تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

این عکس رو از وبلاگ کیوان مهرگان کش رفتم.حیفم اومد از این حیاط باصفا تنهایی بگذرم .اینجا منزل درویشی وزیر پیشنهادی رئیس جمهور ساده زیست و مردمی جمهوری اسلامی ایران است.البته آقای محصولی قبل از هر تائیدی توسط مجلس ،از این سمت چشم پوشی کردند و این هم عکسی از ساده زیستی رئیس جمهور ایران.

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

به این آدرس برید تا بتونید درمورد دختر شایسته ایرانی نظر بدید.آخه من نمی دونم وقتی هنوز معیارهای انتخاب دختر شایسته رو نمی دونند دیگه چه اصراری به این انتخاب هست .اون هم دختر شایسته در رده سنی ۵ تا ۲۵ سال. ولی حاضرم قول شرف بدم تا آخر عمرم دیگه از این نظرسنجی ،نظرسنجی جالبتری پیدا نخواهم کرد.

*به نظر شما تا چه حد معرفي دختر نمونه در جامعه ضرورت دارد؟

*هر يک از موارد زير تا چه حد مي تواند علت اجراي طرح معرفي دختر نمونه ايراني باشد؟

*هر يک از موارد زير تاچه حد می تواند علت عدم اجرای طرح معرفی دختر نمونه ايرانی باشد؟

و بقیه سوالها و  اما گزینه های انتخابی

تداعي کردن تاريخچه منفي و مفسده انگيز اجراي طرحهاي مشابه قبل از انقلاب

زير سئوال بودن اين طرح به جهت عدم اجراي طرح مشابهي براي معرفي پسر نمونه

دشواري اندازه گيري معيارهاي معنوي براي تعيين صلاحيت دختر نمونه

سرآمدي در تقوي,دينداري,عفت و حجاب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

قابل توجه آرمن،سارا،سرگه،بهشته و دیگر دوستان

دوستان عزیز هیچ اتفاق خاصی از نوع عشق و دوستی و از اینجور حرفها و احساسها این روزها در زندگیم اتفاق نیفتاده.مطمئنا در صورت بروز هرگونه اتفاقی از این دست ،همه شما دوستان خوب در جریان قرار خواهید گرفت .پس لطفا از پخش شایعه در این زمینه و تشویش اذهان عمومی بپرهیزید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دیشب از اون شبهایی بود که فکر می کردم حتما می میرم. بدلیل بی حوصلگی تصمیم گرفتم 6 تا نون خامه ای بخورم .چشمتون روز بد نبینه دچار چنان مسمومیتی شده بودم که ....خیلی بد بود به اندازه ای که دندونهام تقریبا قفل شده بود و نمی تونستم درست نفس بکشم. چون آدرس مطب هیچ دکتری رو هم بلد نبودم مجبور شدم با همون حال خونه بمونم.

حالا توی اون وضعیت همهش به این فکر می کردم آدمهایی که تنها درخونه هاشون می میرند ،چه حسی دارند.اصلا حس بدی نبود.چند بار خواستم به سولماز زنگ بزنم ولی به خودم گفتم این چه کاریه ساعت 11 شب مزاحمش بشم و بعد همون جا روی مبل دراز کشیدم .انصافاتا چند ساعتی ترسیدم  به اتاق برم و روی تخت بخوابم.چون به دیوار یکی از شاهکارهای !!!خودم رو زدم که خیلی دوست دارم .یک تابلو از عکسهای پیرزنی که 47 ساله در یک قلعه متروک تنها زندگی میکنه .تمام در و دیوار این قلعه در آستانه فروپاشیه وفقط دو تا اتاق سالم داره که بی بی(بعد از چند ماه تازه یادم افتاد لینک این گزارش رو بذارم ) در اون زندگی می کنه.البته این بی بی چندین هکتار زمین داشت و چند تا هم گاو و گوساله. 5 تا بچه خوب و کلی نوه.ولی خودش دلش می خواست در اینجا زندگی کنه .این رو هم بگم که  این قلعه بقدری وحشتناکه که آقایون هم جرات نمی کنند شبها به اونجا برند... خلاصه وقتی وضعیت خودم رو با بی بی مقایسه کردم ترسم کمتر شد هرچند همیشه احساس می کنم آدمها از نوعی تنهایی رنج می برند که با حضور هیچ شخصی هم این خلا پر نمیشه و فقط محیط اطراف باعث میشه  این تنهایی کمتر یا  پررنگ تر  بشه .خلاصه اینکه من نمردم ولی روی در یخچال یک لیبل زدم که قبل از خوردن هر شیرینی به شبی که داشتی می مردی فکر کن !! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

در باز میشه و رضا و مریم عزیز در بین خوشحالی بچه ها با دو جعبه بزرگ شیرینی وارد تحریریه میشند.دیروز مراسم عقد مریم و رضا بود.مریم شبانی ،دوست خوب دوران دانشجویی و همکار توسعه و آفتاب و رضا خجسته رحیمی همکار خوب روزهای فراموش نشدنی همبستگی. 

به رضا و مریم صمیمانه تبریک میگیم و آرزو داریم روزهای خوبی در کنار هم داشته باشند.

  

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این چند روز فرصت  زیادی برای وبلاگ خوندن نداشتم ولی امروز با خوندن بلاگ خورشید خانوم از اتفاقی که برای لیلی فرهادپورافتاده ،خبردار شدم .لیلی رو از روزهای همبستگی می شناختم  .لیلی بعد از چاپ گزارشی درمورد فیلم نیمه پنهان تهمینه میلانی به دادگاه احضار شد و ...بعد از اون از همبستگی رفت .

از وقتی لیلی رفته بود سایت خانه هنرمندان،فرصت بیشتری بود تا بتونم ببینمش و با هم کلی حرف بزنیم.آخرین بار روز تولد مسیح بود که رفتیم تحریریه سایت و کلی با هم حرف زدیم .من یک تصمیم بزرگ گرفته بودم که شاید با توجه به اینکه هیچ وقت دختر ریسک پذیری نبودم و در خیلی از مواردی که به خودم مربوط میشه بینهایت محافظه کار و محتاط ،احتیاج داشتم که بنوعی تایید بشم  و خوشبختانه لیلی هم کلی بهم امیدواری داد و ... 

 

به لیلی می گفتم اینجا چقدر آرومه و قشنگ .از پنجره های باز چوبی ،حیاط خانه هنرمندان زیبایی خاصی داشت . تابلوی خیلی  بزرگی  تقریبا به اندازه عرض دیوار به دیوار زده شده بود.این محیط آروم و از همه مهمتر حضور لیلی ... .درمورد وضعیت مطبوعات  و آینده ای که حدس می زدیم در انتظار باشه حرف زدیم و لیلی هم از کتابش حرف میزد و از لحظاتی که آدم فکر میکنه به بن بست رسیده و به یک تلنگر احتیاج داره ...به لیلی گفتم اینجا وضعیت تغییر نمی کنه و لیلی هم می گفت ما که داریم کارمون رو می کنیم و به کسی کاری نداریم . تا الان هم مشکلی نداشتیم.حالا هم هنوز زوده اگه قرار باشه اتفاقی بیفته .

 

کمتر از دو ماه بعد از اون روز،لیلی باید در یک جلسه شرکت می کرد و در اون جلسه بدون هیچ اطلاع قبلی ،جلسه معارفه سردبیر جدید سایت بوده .نمی دونم واقعا از قریب پور که ادعای روشنفکری اش همه رو کشته بعید بود ،هرچند بارها دیدیم  ،همین مردها هم برای حفظ موقعیت خودشان حاضرند فاتحه اخلاق و شعور رو بخونند.چرا واقعا باید اینطور باشه ؟ اگه اینجوری به این مقام و منصب ها نچسبیده بودند و به خاطر هر سمتی حاضر نبودند بله قربان گو باشند الان اوضاع ما این نبود. مطمئنا روزهای بهتری در انتظار این خانه است...

 

و اما لیلی عزیز همه ما می دونیم الان چه احساسی داری .احساسی که به روزنامه هامون داشتیم با تمام سختی ها و حرف و حدیث هاش ....ولی الان فرصت خوبیه برای توشتن کتابی که نگران تموم شدنش بودی.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

من به مرغ بوتیقا(البته نمی دونم با همین ق نوشته میشه یا نه )تشبیه شدم.بوتیقا کنار دریا می شینه و همش غصه می خوره و گریه می کنه که اگه آب دریا تموم بشه ما چیکار کنیم.

نمی دونم چرا تمام توجیهاتم برای اینکه نشون بدم من دختر مایوسی نیستم بی نتیجه موند و حالا من باید خودم و یاءسی که گرفتارش شدم (نشدم ) رو موضوع گزارش کنم . حالا می تونم احساس کسانی رو که سوال پیچ می کردم تا بتونم درموردشون بنویسم ،درک کنم .

ولی من اصلا مایوس نیستم مخصوصا اینکه برای روزهایی که خواهند آمد،کلی نقشه خوب کشیدم ،روزهایی که شاید بهتر از اون چیزی باشند که فکر می کردم و شاید هم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

پلیس استان قم ،دیروز در یک اقدام هماهنگ ،کلیه مانکن های غیر مجاز (البته چون من اصولا IQ پایینی دارم نمی دونستم مانکن ها هم مجاز و غیرمجاز دارند)رو از مغازه های لباس فروشی قم جمع کرده و 110 تا مغازه رو هم پلمپ کردند.این طرح برای مقابله با مظاهر مفاسد اجتماعی صورت گرفته است.

 

و اما اصل ماجرا از این قرار بوده که گویا این مانکن ها بدجور دل و دین می بردند و هر روز صبح عده ای از برادران استغفرالله گویان از کنار این مانکن ها رد می شدند و حتی چند نفری هم با صاحب مغازه ها صحبت کردند و تذکر دادند که چرا این ضعیفه ها این جوری لباس می پوشند.،اینها همشون فاسدند و باعث گمراهی زنان و  به گناه افتادن مردان می شوند .ولی صاحبان مغازه ها می گفتند بابا دل و دینی که بخواد با دیدن چند تا مانکن بیجان از دست بره همون بهتر که بره .و چون این مغازه داران بر ارتکاب گناه اصرار داشتند این مانکن های ضعیفه در یک اقدام ضربتی جمع شدند تا به نقطه نامعلومی برده شوند و احتمالا سنگسار و یا سوزانده شوند تا  درس عبرتی بشند برای زنان که از این مانکن ها تقلید نکنند.

 

بعضی خبرها هستند که آدم با خوندن و یا شنیدنشون واقعا نمی دونه باید چی بگه . خنده دارتر از این میشه که 110 مغازه رو بخاطر مانکن هاش ببندند و مانکن رو هم جزو مفاسد اجتماعی در نظر بگیرند؟

یکی از بچه ها میگه امروز مانکن های ثابت و فردا ....  

 

     

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

روزهای پاییز رو خیلی دوست دارم مخصوصا روزهای بارونی اش رو .ولی چقدر سخته که در این روز هم مجبور باشی بشینی پشت میز و خبر بنویسی.الان دلم می خواست  می رفتم تنها زیر بارون اون هم بدون چتر ساعتها قدم می زدم. از در باز تراس هوای بارونی و کمی سرد پاییز حسابی همه رو سرحال آورده .ایکاش الان در یک روستای شمالی بودیم .

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

مهدی در وبلاگ دونفره شون راجع به بحث من و مهران قاسمی نوشته .البته از روزی که من اومدم آفتاب ،هرچند روز یکبار از این بحثها میشه .ولی مهدی از بحث اونروز فقط چیزهایی رو نوشته که برداشت و استنباط خودش بوده و در حقیقت این پست ، به نوعی جوابیه پست مهدی است  در دفاع از خودم و عقایدم. مهدی نوشته  من به باور های زن ستیزانه مذهبی اعتراض دارم در حالی که از ته دل احساس پرستش فوق العاده ای نسبت به مذهب دارم و تعجب کرده از اینکه با این دو تضاد چطور کنار اومدم.

 و اما دفاعیات من :همه ما می دونیم دین اسلام در شرایطی ظهور کرد که عربها دخترانشان را زنده بگور می کردند ،پس همین حقوقی که در اسلام به اونها داده شده خیلی هم براشون زیاد بوده .اما بعد از 1426 سال ،جای خیلی از احکام رو قوانین مدنی گرفته و فقط احکامی که با باورهای مردسالارانه جامعه ایران جور درمیاد ،تغییر ی نکرده .ساده ترین مثال سن بلوغ دختران است .در ایران دختر 9 ساله حق ازدواج نداره ،نمی تونه رای بده و الان هم دوباره بحث تغییر سن بلوغ دختران و پسران در قوه قضائیه در دست بررسی است  ...قوانین دیگری هم هست مثلا همون آیه مشهور سوره نسا  همیشه در حالی با اعتراض  از جانب زنان در این بحثها  مطرح میشه که همه می دونیم زن می تونه به جرم ضرب و شتم به پزشکی قانون مراجعه کنه و تا اونجا هم که در سالهای اخیر دیدیم همواره حق به زنان داده شده .اما بحث من سر اینه که نوع نگاه به زن نگاه جنس دومیه .مثلا مهران میگه شما زنها که میگید حقوق مساوی می خواهید ،چرا طلب مهریه می کنید .من هم میگم همه شماها می دونید که من با مهریه مخالفم چون در حقیقت نه نوعی ارزش گذاری و پشتوانه بلکه نوعی قیمت گذاری روی زن است .می دونم که این نظرم خیلی مخالف داره بخصوص در میان زنان  ولی آخه مگه میشه بخاطر سالهایی که به خواست خودت با مردی زندگی می کنی ازش درخواست مهریه یا پول بکنی .خب مرد هم داره با یک زن زندگی می کنه و خیلی از هزینه ها ی زندگی به دوش اونه پس اون هم باید پول بگیره ؟البته به این دلیل همه با مهریه موافقند که زنان در ایران حمایتهای اجتماعی کمی می شوند و از طرف دیگه برای کارکردن هم فرصتهای مساوی با مردان در اختیار زنان قرار نمی گیره و بعد هم قبلا مردها از مهریه های پایین زنها سوءاستفاده کردند و براحتی ازدواج دوم ،طلاق و ..را مطرح می کردند و حالا متاسفانه در این چند سال مهریه از جانب برخی از زنان به نوعی کسب و کار تبدیل شده ...و اصلا چرا خودتون با مهریه های بالا ازدواج می کنید.سردبیر نگاهی به همسرش سارا میکنه و میگه که خودش شخصا با مهریه مشکلی نداره.

 

و اما باز هم آقای سردبیر میگه شما خودتون از امتیازات و حقوقی که اسلام به شما داده استفاده نمی کنید.یک زن می تونه در ازای شیر دادن به بچه و کار کردن در منزل همسر ،اجرت بگیرد.من هم میگم بابا این دیگه بزرگترین بی احترامی به شخصیت زنه .من اگه بچه ای داشته باشم به میل خودم بهش شیر میدم و دایه یچه نیستم که بخوام پول بگیرم .و در ضمن چرا یک زن باید در ازای کاری که در خونه میکنه پول بگیره مگه یک همسر ،یک کنیزه ...

 

 

 میگم یک زن باید حق حضانت فرزند داشته باشه .مهران میگه چرا این حق رو می خواهید .میگم آخه  بچه متعلق به هردو طرفه ولی اگه زن شرایط بهتری داشته باشه باید اون از بچه نگهداری کنه در صورتی که بارها دیدیم حضانت فرزند به پدرانی سپرده شده که صلاحیت نگهداری فرزند رو نداشتند ...حق طلاق هم که خب یک حق کاملا قانونیه و شرعیه چون طبق قوانین دین رضایت قلبی طرفین، شرط اصلی شروع و ادامه زندگیه پس چرا وقتی به هزارو یک دلیل زنها دیگه نمی خواهند با همسرشون زندگی کنند نمی تونند ازش طلاق بگیرند مگه طبق دین ادامه این رابطه حرام و نامشروع محسوب نمیشه ..

و اما حتی ما می ترسیم در مورد قوانینی که در قرآن هست ولی با فرهنگ ایرانی جوردر نمیاد حرف بزنیم مثلا همین صیغه که البته چون موضوع گزارشم فعلا نمی تونم زیاد در موردش بنویسم ولی به روابط جوونهایی که با رضایت خودشون با هم رابطه جنسی دارند ،ایراد می گیریم (البته به نظر من این رابطه خیلی شخصیه و هیچ کس حق دخالت در این زمینه  رو نداره ،حتی اگه خودمون هم این رابطه رو نپذیریم ) ولی میگیم صیغه چون حکم دینه جایزه و جالب اینجاست که خودمون هم همیشه از مخالفان این موضوع هستیم و نگاه ما به زنان صیغه ای ، مثل نگاه به کسانی نیست که روابط  مشروع دارند.

سرگه بارسقیان هم وسط بحث یکدفعه به شوخی میگه اصلا من میخوام بدونم چرا فقط مردهای مسلمون می تونند 4 تا زن بگیرند.اینجا یکی از آقایون هم هست که همیشه به من میگه فمنیست وهمیشه هم بعد از پایان موقت این بحثها از مهران تشکر میکنه که مثلا خوب شد کوتاه نیومدی.

خب حالا من خیلی دلم می خواد بدونم چرا هر جا که به نفع آقایون باشه دین باید تغییر کنه و یا ثابت بمونه ولی هر جا که بحث حقوق زنان مطرح میشه بلافاصله بگن دین گفته ....

و اما در مورد اینکه مهدی گفته من احساس پرستش فوق العاده ای به مذهب دارم با وجود اینکه دلم نمی خواد از اعتقاداتم حرف بزنم باید بگم من خدا رو صمیمانه می پرستم ولی خیلی از اصولی که سعی می کنم بهش پایبند بمونم یک سری اصول اخلاقییه که تقریبا در همه ادیان به اون اشاره شده و در همه جوامع هم به نوعی این اخلاقیات رعایت میشه.

 

اما اینکه مهدی نوشته دین با حقوق زن جور در نمیاد فقط باید بگم  من نمی تونم این رو بپذیرم که اسلام دین جبر و اطاعت کورکورانه است .

در خود دین هم عقل یکی از راههای شناخت ذکر شده و فقط یک جمله از علی (ع)(البته اگه اشتباه نکرده باشم ) که  تقریبا این رو میگه بدترین والدین اونهایی هستند که از فرزندانشون بخواهند که مثل دوره پدرانشون رفتار کنند .حالا فاصله بین دو نسل رو با ۱۴۲۶ سال مقایسه کنید. شما چطور می تونید بپذیرید که ما مجبور باشیم به برخی از احکامی که دیگه با زندگی امروزی سنخیت نداره ،به اسم اسلام پایبند باشیم .اسلام دین تحجر نیست ،ولی در برخی جوامع  و بخصوص جوامع بسته ،همیشه به اعمال محدودیتها جنبه دینی داده میشه تا افراد مجبور باشند هر چیزی رو به اسم دین کورکورانه تقلید کنند و بپذیرند این اعمال فشارها ،جزو همون سرنوشت محتومی است که از طرف دین به اونها تحمیل شده  و اینجوری راه هرگونه تغییر و اعتراضی رو ببندند.پس لطفا این تحجر رو به پای دین ننویسیم .

راستی جوابیه مهران قاسمی:من هیچ وقت کسی رو تهدید نکردم .   

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

تئاتر شهر هم در آستانه فروپاشی است .برای دیدن عکسهایی که عکاس فارس گرفته، اینجا کلیک کنید.

اصل خبر را هم می تونید اینجا بخونید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

مادر میگه وسایلت رو میذارم تو اتاقت بمونه تا اگه یک روز خواستی برگردی....و من یک لحظه قلبم می گیره وقتی فکر میکنم که مادر قراره از دلتنگی هاش به در و دیوار و یادگارهایی که در اتاق مونده ،بگه و باز به اندازه تمام روزهای زندگیم دلم می گیره وقتی که به چشمهای مهربونش نگاه میگم . سعی می کنم خودم رو خوشحال نشون بدم و فقط میگم تو که می دونی من باید برم  ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

کیمیا تنها یک آرزو دارد.کیمیا نمی داند پدرش در چه وضعیتی بسر می برد و وقتی مادرش ،معصومه شفیعی ،نامه ای خطاب به مسئولان می نویسد تازه کیمیا می فهمد که پدرش را در بیمارستان کتک زده اند ،می فهمد که چرا اجازه نمی دهند به ملاقات پدرش برود.کیمیا در تجمعی هم که برای آزادی پدرش روبروی دانشکاه تهران برگزار شده بود ، آمده بود تا آزادی پدر را بخواهد.

کیمیا نمی داند تشویش اذهان عمومی یعنی چه ؟کیمیا می خواهد یکروز هم که شده پدرش او را از مدرسه به خانه برگرداند و یا یک شب به او دیکته بگوید .می خواهد کارنامه اش را اول به پدر نشان دهد.کیمیا شش سال از زندگیش را بدون حضور پدر گذرانده و گنجی در این دوران چه شبها را که با یاد  دو دخترش در زندان به خواب نرفته ...

..و باز معصومه شفیعی تنهاست .با یاد همسر و به امید آزادی او ،باز هم باید با دخترانش تنها باشد . در روزهایی که کیمیای کوچک بیمار شده  و در روزهای سختی که ما فقط سختی هایش را شنونده بودیم ...کیمیا بدون حضور پدر بزرگ شده و روز اول مدرسه که روزی ثبت شده در خاطرات کودکی همه ماست کیمیا باز هم با مادر تنها بوده ..مادری که خود تنهاست  و منتظر...

راستی  وقتی دوستان کیمیا از او می پرسند که پدرش چرا زندانی شده ،کیمیا چه می گوید؟

کیمیا حالا دیگر می تواند بخواند و بنویسد و مادر که برای نگران نشدن او ،حقیقت سلامت پدر  را از او پنهان کرده دیگر نمی تواند همه چیز را از او پنهان کند...

کیمیا فقط یک آرزو دارد.آزادی پدرم ،تنها آرزومه.

حرفهای کیمیا گنجی را می توانید  در اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز  سالروز تولد یکی از بهترین دوستانم بود.تولد بهناز عزیز .دوست خوب لحظه های بیشتر غم و ناراحتی ام.سنگ صبور و شنونده دلتنگی هام .دوست مهربونی که همیشه بیشتر از یک دوست به من و مسیح محبت کرده.متاسفانه من این اواخر به دلایلی که بهناز میدونه خیلی از مناسبتها و مسائل رو زود فراموش می کنم و با شرمندگی زیاد اصلا یادم رفت امروز به بهناز زنگ بزنم وبه قول خود بهناز ٫شهرزاد از لندن زودتر از من بهش زنگ زده .بهناز عزیزم من خیلی شرمنده ام که الان میگم :دوست خوبم تولدت مبارک .به امید روزهای خیلی خوب برای تو و ممنون از تمام محبتها و حمایتهات.

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دیشب باز هم با شایان حرف می زدم .شایان خواهرزاده 8 ساله منه که همیشه کوهی از سوال برای پرسیدن داره.معلم شایان از بهشت و جهنم براشون حرف زده و شایان هم به این نتیجه رسیده که همه به جهنم میریم و همین باعث شده که از خدا بترسه ......

چند وقت قبل که با سولماز حرف می زدم متوجه شدم همه خاطرات خیلی بدی از تعالیم مذهبی دوران مدرسه داریم  و جالب اینجا بود که همه هم در اون دوران از خدا می ترسیدیم و اصلا نتونسته بودیم باهاش ارتباط برقرار کنیم...

در دوران ابتدایی و راهنمایی مجبور بودیم همیشه قبل از رفتن به خونه نماز جماعت بخونیم .یادم میاد زمستونها نمازخونه اینقدر سرد بود که دندون هامون به هم می خورد و من همش فکر می کردم چرا باید مجبور باشیم اینجا نماز بخونیم و بهارهم بوی جوراب باعث میشد همش با خودم  بگم پس کی این نماز تموم میشه ...اصلا چطور میشد با خدا حرف زد وقتی درست حسابی معنی نماز رو نمی فهمیدم...من نمی خواستم از خدا بترسم در حالیکه شدیدا ازش می ترسیدم و از طرفی هم نمی تونستم نماز بخونم ...بعد از دوران دبیرستان در روزهایی که شاید باید به عشق و .. فکر کنم  ساعتها و روزها می نشستم به خدا فکر می کردم ..نمی خواستم ازش بترسم می خواستم دوستش داشته باشم ...در دوران دانشگاه هم چند بار خواستم نماز بخونم ولی باز هم هیچوقت بیشتر از دو هفته نتونستم به نماز خوندن ادامه بدم  و باز هم  سالن نمازخونه  من رو به یاد نمازخونه دوران ابتدایی  می انداخت تا حدی که به نماینده ولی فقیه گفتم اگه میشه لطفا این موکت ها رو بدید بشورند بوی جوراب تا وسط راهرو هم میاد..بنده خدا یک نگاهی کرد و گفت باشه ولی شما رو هیچ وقت تو نمازخونه ندیدم ...و من هیچ وقت نمی خواستم در نماز جماعتی شرکت کنم که می دونستم در صف جلوتر شخصی ایستاده که  ازحمله کنندگان  به کوی دانشگاه بوده و در صف دیگه آدمهایی که به خاطر فعالیتهای ما در دانشکده همیشه با نفرت بهمون  نکاه می کردند .آدمهایی که سنتها و تعصبات غلطشون رو در غالب دین به همه تحمیل می کردند و نمی تونستند بپذیرند که میشه جور دیگه ای هم فکر کرد ...

و اما الان من یک دوست خیلی خوب دارم .بعضی روزها کمتر و بعضی روزها بیشتر با هاش حرف میزنم ...از اشتباهاتی که در زندگیم مرتکب شدم براش میگم و بهش قول میدم که تمام سعی ام رو می کنم تا دیگه اشتباه نکنم .ولی خب بعضی وقتها هم دوباره اشتباه می کنم .ازش می خوام بهم کمک کنه ...از دلتنگی هام براش میگم  و حتی از کسی که دوستش داشتم و هم میخوام که بهش  کمک کنه ....از تصمیماتم  و کارهای روزانه ام . از آرزوهام..بعضی وقتها هم ازش شاکی میشم ولی هیچوقت چیزی رو به زور ازش نمی خوام....بهش میگم خدایا خودت هم می دونی که چقدر دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی کمتر از یک ماه دیگر در تونس برگزار می شود و کشور ایران در هیچ یک از بخش های دولتی, خصوصی و جامعه مدنی برنامه و راهکاری برای شرکت در اجلاس ندارد.اهمیت این اجلاس بین المللی برای همه کشورها ثابت شده است و به همین دلیل در روزهای 16 تا 18 نوامبر بیش از 50 رییس جمهور,20 سازمان بین المللی, 250 شرکت فناوری اطلاعات و نزدیک به 10 هزار نفر از کارشناسان از سراسر دنیا در تونس گرد هم می آیند تا توافقات نهایی که حاصل 2 سال کار و تلاش بین المللی بوده است را مورد تایید قرار دهند. عدم شرکت در این اجلاس میدان را بیش از هر کس برای آمریکا و برنامه های محدود کننده اش نسبت به ایران باز می کند.
سايت WSIS.ir براي پي گيري جدي اين مسئله از طريق سايت پرشين پتيشن اقدام به طرح يک اعتراض کرده است درخواست امضا کنندگان این اعتراض توجه جدی دولت ایران به اهمیت شرکت و حضور فعال در اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی است. شما مي توانيد با
کلیک روی این لینک اعتراض خود را به ثبت برسانيد.
اخبار و اطلاعات بیشتر را از سایت پایگاه هم اندیشی ایران و جامعه اطلاعاتی
به دست آورید.

(این پست رو بدون هیچ دخل و تصرفی از وبلاگ فرنود حسنی کپی کردم .البته خودم هم قبل از مصاحبه با دکتر حری چیز زیادی از جامعه اطلاعاتی نداشتم .نمی دونم چرا سایت شورای فرهنگ و صنعت از کار افتاده و من نتونستم مصاحبه رو اینجا لینک بدم .ولی خیلی حیفه که تمام تلاشهای ایرانیان برای حضور در چنین مجامعی با بی توجهی مسئولان از دست برود.)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده