تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

روز چهارشنبه باز هم من در خیابان گم شدم.خیابان منصور.یادم نمی اومد شماره پلاک جایی که قرار بود برای مصاحبه برم چند بود.تلفن همراه هم طبق معمول شارژ نداشت و روشن نمی شد.با تلفن یک رهگذر زنگ زدم و دوباره شماره پلاک رو پرسیدم.فکر می کردم دیر کردم ولی وقتی دکتر رزاقی گفت دو دقیقه هم  زود اومدید و من کلی خوشحال شدم. همیشه بدم میومد از اینکه سوالهام رو بصورت تیتروار بپرسم و منتظر جواب بمونم .ولی خب بعضی از مصاحبه شونده ها اینقدر جدی و عصبانی هستند که اصولا خودم هم ترجیح میدم زودتر مصاحبه تموم بشه ولی این بار در دو ساعتی که اونجا بودم هیچ مصاحبه ای انجام نشد و فقط گفتگویی بود در مورد خیلی از مسائل ؛ حقوق زنان و فعالان زن، وضعیت  مطبوعات ،اوضاع داخلی ایران  و حتی احساس بدی که بعد از سوم  تیرماه هنوز دست از سرم برنداشته.دکتر رزاقی هم با حوصله حرفهام رو میشنید و با سوالات جدیدش،زمینه بحث دیگری رو فراهم می کرد.بالاخره من با یک دنیا امید و تصمیم برای متمرکز کردن تلاشها و فعالیتهام اونجا رو ترک کردم.خوشحال بودم که بعد از مدتها تونستم یک گفتگوی خوب با استادی داشته باشم که میتونه با راهنماییهاش در خیلی از موارد کمکم کنه.البته جالب اینجا بود که گویا دکتر رزاقی هم زیاد اهل مصاحبه نیست و خب من هم برای اولین بار با اعتماد به نفس بیش از حدی که داشتم!!!!تونستم نظرشون رو در این مورد تغییر بدم و برای صبح شنبه دوباره قرارمصاحبه  بذارم .  

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دیروز یکی از نماینده های محترم مجلس گفته بود:تقدس بخشی به خانه های عفاف،چاره کار زنان خیابانی است.نمی دونم دقیقا کی بود که کلمه "شهرنو "رو شنیدم وقتی معنیش رو از مادرم پرسیدم با عصبانیت گفت:تو از کی این کلمه رو شنیدی؟؟اینجا جای خیلی بدیه و نباید در این مورد حرفی بزنی و این سوال برای من بی جواب موند که این شهر کجاست ؟معنی این کلمه رو وقتی ساکن خوابگاه علامه بودم ،فهمیدم و اون موقع 21 ساله بودم.وقتی سال دوم دانشکده بودم و مثلا عضو فعال انجمن،روی بورد یک فراخوان زده بودیم تا بتونیم یک تریبون آزاد برگزار کنیم در انتقاد از رواج بحث صیغه که اون روزها خیلی درموردش حرف زده میشد.یکی از برادران بسیج که حافظ قرآن هم بود کلی شاکی شده بود که این حکم خداونده و در قرآن اومده پس نمیشه هیچ انقادی بهش کرد و گفته بود که حتما باید با من حرف بزنه .من هم که قبل از اون تهدید به تعلیق از تحصیل شده بودم به توصیه بچه ها قرار شد با این آقا حرف نزنم ولی خب من باهاش حرف زدم .....

و اما این همیشه برای من سوال بوده که کی مشروع و یا نامشروع بودن یک ارتباط جنسی رو تعیین می کنه؟مگه غریزه جنسی،یک نیاز کاملا طبیعی نیست پس چرا به نیازهای مادی می خواهیم جنبه معنوی بدهیم؟مگه ما به غذا خوردن و یا خوابیدن جنبه معنوی میدیم؟ کدوم یک از این دو رابطه در نزد شما پذیرفته شده تر است؟رابطه سکسی که دو نفر که همدیگر رو دوست دارند با هم برقرار می کنند و یا برای ساعات و روزهای مشخصی یک مرد بدون هیچ علاقه ای و فقط برای ارضای نیازهای جسمی اش به یک زن مبلغ مشخصی پول میده تا بتونه با اون زن رابطه سکس برقرار کنه؟؟؟

این برادر اصرار داشت مورد دوم که از اون به نام صیغه یا متعه در قرآن نام برده شده مورد قبوله ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دوست خبرنگاری می گفت با فضایی که در مطبوعات بوجود اومده تصمیم گرفتیم حداقل همسرم در رشته خودش مشغول بکار بشه. شوهراین دوست هم روزنامه نگاره و البته رشته تحصیلی اش مهندسی عمران بوده. با جورشدن پارتی ،سفارش این دوست به یک مدیر میشه و خلاصه دوست هم رزومه شوهرش رو میزنه زیر بغلش  تا تحویل مدیر مربوطه بده.دوست می گفت:"اول رئیس خیلی تحویلم گرفت و قول مساعد هم داد و من هم خب خوشحال اومدم خونه.فردا بهم زنگ زدند تا به رئیس مربوطه مراجعه کنم.وقتی رفتم رئیس بعد از معذرت خواهی گفت خانوم ...میشه این رزومه شوهرتون رو بگیرید و اونجایی رو که نوشتید دبیر سیاسی روزنامه ...حذف کنید و اصلا چه بهتر که در مورد سابقه کارش در این روزنامه ها هیچی ننویسید تا ما بهتر بتونیم کاری براشون انجام بدیم" .

نمی دونم برای شما هم این وضعیت پیش اومده یا نه.اگه هنوز پیش نیومده خیلی نگران نباشید بزودی این وضعیت برای همه ما پیش میاد.یک هفته بعد از انتخاب احمدی نژاد به هفته نامه ای که متعلق به سازمان ... است،معرفی شدم.مدیرمسئول که از طرفداران هاشمی و فکر میکنم از اعضای کارگزاران بود، تمایل زیادی به حفظ این نشریه داشت و دلش می خواست همه نیروها باصطلاح خودی باشند،به همین خاطر قبل از تحویل پست و تودیع می خواستند کمبود نیرو رو جبران کنند.پرسید اگه از شما بخواهند یک انتقاد کوبنده بر علیه دولت خاتمی بنویسید،می نویسید.من هم جواب دادم خب معلومه که نه.با وجودی که سوال از طرف دوستی که معرف من بود تکرار شد تا جوابم رو تعدیل کنم گفتم:انتقاد اگه بدونم بدون غرض هست و اگه در این زمینه اطلاعات داشته باشم  که خب چون مطمئنم اینطور نیست نمی نویسم .بعد هم دولت خاتمی تموم شده و اینها باید در مورد عملکرد دولت خودشون توضیح بدهند تا ما هم بنویسیم.اصلا احتیاجی نیست که بگم از من دعوت به همکاری نشد تا دوستانی که در اونجا هستند بتونند به کارشون ادامه بدهند با اومدن همکاری که حاضره اگه ازش خواستند این نقد رو بنویسه.هرچند متاسفانه گویا قراره تا عید فقط این نشریه چاپ بشه.

به این فکر می کنم ما چرا حتی برای اینکه کار کنیم تا بتونیم زندگی کنیم (که تامین اشتغال یکی از وظایف دولت است)باید سرپوش بذاریم روی فکروعقل ومنطق و حالا گرایش سیاسی پیشکش.اصلا کدوم قانون گفته همه باید این رئیس جهمور رو دوست داشته باشند و یا در دولت اون رئیس جمهور خبرنگار و یا دارای سمت مدیریتی نبوده باشند. نمی دونم چرا برای ادامه زندگی باید مجبور به حذف خود واقعی مون باشیم واصلا زندگی با این حذف خود میتونه باز هم ارزشی داشته باشه یا نه؟     
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

این چند روز در گیر ادامه همون جستجو برای نوشتن در مورد NGOها بودم.باز ازهر کدوم از دوستام که راهنمایی و کمک خواستم همه بلافاصله میگن امید معماریان.بابا خب من خودم هم این رو می دونستم ولی قضیه اینه که این دوست خوب در دسترس نیست  و من فکر می کردم حداقل بتونم چند نفر دیگه ای رو پیدا کنم که در این زمینه کار کرده باشند.البته حالا دیگه فهمیدم که باید  از کجا شروع کنم  ولی این چند روز همش یاد تکه کلام آرش میفتم که در این موارد می گفت ارادت استاد.من هم باید به امید بگم ارادت استاد.ولی تازه به این نتیجه رسیبدم که خیلی تنبلم چون احتیاج دارم که همیشه برای شروع بهم کمک کنند و این خیلی بده .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

تسویه حساب دانشگاه دو تا از دوستهام رو من انجام دادم و مدرکشون رو براشون فرستادم.ولی حالا که نوبت خودم شده هم ساختمان مرکزی دانشگاه تغییر مکان داده و رفته دهکده المپیک و هم اینکه من اصلا حال و حوصله ندارم.تمام کارتهام رو هم گم کردم و باید برای یک تسویه حساب با کتابخونه،ازتمام دانشکده های علامه  که هر کدوم درنقاط مختلف شهر هستند،امضا بگیرم.خب بعد از دو سال باید هم این مشکلات پیش بیاد.از دانشگاهی که برای ادامه تحصیل اقدام کرده بودم(این دانشگاه در ایرلند نیست...) تا حالا دوبار نامه اومده و من هنوز نتونستم ترجمه مدرکم رو بفرستم.اینبار با یک فرصت 3 هفته ای موافقت کردند و من باید حتما در این سه هفته این مدرک لعنتی رو بگیرم.در این چند روز اخیر خیلی با خودم فکر کردم و به نتایجی هم رسیدم .هر چند بعد از پست یکی دو تا مطلبی که مجبور شدم حذفشون کنم فهمیدم در این محیط هم باید خودت رو سانسور کنی ...اینکه ما هنوز بیرحمانه در مورد دیگرون حتی بهترین دوستانمون قضاوت می کنیم...اینکه من مجبور شدم به بهترین دوستهام هم در مورد تصمیممی که گرفته بودم ، توضیح بدم...درسته که صداقت من داره به مرز حماقت میرسه ولی این حرفهایی که به دوست زدم دلیل نمیشه که من نامرد یا سوءاستفاده کننده باشم.... به این نتیجه رسیدم که باز هم باید خودم تنهایی کارهام رو انجام بدم و ازهیچکس توقع کمک نداشته باشم.. ولی مگه خود شما در شرایط سختی که باهاش درگیر بودید از کسی کمک نخواستید حالا چه فرقی میکنه که این شخص کی باشه و برفرض کسی بوده که دوستتون داشته .مهم اینه که شما از اول صادقانه همه چیز رو بهش گفتید و قصدتون هم این نیست که از این  دوست سوءاستفاده کنید. خب اون هم میتونه فکر کنه و تصمیم بگیره.اگه دلش خواست بهتون کمک میکنه و اگر هم نه خب میگه دیگه،پس جایی برای انتقاد بقیه دوستان از من و یا حمایت از این دوست نمی مونه و حرف و حدیث استفاده ابزاری از یک مرد و سوءاستفاده از دوست و  ...(البته من به تصمیم دیگه ای هم فکر می کنم.یک تصمیم برخلاف همه تصمیمات اخیر .شاید ماندن و دوباره تلاش کردن که این هم بستگی به شرایط روحی ام داره.ولی هنوز مطمئن نیستم)   

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دکتر کاظمی مرد.وقتی از طریق اخبار این خبر رو شنیدم اصلا باورم نمی شد.دکتر کاظمی 45 ساله بود و رئیس جهاد دانشگاهی علوم پزشکی ایران و از اون مهمتر رئیس پژوهشکده رویان.رویان جایی است که حداقل برای من یکی همیشه پر از سوال و رمز و راز بوده.رویان تقریبا اولین مرکز دانشگاهیه که کلیه روشهای نوین بارداری در اونجا آزمایش و اجرا میشه.خیلی از خانواده هایی که امروزه صاحب فرزند شدند،خانواده هایی که به دلیل فرهنگ جامعه ایرانی ،با نداشتن فرزند در آستانه فروپاشی بودند و خیلی از بچه هایی که می تونند زندگی رو با تمام خوبیها و بدیهاش تجربه کنند ،مدیون زحمات مرحوم دکتر کاظمی و همکارانش هستند.خیلی از درمانهای ناباروری که امروزه دیگه خیلی عادی تلقی میشند،زمانی برای اولین بار در رویان صورت می گرفت و البته قبل از اون دکتر کاظمی کلی جلسه رفته بود تا تونسته بود از مراجع تقلید اجازه و حکم بگیره .در رویان اتفاقات دیگری هم می افتاد.ساخت سلولهای بنیادی ،استفاده از سلولهای بنیادی در درمان بیماریهای قلبی و آخرین مورد که همین هفته قبل دکتر کاظمی کلی مصاحبه درموردش کرده بود:تولد اولین حیوان همانندسازی شده در ایران که قرار بود تا ماه دیگه به صورت رسمی  تولدش به همه اعلام بشه.ولی حیف که دکتر کاظمی زنده نموند تا بتونه حاصل زحماتش رو ببینه.وقتی به عنوان خبرنگار به سایتی معرفی شدم که متعلق به دکتر کاظمی  بود،در اولین روز آشنایی، مریم عزیز که سردبیر سایت بود،خیلی محترمانه بهم گفت باید اینجا حجاب رو کامل رعایت کرد . محل کار هم جهاد دانشگاهی سر خیابون گاندی بود.همه از جدی بودن و مذهبی بودن این رئیس حرف می زدند.انصافا هم خیلی جدی و تقریبا بداخلاق بود و به همون اندازه هم مذهبی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

حدود یک هفته قبل یک ایمیل به دستم رسید با عنوان جانباز جنگ.یک نامه 5 صفحه ای ضمیمه این ایمیل شده بود.نامه یک برادر جانباز بود که ابتدای نامه نوشته بود:از شما خواهش می کنم این ایمیل را به دفتر رئیس جمهور و رئیس بنیاد جانبازان بفرستید چون بنده آدرس اونها رو ندارم.

در این نامه برادر جانباز از دوران جبهه نوشته بود و بلاهایی که به سرش اومده ومشکلاتی که الان باهاش دست به گریبان است و اینکه حالا نمی تونه از حقوق جانبازی استفاده کنه و کلی موارد دیگه که می دونم هیچ روزنامه ای حتی حاضر به چاپ اون نیست.در هر صورت این نامه گویای وضعیتی است که عده ای از جوانان دیروز که سالهای جوانی شون رو در جبهه ها گذروندند با اون دست به گریبانند،البته این برادر اون موقع نوجوانی 14 ساله بوده.خیلی دلم می خواست می تونستم متن نامه اش رو اینجا بذارم ولی به دلیل توصیه هایی که بهم شده نمی تونم این کار رو بکنم.منتها یک چیزی خیلی جالبه.من با شماره ای که در انتهای نامه اومده بود تماس گرفتم تا بالاخره تونستم با این آقا صحبت کنم و این برادر کلی تعجب کرده بود از اینکه نامه چطور به دست من رسیده.این برادر می گفت من نامه رو فقط برای صداوسیما فرستادم و کلی هم معذرت خواهی کرد.من هم بهش قول دادم که نا مه اش رو به  ایمیل احمدی نژاد می فرستم و درضمن ایمیل احمدی نژاد رو هم براش ایمیل می کنم .من نمی دونم این نامه برای چند نفر دیگه ایمیل شده حداقل هیچکدوم از دوستام این نامه رو دریافت نکرده بودند ولی فقط باید به کسی که این کار رو کرده بگم اصلا کار درستی نکرده ،چون من که خدای ناکرده رئیس جمهور نیستم و کاری هم از دست من برنمیاد بعد هم وقتی که ایمیل رئیس جمهور مهرورز از طریق صداوسیما و سایر رسانه ها اعلام شده چرا این نامه به ایمیل خودش فرستاده نشده ؟؟؟یا اصلا چرا نامه به بنیاد مستضعفان و جانبازان و یا دفتر رئیس جمهور مردمی فکس نشده؟؟؟ بعد هم شاید این آقا نمی خواست همه از بدبختیهاش مطلع بشن پس چطور به خودتون اجازه میدید نامه ای رو که برای شما ایمیل شده به ایمیل اشخاص دیگری بفرستید.(هر چند خیلی از این کار عصبانی هستم ولی فقط می تونم بگم خیلی بی شعورید که به خودتون اجازه میدید اینطور شعور و آبروی دیگرون رو به بازی بگیرید)  

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

حس دلگیر غروب روزهای جمعه چقدر حس بدیه.حتی خوردن بستنی نسکافه ای هم این حس بد رو برطرف نمی کنه.هر وقت حس بدی دارم احساس تنگی نفس بهم دست میده.احساس می کنم قراره اتفاق بدی بیفته.نمی دونم چرا می ترسم.نمی دونم این حس بد درماندگی کی میخواد دست از سرم برداره.من خیلی خسته ام و به همون اندازه نگران. حس آدمی رو دارم که پای یک دیوار بن بست به زانو دراومده.نمیخواد به عقب برگرده پس باید از این دیوار بپره ولی دیوار خیلی بلنده و شاید هم اون خیلی خسته.پس باید چه غلطی بکنه؟تا کی باید پشت این دیوار بمونه.خدایا من باید چیکار کنم؟
+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز باز هم نتونستم جلوی کنجکاوی ام رو بگیرم.حضور این همه مامور نیروی انتظامی خیلی جای سوال داره برام.همیشه از کنار خیابون(البته به عمد و برای برهم زدن نظم عمومی شهر )رد میشم و بلافاصله  یک ماموراشاره میکنه و میگه خانوم پیاده رو.نمی دونم چرا این مامورها،لباس نیروی انتظامی تنشون هست و روش هم کاور پلیس راهنمایی و رانندگی؟؟؟دیگه امروز داشتم از فضولی می مردم.باز هم به عمد خواستم از کنار خیابون رد بشم و تا مامور اشاره کرد که از پیاده رو برم،من هم بلافاصله رفتم سمتش و خیلی عادی گفتم آقا من می تونم یک سوال بپرسم.شما جزو افراد نیروی انتظامی هستید و یا راهنمایی و رانندگی و اصلا چرا اینجوری لباس پوشیدید،لباس نیروی انتظامی با کاور پلیس؟

نیروی انتظامی: خانوم ما جزو یگان ویژه ضدشورش هستیم.

(من مثل بچه خنگها):ببخشید یعنی وظیفه شما چیه؟

نیروی انتظامی:جلوگیری و مقابله با هرگونه شورش و اغتشاش

ــببخشید مگه قراره اینجا چه شورشی رخ بده که اینهمه نیروی ضدشورش اینجا هست؟

نیروی انتظامی:خانوم کدوم همه نیرو ؟

ــآقا یک نگاهی به دور میدون بکنید تازه فقط اینجا که نیست همه جا همینطور شده

نیروی انتظامی:خانوم ما قراره به پلیس راهنمایی و رانندگی کمک کنیم و الان هم داریم همین کار رو می کنیم .

ــمگه خودشون نیرو و یا مامور کم داشتند تازه اینهمه پارکبان و بقیه که می تونند این کار رو انجام بدهند.

نیروی انتظامی:من نمی دونم. فرمانده های ما گفتند ما بیاییم اینجا و اینجوری هم لباس بپوشیم.این یک قرارداده بین فرمانده ما و فرمانده اونها.از بقیه چیزها هم ما خبر نداریم.

ــاین امکانش هست که در مواقعی که بهتون دستور حمله داده میشه ،این باصطلاح شورشیها رو با باتوم هاتون کتک نزنید

نیروی انتظامی:شورشی رو طبق دستور باید کتک زد،وقتی هم به ما دستوری داده بشه امکان سرپیچی وجود نداره چون بعدا خودمون رو محاکمه می کنند

ــ هیچوقت نمی خواهید از خودتون بپرسید خب چرا تجمع و یا شورش میشه

نیروی انتظامی:وظیفه ما اینه که فقط به دستور مافوق گوش بدیم،بقیه اش به ما ربطی نداره.

 

نمی دونم شما هم باورتون میشه که این ماموران دوره دیده یگان ضدشورش رو بذارن سر چهارراهها و میدونها تا فقط به مردم بگن از داخل پیاده رو حرکت کنند و از چراغ قرمز رد نشن.بعضیها هم ساده لوحانه میگن برای فرهنگ سازی و رعایت قانون دارن این کار رو می کنند.فرهنگ سازی درست ولی مگه نمیشه از سربازها و بقیه ماموران راهنمایی و رانندگی استفاده کرد ؟فرهنگ سازی با نیروهای یگان ضدشورش و ایجاد فضای نظامی در شهر؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

نمی دونم چرا این شهر دیگه کم کم داره فضای نظامی به خودش می گیره.سر هر چهارراه و هر تقاطع افراد نیروی انتظامی ایستاده اند با باتوم برقی و بعضی هم با اسلحه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دوست زیر بارون منتظرت مونده بود.دو سال گذشته بود.تو یادت رفته بود دوست هم مثل تو هیچوقت زیر بارون از چتر استفاده نمی کرد.دوست با همون لهجه خنده دار میگه سلام....دوست میگه تو هیچ تغییری نکردی هنوز هم آروم یکجا می شینی در حالیکه دستت رو روی دستت گذاشتی و نگاه می کنی بدون اینکه حرفی بزنی و آدم نمی دونه داری به چی فکر می کنی ...دوست آروم روی مبل نشسته و تو نمی دونی  به سفیدی سرامیک نگاه می کنه و یا گلیم پرنقش و رنگ....اینبار ولی تو می پرسی به چی داری فکر می کنی؟و دوست میگه به تنهایی تو و سکوت اینجا.و تو باز تنهایی و باز سکوت...

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

فردا ساعت ۷ بعدازظهر ،شب شعری در منزل اکبر گنجی برگزار می شود.

شما هم بیایید و شعری بخوانید برای این شمع شب افروز که به تاریکی می رود .

 كانون مدافعان حقوق بشررسيدگي  به وضعيت گنجي را خواستار شدمراسم شب شعر در منزل اكبر گنجي روز پنجشنبه برگزار خواهد شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

 

دیروزمسیح 50 تومان به من داد تا من این پول رو برای قرعه کشی روز شنبه صندوقی که سولماز راه اندازی کرده،برسونم .دیروز طبق معمول ما 6 نفر که همه یک زمانی همبستگی کار می کردیم همون جای همیشگی قرار داشتیم .موقع برگشتن پول مسیح رو توی کیف پولم گذاشتم و کیف رو هم توی جیب پالتوم.مسیر تا خونه ،یکطرفه است و خط ویژه.درست لحظه ای که خواستم سوار اتوبوس بشم احساس کردم آقایی دستش رو توی جیب من کرده .تا دستم رو توی جیبم کردم دیدم کیفم نیست و همون لحظه هم 3 تا آقا سوار اتوبوس شدند.واقعا نمی دونستم چیکار کنم .سه روز قبل در همین مسیر و دقیقا در لحظه سوار شدن به اتوبوس از همین ایستگاه کیف خانومی رو دزدیدند و حالا چقدر این زن اصرار می کرد که این پول هزینه درمان همسرش بوده و دزد ناشناس رو قسم می داد بماند....ایستگاه بعد موضوع رو خیلی آروم به راننده گفتم.راننده هم خیلی خونسرد گفت خانوم همه این آقایون رو بگرد...فقط همین مونده بود من برم و به همه بگم ببخشید آقا میشه اجازه بدید من جیب شما رو بگردم...به یکی از آقایونی که وسط اتوبوس شلوغ ایستاده بود ،موضوع رو میگم و ازش خواهش می کنم با صدای بلند بگه هر کس کیف رو برداشته پول رو برای خودش برداره و کیف رو بندازه توی اتوبوس.یکدفعه همه متوجه موضوع میشن و حالا هر کس به طریقی دلش میخواد احساس همدردی کنه ..یکی از آقایون میگه خانوم شما الان پول همراهتون هست ؟می خواهید من بهتون کمک کنم ....برای خودم هم عجیبه ،نه می تونم مثل بقیه در این موارد نفرین کنم و نه عصبانی بشم ...میگم آقا میشه تو رو خدا عکس داخل کیف رو به من برگردونید...عکس خودمه که در مراسم عروسی برادم گرفتم ،هرکس عکس رو با اون آرایش و لباس می دید باورش نمی شد که این منم (یکخرده هم تعریف از خودم)اصلا دلم نمی خواد هیچ دزد بیشعوری به اون عکس خیره بشه و ...به بهنازو سولماز زنگ زدم ،احساس بدی دارم .یکدفعه یادم مراسمی افتادم که برای انتخاب کتاب برتر دفاع مقدس ترتیب داده بودند.یک پذیرانی مختصر(شیرینی و یک لیوان شربت)و در حدود 30 تا سکه هم به نویسنده های برگزیده داده شد.جالب اینجا بود که برادر پاسداری که مسئول برپایی این مراسم بود و عضو کمیته تفحص اجساد مفقودین و شهدای جنگ،40 میلیون تومان برای برگزاری این مراسم پول گرفته بود..اینکه با رد اون مهر به پیشونی چطور از شهیدان مایه می گذاشت بماند...خب یکه اونجوری و یکی هم اینجوری می دزده دیگه ...بعد من به کی می تونم فحش بدم و یا کسی رو نفرین کنم  ..هر چند اصلا نمی تونم کار اون دزد بیشعور رو هم توجیه کنم ولی خب وقتی سیستم این باشه هرکس در حد توانش دزد میشه دیگه .ولی بالاخره باید به اصولی پایبند بود یا نه؟به مسیح زنگ زدم و بهش گفتم خواهشی دارم ازش که اگه می تونه بگه آره و اگه نه دلم نمی خواد دیگه راجع یه این موضوع حرف بزنیم .ماجرا رو تعریف کردم و ازش خواستم 50 تومان به من قرض بده .مسیح میگه چون پول اون بوده و من فقط لطف کردم و قرار بوده پول رو به سولماز برسونم پس خودش هم مجددا این پول رو میده ...مسیح عزیز در جواب معذرت خواهی من و اینکه سر ماه پول رو بهش برمی گردنم میگه امکان نداره بخواد پول رو از من بگیره و برای اینکه من دیگه هیچی نگم میگه "تو از من فقیرتری پس دیگه حرف نزن".از مسیح یک دنیا ممنونم بخاطر مرام و معرفتش .خوشحالم که حداقل چند تا دوست خوب دارم که می تونم بهشون تکیه و اعتماد کنم .سر ماه یک هدیه بزرگ برای پویان می خرم تا یکخرده  محبتش رو تلافی کرده باشم.مسیح عزیز بازهم ممنون که همیشه منو شرمنده محبتهات و حمایتهات می کنی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز ۵ دیماه است.یادمان نرود دو سال از زلزله بم گذشت و هنوز بم ،شهر کانکس ها مانده است.یادمان نرود افرادی هم در این شهر زنده ماندند که باید به حال آنان گریست هر چند در این کشور عادت کرده ایم مردگان را عزیز بشماریم.یادمان نرود کودکان بم دوست ندارند در این کانکسها درس بخوانند.یادمان نرود بوی اعتیاد ، کوچه های این شهر کانکسی را پر کرده است.یادمان نرود مردم بم هنوز غمگینند و افسرده.یادمان نرود زندگی را از زندگان بم دریغ کردند.یادشان رفت وعده هایی که برای بازسازی بم دادند"بم را آبادتر از قبل می سازیم""تا پایان دوره ریاست جمهوری ام..."آن رئیس جمهور رفت و این رئیس جمهور آمد.او هم وعده داد و عمل نکرد و این هم وعده می دهد و عمل نمی کند.مسئولان دیگر هم همین طور.چقدر همه اینجا فراموشکارند؟راستی چند روز از کاترینا گذشته بود که صدا و سیما،انتقاد از خدمات رسانی به طوفان زدگان را آغاز کرد ؟آیا امروز صدا و سیما از مسئولان جمهوری اسلامی انتقاد خواهد کرد؟

بم فرو ریخت .بم مرد و زندگان بم نیز می میرند و وعده های مسئولان را با خود به گور می برند.ولی این بار فقط این شانس را دارند که در قبری جداگانه و با انجام مراسم کفن و دفن ،به خاک سپارده شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

سه روز قبل که با سعیده اسلامیه صحبت کردم ،گفت یک ستون از صفحه اجتماعی اعتماد ملی رو،یک یا دو روز در هفته به بحث NGO ها اختصاص داده و قرار شد این ستون رو من بنویسم.منتها من تاحالا در این مورد ننوشتم چون حوزه تخصصی ام همیشه بهداشت و درمان بوده و خب گزارشهایی هم که می نویسم فقط در مورد زنان است.چون دیر به افروزمنش گفته بودم سفارشم رو به اسلامیه بکنه پس فعلا فقط  می تونم این ستون رو داشته باشم. البته می دونم که می خوام چی بنویسم و چیکار کنم ولی برای شروع یکخرده گیج شدم.می خوام در مورد تاریخچه NGOو اولین NGO که در ایران ثبت شده بنویسم.اصلا دوست ندارم این ستون کلیشه ای باشه می خوام طوری بنویسم که بشه باهاش ارتباط برقرار کرد و در ضمن یک مقایسه بین این نهادها در ایران و سایر کشورها(فعلا فقط کشورهای اسپانیولی زبان)بشه و بعد هم نقد عملکرد NGOها در ایران و کلی طرحهای دیگه .منتها من برای شروع باید با کسی که در این زمینه کار کرده و یا اطلاعات خوبی داره ،حرف بزنم ولی من هیچ کس رو نمی شناسم.که بهم کمک کنه .میشه لطفا اگه خودتون در این زمینه کار کردید و یا دوستی دارید که در این زمینه کار کرده ،به من معرفی کنید .اصلا نمی خوام فکر کنید قراره تمام اطلاعات رو از این طریق کسب کنم ،من حتما مطالعه در این زمینه رو شروع می کنم تا بتونم قوی و خوب بنویسم ولی فعلا برای شروع مطالعه باید بدونم از کجا باید شروع کنم.میشه لطفا به من ایمیل بزنید اگه می تونید کمکم کنید .
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

از ساعت ۳ صبح تا همین الان دور خونه رژه رفتم.آخه یک دندون عقل آدم رو اینجور بیچاره کنه .دیشب شمردم دیدم ۱۰ تا از دندونهام عصب کشی و یا پر شدند و شمردم و دیدم ۹ تا دندون دیگه هم احیتیاج به عصب کشی مجدد و پر کردن داره .خب مگه آدم چند تا دندون داره .اینقدر هم آنتی بیوتیک و پنی سیلین استفاده کردم که دیگه حالم از هز چی آمپول و کپسوله به هم می خوره .الان هم با بهشته دارم می میرم تا برای همیشه از شر این دندون راحت بشم.دندانپزشک های ایرانی که هم که شدند مثل این تعمیرکارها،طوری دندون درست می کنند که یک هفته نگذشته دوباره باید با یک کیف پر از پول بهشون مراجعه کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز که رفته بودم روزنامه شرق،قوچانی اومد وبه بچه های تحریریه گفت لطفا اسامی تون رو در روابط عمومی یادداشت کنید تا قرعه کشی بشه و 10 نفر برای گرفتن هدیه رئیس جمهور انتخاب بشوند.اصلا نمیشه هیچ انتقادی در این مورد به دولت مهرورزعدالت گستر کرد که معلوم نیست این هدیه یک میلیارد تومانی رو قراره به چند نفر از اهالی مطبوعات بدهند و سهم بچه های انجمن صنفی و یا کسانی که عضو نیستند ولی خبرنگارند چی میشه.این هدیه خاتمی به خبرنگارها بود که اعضای محترم انجمن صنفی اینقدر دادن این هدیه رو که قرار بود لپ تاپ باشه ،به امروز و فردا موکول کردند که دیگه همه قید این هدیه رو زده بودند و حالا وزارت ارشاد جدید ،تکلیف این هدیه میلیاردی رو مشخص کرد.ولی ایکاش هدیه خاتمی حتی اگه یک واکمن بود به همه داده میشد و نه اینکه نفری 300 هزار تومان و اون هم اسامی ای که توسط روزنامه ها اعلام می شوند.هرچند من نمی دونم بقیه روزنامه ها هم باید 10 نفر معرفی کنند یا نه؟ولی خب به دوستانی که در این قرعه کشی برنده میشن تبریک میگم هدیه 300 هزار تومانی رئیس جمهور رو .راستی این هدیه کدوم رئیس جمهور محسوب میشه ؟ به دوستان خوبی هم که مثل خودم سرشون بی کلاه مونده توصیه می کنم هیچ انتقادی نکنیم چون اگه قراره انتقادی بشه باید از جناب آقای مزروعی و شمس الواعظین میشد که حتی نتونستند هدیه داده شده رو به دست بچه ها برسونند،بعد آقای شمس در جلسات میگه ما باید انجمن صنفی ای تشکیل بدیم که حکومت از شنیدن اسمش بترسه و از ما حساب ببره.حساب بردن و ترسیدن پیشکش،هدیه خاتمی رو هم دودستی تقدیم کردید...

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

من الان هیچی نمی تونم بگم.دلیلی که باعث میشه خاطرات دو سال قبل دوباره در ذهنم تداعی بشه، همین دیدار مجدد چند روز بعده.یادش بخیر اون روزها وقتی دوست زنگ می زد با وجودیکه فارسی خوب حرف نمی زد و برعکس اسپانیولی رو بهتر از من که مثلا در این رشته درس خونده بودم و چون نمی خواستم همه بفهمند راجع به چی حرف می زنیم،با هم اسپانیولی حرف می زدیم،فقط کافی بود یکخرده بلند حرف بزنم یا عصبانی بشم ...مسیح  و بهناز و نیره و داورزنی و حتی مریم بابایی وافروزمنش هم شده بودند مشاوران من بیچاره.محبوب تو باید اینجوری حرف بزنی؟باید در مورد این مسائل ازش بپرسی ؟تو باید بهش حق بدی خب اون 22 سال ایران نبوده و الان مسلما نمی تونه خیلی خوب تو رو درک کنه...شرایط خیلی جالبی شده بود البته حساسیت دوستام بیشتر به این خاطر بود که این برای اولین بار بود که بصورت جدی در مورد یک آدم تصمیم می گرفتم. و اما اما دوست به این نتیجه رسید که من آدم خیلی بی احساس و خودخواهی هستم و اینکه برای احساسات دیگران ارزش قائل نیستم و اینکه همیشه می خوام حرف حرف خودم باشه .حالا بعد از دوسال دوست دوباره برگشته و البته قراره برای انجام کاری به من کمک کنه که من یک دنیا باید ازش تشکر کنم .الان هم فقط میتونم بگم رسیدن بخیر و باز هم ممنون .   

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

چقدر خوبه که وقتی عصبانی میشم قبل از اینکه بخوام داد بزنم یک چیزی اینجا می نویسم و همین نوشتن باعث میشه که دوباره آرامش از دست رفته رو به دست بیارم و سعی کنم منطقی باشم.روز چهارشنبه خیلی عصبانی بودم تا حدی که از شدت عصبانیت گریه کردم ویک پست پر از درد و گریه هم نوشتم که الان حذفش کردم.لی برای خودم هم خیلی جالب بود که چرا من دیگه نمی تونم داد بزنم؟این روزها همش خاطرات دو سال قبل برام تداعی میشه .وقتی همبستگی کار می کردم مسائلی پیش اومد که وقتی می خواستم از اونجا بیرون بیام(البته اخراج به بهانه تعدیل نیرو) مدیر مسئول می گفت در و دیوار این روزنامه صدای فریادهای تو رو در خوش ثبت کرده و من اون روز می تونستم حقارت رو در چشمهای اون مرد ببینم.حقارتی که باعث شد دوباره گریه کنم....چقدر دلم می خواد در مورد اون روزها بنویسم . کتک خوردن به خاطر دفاع از خودت اون هم در یک روزنامه اصلاح طلب.به خاطر نه گفتن به پیشنهادهای یک مرد که مثلا از اعضای حزب بود.برای اولین بار به دادسرا رفتن و ....چند وقت قبل که دوستان  دوره همبستگی اومده بودند خونه ما(البته منظورم فقط خانومهاست)نیره که در همون دوران با حسن بنانج ازدواج کرده بود، می گفت من هیچ وقت فکر نمی کردم تو اینقدر خانوم  و آروم باشی و خونه ات اینقدر به آدم آرامش بده .نیره و بقیه می گفتند بعضی وقتها فکر می کردند که من یک مشکل عصبی دارم و برای همه هم این جای سوال داشت که پس چرا من هیچ وقت حرف نمی زدم.البته من داد می زدم وفقط مسیح و بهناز در جریان همه چیز بودند ولی خب رازداری ما همه رو کشته .دو سال شاید زمان زیادی باشه ولی حالا که به اون روزها فکر می کنم می بینم تغییراتی که من در این دو سال کردم خیلی بیشتر از دوسال عمرم ارزش داشته ولی حتما چند روز بعد می نویسم یا شاید هم همین فردا.البته بهونه این نوشتن خبری بود از خانم محترم آلیا که گفته بود 90 درصد امنیت زنان در جامعه به رفتارهای خودشون بستگی داره.نمی دونم به این زنها چی میشه گفت ؟فقط میتونم بگم مرسی خانم آلیا ،لطفا بگید این آمار رو از کجا تهیه کردید و اگه احیانا برای شما هم مشکلی پیش اومد شما جزو کدوم دسته قرار می گیرید؟90 درصد یا 10 درصد؟هرچند فرقی نمی کند چون اونوقت دیگه کار از کار گذشته....  

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

همش با خودم میگم چرا روز چهارشنبه که برادران جنبش عدالتخواهی به مسخره در مورد گنجی و یار دبستانی حرف زدند من هیچی نگفتم شاید اگه یک رهگذر عادی بودم می تونستم اعتراض کنم ولی من باید می نوشتم بدون هیچ حرفی و اعتراضی.برادران کم سن و سالی که وقتی نگین ازشون می خواست عکس بگیره بعضیها هیجانزده می شدند و می تونستی براحتی ببینی که به زور آب دهانشون رو قورت می دهند.بقیه هم ذوق می کردند وقتی یکی از بچه های خبرنگار باهاشون مصاحبه می کرد.همه هم یک متن رو حفظ کرده بودند و اگه از ده نفر دیگه هم سوال می پرسیدی همین جوابها رو بهت می دادند :"طبق نامه مورخ ....رهبری "....و نیروی انتظامی که از هرکدوم پرسیدم این تجمع مجوز داشته یا نه؟می گفتند خانوم ما خبر نداریم،از ما نپرسید.اونها فقط جرات داشتند ما رو در تجمع برای آزادی گنجی کتک بزنند ولی حتی اجازه نداشتند از این برادها در مورد مجوز بپرسند هرچند که طبق قانون برگزاری این تجمع ها مجوز نمی خواد.به یکیشون میگم اگه یکی از مفسدان اقتصادی احمدی نژاد و یا اقوامش و یا اعضای کابینه اش باشند ،چی؟طرف میگه برای ما فرقی نمی کنه همونطور که آقا ،مقام معظم رهبری فرمودند... و من دلم می خواد یک سوال بپرسم .فقط یک سوال ولی می ترسم و نمی پرسم.لعنت به این ترس .

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده