریم گفتم بابا چرا الکی اینهمه بهمون سفارش کرده بودند.تا خواستیم بریم سمت آسانسور آقایی گفت خواهرم کجا و یک اتاق رو بهمون نشون داد .باید اول از دو تا زن که پشت میز نشسته بودند مجوز می گرفتیم.این دو زن با وجودی که چادر سر کرده بودند ،ولی چشمهاشون آرایش کامل داشت و موهاشون رو هم به نحو خیلی زشتی بالا بسته بودند طوری که از زیر چادر هم جلب توجه می کرد..دختری با آرایش تقریبا زیاد هم اونجا بود که می خواست بره بالا.اونهم خبرنگار بود.زن به جعبه دستمال روی میز اشاره کرد و به آرومی گفت آرایشت رو پاک کن.دختر خواست رژلبش رو پاک کنه ولی زن گفت چشمهات رو پاک کن.دختر خیلی جدی گفت من این کار رو نمی کنم .من که ارباب رجوع نیستم .من یک خبرنگارم .یکی ار زنها گفت باشه شما منتظر بمونید تا ما کارتون رو درست کنیم .به مریم گفتم چقدر مهربون شدند... دختر داشت می گفت من اگه دلم بخواد میتونم مقنعه ام رو هم دربیارم. یک دفعه یک مرد در آستانه در ظاهر شد با قیافه ای عصبانی  .یکی از زنها بلافاصله نقاب زد و اون یکی هم گفت حاج آقا اینه.مرد هنوز داخل اتاق نشده چنان نعره ای زد  " اون موهات رو بکن تو" که نه تنها دختر بلکه من و مریم هم ناخودآگاه دستمون رفت سمت مقنعه هامون .من که یک لحظه از هیبت مرد شوکه شدم .مرد داد زد " می خوای مقنعه ات رو در بیاری برو وزارت امور خارجه".و با لحتن خیلی بدی به زن گفت این فرزند شهیده یا جانباز.....خلاصه وقتی رفتیم بالا و آرایش خانوم مورد نظر رو دیدم ازش پرسیدم ببخشید به شما گیر نمیدن با  این آرایشتون.ولی زن اصلا به روی خودش نیاورد .یک مانتوی کوتاه تنگ تنش بود و آرایشی مثل عروسها داشت ولی چادر سرش بود.و جالب بود که خیلی های دیگه هم همون جور آرایش داشتند و فقط چادر سرشون بود.

مریم می گفت از برخورد مرد خیلی دلش گرفته چون طوری برخورد کرد که  اگه اون دختر، فرزند شهید بود انگار حق داشت به خاطر حجابش بزنه تو گوشش.مگه نه اینکه این بنیاد باید به امور خانواده های شهید رسیدگی کنه پس دیگه چه فرقی می کنه که بچه های شهید چه طوری لباس پوشیده باشند...وقتی ما داشتیم برمی گشتیم اون دختر رو دیدیم در حالیکه  نه تنها آرایش چشمهاش ،بلکه رژ لبش رو هم  کامل پاک کرده بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

من این تنهایی رو دوست دارم .

پس چرا همتون سعی دارید بگید نباید اینطور باشه و تو ،چرا مجبورم میکنی دروغ بگم  و از یک دوست خیالی حرف بزنم تا دست از سرم برداری. من الان دلم میخواد باز هم  تنها باشم مثل پارسال و سال فبل از اون .

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک بار هم که درکارهام از یک مرد کمک خواستم نتیجه اش این بود؛شکستن میز تلویزیون ،افتادن یخچال از پله ها و خراب شدنش تا حدی که مجبور شدم بذارم بیرون در تا یک سمسار  بیاد و ببردش وخودم این چند روز بدون  یخچال بمونم ،پاره شدن رویه مبل و ... از همه بدتر دو بار هم جر و بحث شدید با این مرد زرنگ که برادر عزیزم باشه  که اگه مامان نبود دیگه ...

 با همه این حرفها احساس خیلی خوبی به خونه جدید دارم هرچند که یکی از دوستام میگه نواب همیشه آدم رو یاد یک ماکت میندازه .

.دیروز با همه سختی روز خوبی بود چون من بعد از دو ماه  تونستم با دوست خوبم که صمیمانه دوستش داشتم و خیلی هم نگرانش بودم صحبت کنم .دوستم حالش بهتر شده و دیگه فکر نمی کنه که من جاسوسم. و دیروز با مسعود باستانی ؛دوست و همکار خوب که الان برای مرخصی خارج از زندان است ،صحبت کردم

 

تمام خاطرات بدی رو که بود در همون خونه گذاشتم بمونه تا بتونم به روزهای بهتر فکر کنم . از فردا کار برای عملی شدن تصمیم بزرگ زندگیم شروع میشه .در ضمن خیلی حرفهای نگفته دارم که چند روز بعد حتما خواهم نوشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

واقعا باید از نیروی انتظامی به خاطر برگزاری این نمایشگاه و  زحمتی که برای گریم و آرایش سربازها و تهیه این عکسها کشیده اند  تشکر کرد .

 

باز جای شکرش باقیست که لااقل یک نفر به این قضیه اعتراض کرد .عکسهای برادران نیروی انتظامی در لباس و آرایش زنانه را در اینجاببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

از ساعت ۹ صبح تا ساعت ۶ بعدازظهر پشت این سیستم میشینم و کار می کنم .به بچه ها  میگم وقتی من اینجا هستم دیگه احتیاجی به تبلیغ چسب رازی نیست .تازه پشت همین کامپیوتر هم ناهار می خورم .زندگی جالب شده فقط کار کار کار .تازه وقتی میرم خونه دوباره هم باید بنویسم . شاید اینجوری بشه خیلی چیزها رو فراموش کرد .ولی من دلم نمی خواد فراموش کنم ......من یک آدمم نه یک روبات 
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

من فقط خیلی نگرانم .نگران تو که صمیمانه دوستت می داشتم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

 دیروز علی افشاری رفت .چند ماه قبل هم اکبر عطری رفت .عطری ،غیرقانونی از ایران رفت و افشاری قانونی و از همین فرودگاه مهر آباد.شاید  آنان به این نتیجه رسیده اند که اگر بگذارند اینان  آزادانه و قانونی از کشور بروند ، بهتر است .می روند و فراموش می کنند روزهای تلاش ، مبارزه و زندان به خاطر هدف و به خاطر ایرانی آزاد و آباد و آنان هم خوشحالند که دیگر صدای مخالفی در داخل به گوش نخواهد رسید و مگر آنان که سالها فریاد ایران را در خارج از این مرزها سر دادند کاری از پیش بردند .

فردا هم دیگری می رود و شاید هم پس فردا ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

بهتون توصیه می کنم اگه دوست دارید با ادبیات جدید دیپلماتیک آشنا بشید حتما تحلیل خبر شبکه دو رو ببینید.اولین اصطلاح رو وقتی یاد گرفتم که هنوز لاریجانی همراه احمدی نژاد به آمریکا نرفته بود و شبکه دو ازش دعوت کرده بود تا در مورد پرونده هسته ای ایران حرف بزنه .لاریجانی می گفت :برای آژانس و کشورهای دیگه چه فرقی میکنه کی در ایران ،رئیس جمهور شده و طرف مذاکره اونها کیه.تا دیروز مش حسن رئیس بوده و امروز مش حسین .مش حسن رفته  حالا مش حسین اومده ،پس دیگه چه فرقی بین اینهاست.(البته لاریجانی اشاره ای به این نکرد که منظورش از مش حسن ،خاتمی است یا احمدی نژاد و شاید هم منظور خودش و روحانی بوده) .ودومین مورد هم  تشبیه شورای عالی امنیت ملی به لولو .اینبار لاریجانی در آمریکا بود ودر جمع خبرنگاران خارجی. می گفت آقا ما رو از این لولو نترسونید .تا چیزی میشه میگید این لولو هست ، پرونده تون رو می فرستیم شورای امنیت .شورای امنیت برای ما شده لولو  که تا حرف میزنیم ما رو ازش می ترسونید.خیلی دلم می خواست بدونم مترجم ها ،لولو رو چی ترجمه کرده اند .

همیشه فکر می کردم یک فرقی بین ادبیات کوچه بازاری با ادبیات دیپلماتیک هست ولی  مثل اینکه اشتباه کرده بودم .خب اینهم از ابتکارات دیپلماسی ایرانه دیگه داشم .ولی واقعا بین مش حسن و مش حسین هیچ فرقی نیست        
+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

ساعت 4 صبح ،دوست بهت زنگ ميزنه .تعجب ميكني چون شب كلي با هم حرف زده بوديد..وقتي دليلش رو مي پرسي دوست با يك جمله تو رو مقصر همه اتفاقات اخير ميدونه و با دادن چند تا فحش ،گوشي رو قطع ميكنه.تا چند دقيقه نمي توني بفهمه چه خبر شده و به همين دليل بهش زنگ مي زني. اينبار فحشهاي بهتري نصيبت ميشه.تو فقط ميگي چطور به خودت اجازه ميدي اينطور با من حرف بزني.....

به روزهاي خاكستري و سرد زمستون فكر ميكني.دوست دچار توهم عجيبي شده .تو اول فكر ميكني همه چيز فقط يك شوخي ساده است.قبل از ما پسري در اين خونه زندگي ميكرده كه حالا دوست فكر ميكرد اون هميشه توسط يك اكيپ در تعقيب دوسته.دوست روزها در خونه ميمونه وبه اين موضوع فكر ميكنه .براي دوست كار پيدا ميكني .ولي دوست تمام كاركنان اونجا رو هم جاسوس ميدونه . حالا دوست هفته ها در خونه ميمونه و حتي روي پرده ها هم ملحفه ميزنه تا كسي نتونه جاسوسي اش رو بكنه .كانال كولر و همه جاي خونه رو به هواي يافتن دستگاههاي ضبط صدا ميگرده و ديگه تلفن هم نميشه زد .ساسان به دعوت دوست به خونه مياد تا بهش كمك كنه ولي خيلي زود اونهم در ليست جاسوسان قرار ميگيره و بعد ار اون تمام دوستان ...حالا ديگه تمام رانندگان تاكسي ،مسافرها و ...جاسوس هستند .ديگه نميشه حتي در اين خونه از زيادي دود سيگار نفس كشيد.دوست حتي به خانواده اش هم اعتماد نميكنه .ولي من هم خسته ام .دو.ست نصفه شبها گريه كنان از خواب بيدارت ميكنه و من مي ترسم از آينده . دوست اهل فكر و تحليله و حتي ترجمه هاي مختلف يك اثر رو هم ميخونه .تو حتي سعي ميكني يك دوست خوب براي دوست پيدا كني ولي اون دوست هم بعد از يكبار حرف زدن در اين ليست قرار ميگيره ..پايان اسفند تمام ملحفه ها رو از روي پرده ها كندم و خونه رو طوري تميز كردم تا ديگه هيچ بويي از روزهاي خاكستري زمستون در اون نمونه .دوست مي فهمه كه تو خسته شدي و تصميم ميگيره به خونه برگرده ...البته دوست روزها ي زيادي پيش تو مياد ولي ديگه در اين مورد هيچ حرفي نمي زنيد و تو فكر ميكني مشكل حل شده .تا اينكه اون شب دوست بهت زنگ ميزنه و حالا تو رو مقصر و اجير پسر ميدونه .پسري كه 7 سال از ما كوچيكتره و حتي نمي دونيم چكاره است و كجا زندگي ميكنه .

هر چند فحشهايي كه شنيدم جواب 7 ماه تحمل و سكوت من نبود ،هر چند حرمت دوستي هفت ساله به همين راحتي شكسته شد....

در اين چند روز ديگه به اين فكرنميكنم كه من هم ميتونم فحش بدم... بايد به كي فچش بدم ،به خودم ،به تو ،به جامعه اي كه زندگي جوانانش با افسردگي ،اظطراب ،ترس ،تحقير ، تلاش يهوده و شكست عجين شده ....ديگه دلم نمي خواد بشنوم كه 21 درصد ايرانيان از نوعي بيماري رواني رنج مي برند .چهره بغض كرده دختري كه درموردش گزارش نوشتم و در بخش بيماران رواني بستري بود و بقيه بيماران كه اكثرا هم جوون بودند جلوي چشمام رژه ميرند وحالا هم چهره زيباي دوست خودم و خاطرات خوب و بد دوران دانشگاه ،خاطرات سفر و تحلیلها و بحثهای بی پایان من و دوست.....حالم از آمار و ارقامي كه در مورد آسيبهاي اجتماعي و مشكلات رواني جامعه ايراني ميدن به هم ميخوره و حالم از مسئولاني به هم ميخوره كه فقط افتخارشون دادن آماري از اين دست است است تا ثابت كنند چه مسئوليت بزرگي را به عهده گرفتند ... حالا من باز نمي تونم جلوي گريه ام رو بگيرم .... من هر كاري كه از دستم برمي اومد ،انجام دادم... .دلم ميخواد مدتها از اينجا دور باشم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

در اين چند هفته اخير يك سي دي با عنوان ابتذال در سينماي ايران وارد بازار شده.اين سي دي رو از همه سي دي فروشان كنار خيابون و .....مي تونيد بخريد.اولين بار اين سي دي رو در فروشگاه مترو ديدم .خيلي برام جالب بود كه ببينم منظورش چيه اونهم با عكسي از مهناز افشار در روي جلد.اين سي دي بي نام و نشون فقط يك ايميل معرفي ميكنه تا بتونيد با سازندگان فيلم ارتباط برقرار كنيد.فيلم با سخنان شهيد آويني شروع ميشه و با سخنان رهبرفقيد كه ميگه ما با سينما مخالف نيستيم ،ما با فحشا مخالفيم به پايان ميرسه و اما فيلم ...

اين فيلم به بررسي سينما در دوران خاتمي پرداخته و سينماي اين سالها رو به دو گروه سينماي روشنفكري و سينماي گيشه اي تقسيم بندي كرده .سينماي روشنفكري رو هم مصداق روشن ابتذال فكري و سينماي گيشه اي رو هم مصداق روشن ابتذال فرهنگي ذكر مي كنه.جالب اينجاست كه ترويج مسايل فمينيستي را به عنوان يك پديده شوم ،مروج ابتذال فكري مي داند.

گوينده سعي دارد با پخش تصاويري از فيلم دنيا و متولد ماه مهر اين فيلمها رو در راستاي تخريب ارزشهاي ديني و انقلابي معرفي كنه و .....

بيشترين استفاده هم از صحنه هايي از فيلم بچه هاي بد ،شام آخر ،دنيا ،متولد ماه مهر ،زندان زنان ميشه.

بعد هم گوينده از چندين مورد كه هر كدوم با پخش قسمت هايي از فيلمهاي سالهاي اخير همراه است ،به عنوان مصاديق ابتذال در سينماي ايران ياد مي كنه .اين وسط دو تا نكته خيلي جالب بود.يكي اينكه در قسمت بي عفتي در سينماي ايران ،صحنه هايي از زايمان در فيلم دو زن و زندان زنان پخش ميشه .و اين چيزيه كه در سينماي جنگ و از همون اوايل انقلاب در فيلمها و سريالهايي كه حتي از رسانه ملي هم پخش مي شد ،هميشه شاهد بوديم و ربطي به دوران خاتمي نداره.

نكته ديگه اينكه در بخش تماس هاي فيزيكي نامشروع ،صحنه هايي از سيلي زدن زنان (حالا در مقام دفاع از خودشون و يا در دعواهاي خانوادگي و ...)ابه مردان پخش ميشه .من تا امروز نمي دونستم كه سيلي زدن براي دفاع ،جزو رفتارهاي نا مشروع محسوب ميشه .پس رفتار نامشروع به چی ميگن؟؟؟؟

و اما من نمي دونم سازندگان اين سي دي تا كي قراره چشم بر واقعيتهاي جامعه ببندند و هر رفتار و پوششي رو كه مطابق ميلشون نيست در جهت تخريب دين ،ابتذال و ... بدونند.اصلا مگه ميشه به كسي گفت به چي فكر كنه و به چي فكر نكنه . مگه نه اينكه مخاطب بايد بتونه با فيلم ارتباط برقرار كنه پس چرا اصرار داريد جامعه ايراني رو يك جامعه مذهبي با پوششهاي مشكي و رفتارهاي كاملا اسلامي معرفي كنيد.اگه به جاي اينكه واقعيات و مشكلات اين جامعه رو مخفي كنيد در صدد حل و جاره حويي بر مي اومديد الان نبايد حال و روز جامعه ايراني اين مي بود. و اگه واقعا سينما مروج ابتذال است پس جرا صدا و سيما در اين اواخر به پخش فيلمهايي كه ممكن است خداي ناكرده باعث ابتذال فكري و فرهنگي در جامعه ايراني شود ،روي آورده اند.

فكر نمي كنيد پخش اين سي دي ها به منزله هشداري باشه براي شروع مبارزه بابه اصطلاح سينماي مبتذل

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |