پسر میاد جلوم می ایسته و شروع میکنه با حرارت از رانندگی اش صحبت کردن.میگه چطور ماشینش رو به ماشین یک زن کوبونده و منتظر نمونده تا پلیس بیاد.تعریف میکنه که چطور از بین دو تا موتورسوارگذشته و بعد از دعوا با یک مشت زده تو دهن موتورسواره . یک نگاهی به من میکنه و بدون هیچ خجالتی میگه من میخوام بغلت کنم و ببوسمت. با تعجب نگاهی بهش می کنم و میگم فکر نمی کنی من برای تو خیلی بزرگم.پسر میگه آخه من میخوام ببوسمت و بعد منتظرمی مونه.اول کلی تعجب کردم ولی خوب بعد نشستم و به اندازه چند ثانیه کوتاه بغلش کردم و بعد هم خیلی آروم پیشونی اش را بوسیدم.
این اتفاقیه که دیروز برای من افتاد وقتی که بعد از عصب کشی دندونم منظر بودم تا عکسی که از یکی دیگه از دندونهام گرفته بودند،به دکترم که دخترخیلی مهربون و خوش اخلاقی هم هست ، نشون بدم.
این پسرهمراه پدر و مادرش اومده بود.از همون اول هم با دیدن من شروع کرد به گفتن حرفهایی که نوشتم.وقتی مادرش میگه آریان،2 سال و نیمه است اصلا باورم نمیشه.پدرش هم با خنده میگه آریان به خاطر اینکه با کامپیوتر،گیم زیاد بازی می کنه این حرفها رو میزنه.آریان اصلا در ادای صحیح کلمات مشکلی نداره . وقتی آریان گفت دلش می خواد من رو ببوسه خیلی تعجب کردم .انتظار داشتم حداقل مادرش بهش بگه که نباید هیچ غریبه ای رو ببوسه و یا به هیچ غریبه ای اجازه بده که اون رو ببوسند. ولی مادرش که زن زیبا و جذابی هم بود گفت آریان از وقتی که وارد سالن شد و شما رو دید به من و پدرش گفت دلش می خواد شما رو ببوسه.راستش من مونده بودم که خب حالا باید چیکار کنم ؟پدرش بعد لبخندی میزنه و میگه من نمی دونم این بزرگ شد ما باید چیکار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟
هرچند روز یکبارخبری از این دست که پسر یا دختر کوچیکی مورد تجاوز و تعرض قرار گرفته می خونیم و کلی هم بدوبیراه نثار اون آدم خطاکار می کنیم که خب حالا هم همشون یاد گرفتند و میگند به ما هم در بچگی تجاوز شده ولی من نمی دونم چرا هیچ وقت تقصیر رو به گردن پدر و مادرها نمی اندازیم.اولا من اصلا درک نمی کنم چرا یک بچه 2/5 ساله باید با کامپیوتر بازی کنه اون هم گیم های خشن .بعد هم اصلا چه معنی داره که بچه به این سن و سال دلش بخواد یک نفر رو ببوسه .نمی دونم ولی ایکاش حداقل وقتی قراره افراد بچه دار بشن یکخرده مسئولیت پذیرتر باشند . چقدر وقت صرف کردم تا به برادرزاده ام یاد بدم که نباید به همه اعتماد کنه و بدونه که غریبه ها حق ندارند ببوسندش ولی نمی دونم چرا پدر و مادرها حتی کوچکترین مساله رو هم به بچه هاشون یاد نمی دهند و جالبه که از حالا نگران میشن که وقتی بچه بزرگ شد باید چیکار کنند؟
پی نوشت:این عکس جایزه برترین عکس خبری سال ۲۰۰۵ رو نشون میده .یک زن نیجریه ای در مرکز اورژانس غذایی منتظر مونده تا غذایی برای فرزند گرسنه اش بگیره.این عکس خیلی متاثرکننده ای است.چشم اندازی از لحظات گرسنگی و انتظار یک مادر .خواستم حالا که حرف از بچه ها شده این عکس رو هم ببینیم.هرچند همیشه معتقدم بچه ها فقط از گرسنگی نمی میرند .پدر و مادرها هم همیشه مقصرند...حتی این زن مقصر است ...این زن و میلیونها زن دیگه که در اوج فقر و گرسنگی ،بچه دار شده اند بدون اینکه بدونند چرا....فکر می کنم فقر فرهنگی بیشتر داره باعث مرگ بچه هامون میشه تا فقر و گرسنگی مادی ...

اما دست انجمن صنفی درد نکنه که بالاخره یک بیانیه داد در مورد افروتن،سیگارچی و خیلی های دیگر.تا ما این انجمن رو داریم دیگه چه غم داریم؟؟؟
وقتی سفر حداد عادل به کوبا رو دیدم و بعد مترجمش که استاد ما بود دیدم بد نیست بعد از این همه دلتنگی و خبرهای بد و از اینجور حرفها یکخرده هم به استاد سابقم گیر بدم.ما جزو دومین گروهی بودیم که در دانشگاه علامه ،زبان اسپانیولی می خوندیم.اما به دلیل اینکه افرادی که در رشته زبان و ادبیات اسپانیولی درس می خوندند ،کم بودند استادهای ما کلکسیونی از مشاغل مختلف بودند .از استادی که در کوبا مهندسی کشاورزی خونده بود تا استادی که ترم قبل از دانشگاه آزاد فارغ التحصیل شده بود.اما با جوی که دانشکده ما داشت و بارها ازش نوشته بودم حضور استاد عبادی بدجور باعث جلب توجه شده بود.روز اول اومد سر کلاس با یک کت و شلوار شیک (تا اینجای قضیه مشکلی نداشت )در حالیکه یک زنجیر طلا گردنش بود و یک دستبند هم دستش و از اینها گذشته با کلی ادا عشوه که خیلی برای همه عجیب بود.وقتی که می خواست بنویسه، گچ رو درست دستش نمی گرفت بعد هم دستهاش رو با فاصله از لباسش نگه می داشت و با لحن خیلی لوسی می گفت دستام گچی شدند.!!!!ما هم که همه تقریبا شیطون بودیم بلافاصله با تقلید لحن خودش می گفتیم خب استاد برید دستهاتون رو بشورید و استاد بلافاصله می گفت ایششششش کجا توالتهای اینجا ؟بعد بلافاصله بینی اش رو جمع می کرد و می گفت اینجا توالتهاش بوی پی پی میده !!!
این استادمون تکیه کلامهای خیلی جالبی داشت .وقتی برای اولین بار سر کلاس گفت زر اومد قورمه سبزی ...ماها با تعجب گفتیم یعنی چی استاد؟اون هم با همون صدای پر از عشوه اش گفت یعنی شما تاحالا نشنیده بودید ...انصافا هم هیچ کدوم از ما این اصطلاح خنده دار رو نشنیده بودیم.همیشه وقتی یکی از بچه ها با چادر سرکلاس میومد استاد با دهان بازطوری بهش نگاه می کرد که انگار تاحالا چادر ندیده بود.استاد عبادی یک سگ بزرگ هم داشت به اسم شاتل که بعضی وقتها سوار ماشینش که یک مارک تبلیغاتی coffee de Colombia
روی شیشه عقب ماشینش حک شده بود،می شد.البته هیچوقت سگش رو با خودش به دانشگاه نیاورد .وقتی هم قرار بود همه در مورد خونه مون بنویسیم استاد هم با انگشت شروع کرد به شمردن اتاق خوابهای خونه شون .خونه استاد 9 تا اتاق خواب داشت در حالیکه با همسر و تنها فرزندش که اونموقع تازه به دنیا اومده بود،زندگی می کرد (یک استاد مرفه بی درد!!).هیچ وقت حرف سیاسی نمی زد ولی با تمام چهره اش و با گفتن کلمه ایششششش علاقه اش رو به بعضی ها نشون می داد!!!.ولی انصافا استاد خیلی باحالی بود.چون به همه به یک اندازه نمره خوب می داد. وسط یکی از ترمها هم گذاشت و برای همیشه به کوبا یا کلمبیا رفت .وقتی به عنوان مترجم حدادعادل دیدمش واقعا نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم یاد وقتی افتادم که لب و لوچه اش رو جمع می کرد و می گفت ایشششش . البته استاد که خیلی تغییر کرده بود حداقل فرم حرف زدنش و گردنبندش هم گردنش نبود.
پی نوشت1:همزمان با تغییرات اساسی که در زندگی ام رخ داده تصمیم گرفتم این وبلاگ رو هم از این تغییرات بی نصیب نذارم.در این مدت به رغم تمام روزهای بد و سختی که گذشته روزهای خیلی خوبی هم در زندگیم بوده که شاید کمتر ازش حرف زده ام.می دونم که باز هم اگه اتفاقی بیفته بلافاصله اشکهام سرازیر میشه ولی تصمیم گرفتم دیگه این همه این وبلاگ بوی دلتنگی و نگرانی نده .از این به بعد از روزهای خوب هم خواهم نوشت.نمی خوام تمام انرژی ام رو با نگرانی از دست بدم.
پی نوشت2: منظورم از تغییرات اساسی،تغییرات فکری اساسی است نه تغییر خاص دیگری.
پی نوشت 3:همزمان با روز تولدم تصمیم گرفتم یکخرده هم به قیافه این وبلاگ برسم.پس اگه می تونید کمکم کنید دریغ نکنید.چون من در این زمینه بی سواد بی سوادم.
در دولت مهرورز در همین پایتخت و نه در شهری دور از چشم مسئولان عدالت گستر ،ماموران،مربی زن مرکز نگهداری دختران آسیب دیده را به درخت بسته و با زنجیر او را کتک زده اند،تا حکم تخلیه ای که در دست مسئولان بنیاد است ،اجرا شود.بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی !!!! دخترانی که باز در خیابانهای شهر آواره شده بودند و باز ...
اصل خبر از ایسنا را هم گذاشتم تا خودتون بخونید.من که دیگه نمی تونم تایپ کنم .
واقعا دیگه نمی دونم باید چی گفت؟!

نمی دونم چی میشه گفت برای تسلی دادن خانواده ای که عزیزی رو از دست دادند جز اینکه خدا صبرشان بدهد.آرش سیگارچی در سوگ برادرش نوشته .اولین پست بعد از مرخصی اجباری از زندان بدلیل درگذشت برادر سربازی که پیگیر آزادی آرش شده بود.
آسیه امینی عزیز هم از خودکشی الهام افروتن نوشته در زندان هرمزگان.یک خبرنگار ۲۱ ساله که به جرم کپی کردن نوشته ای که مسلما خودش هم اون رو کامل نخونده بوده تا مرز اعدام پیش رفته .هرچند الهام قبل از اینکه اعدامش کنند خودکشی کرد.نمی دونم واقعا نمی شد حالا که همه جا دم از مهرورزی و عدالت گستری می زنند کاری برای این دختر کرد....
دیگه خسته شدم از شنیدن و باز شنیدن و تکرار و تکرار این همه خبرهای بد ،از این همه غم ،از گریه کردن ، می ترسیم حتی اعتراض کنیم حتی یک حمایت کوچک ،ترس ترس ترس ترسی که کم کم داره به خفگی و مرگ همه مون منجر میشه....
سایت یک روزنامه اسپانیولی یکی از لینکهاش رو اختصاص داده به وبلاگ روزنامه نگارانش ... یک مطلب جالب خوندم در مورد حوادث اخیر دنیای اسلام که خیلی قشنگ شروع شده بود با تیتری که ترجمه اش تقریبا این میشه تا وقتی احترام بگذارید، خشونت نمی کنیم .نویسنده که یک زن هم هست مطلبش رو با این سوال شروع کرده که "چه کسی می تواند این موضوع را نفی کند که عقاید مختلف و گاه متضاد باید به اندازه اعتقادات مذهبی مورد احترام قرار بگیرند"بعد خودش جواب داده که " تقریبا هیچکس نمی تونه این موضوع را نفی کند چون اگه به ما احترام نگذارند ما هم به دیگرون احترام نمی گذاریم ولی تفاوت مهم در نوع احترامی است که به دیگران می گذاریم بعد ازاین که به اعتقاداتمان تجاوز شد " ....بعد به این موضوع اشاره میکنه که "عکس العمل مسلمانان همواره وقتی احساس کردند بهشون بی احترامی شده ، فقط خشونت بوده"......
اصلا نمی خواستم در مورد حوادث اخیرچیزی بنویسم چون همیشه گفتم با برخی کارهایی که داره صورت می گیره آدم بیشتر خجالت میکشه از اینکه سکوت کرده و در قبال این همه خشونت و بی احترامی فقط تماشاچی مونده..ولی این که برتن الاغها پرچم چند کشور را پوشانده اند و در این شلوغی شهر این حیوونهای زبون بسته را تا سفارت انگلیس پیاده بردند برای اینکه بخندند و مسخره کنند .....
من فقط یک سوال دارم در این شرایط که پیامبر نیست تا با اخلاقش ثابت کنه اسلام دین خشونت نیست .....تا از کنار کسانی که بر سرش آشغال می ریختند بگذره و زیر لب فقط براشون طلب استغفار کنه ....حالا که علی نیست تا از بی عدالتی با چاه سخن بگه ....حالا که نیست تا بگه قاتل من رو فقط با یک ضربه قصاص کنید ....حالا کی باید اسلام رو ...چهره اسلام واقعی رو به همه معرفی کنه .....که اسلام دین خشونت و تحجر نیست .... من مسلمان که مجبورم سکوت کنم ...تو برادری که عربده می کشی به اسم دفاع ازاسلام...فحش می دهی به اسم دفاع از پیامبر خدا.... یک نفر این کاریکاتور رو کشیده حالا به هر منظوری.. ..کار اشتباهی هم کرده ...باید هم معذرت خواهی کنه ...پس این کارها چه معنی داره ....تجاوز و حمله به سفارتی که طبق قانون خاک و حریم کشورمقابل است یعنی چی .... اون کاریکاتوریست یک نفر بوده نه یک ملت .....نه کشورهایی که حتی این کاریکاتور در اونجا چاپ هم نشده ولی خب حالا که دور دور شماست راه افتادید و یک چند تا فحش ناقابل هم به هرکسی که از قیافه اش خوشتون نیومد می دید .... آخر سر هم زورتان به این حیوونهای بیچاره رسیده یک پرچم تنشون کردید ....
پی نوشت1: تلویزیون در کنار تمام حمایتهایی که مجریانش با کلفت و دورگه کردن کردن صداشون در حمایت از اشغال سفارتی ویا حمله به سفارت دیگری می گفتند جانبازی رو نشون می داد که نمی تونست دست و پاهاش رو تکون بده .این مرد نشسته بود روبروی سفارت و با لبهاش قلم مو رو به حرکت در می آورد و یک نقاشی کشیده بود ..چهره زنی زیبا و متین با یک کادر پر از گل .مجری می گفت ببینید چطور جواب اون بی احترامی رو این آقا داره میده با محبت و ترسیم چهره زیبای مریم ....و انصافا هم زیبا تصویر کرده بود با اون مشقت وقتی قلم مو رو بین دندونهاش می گرفت ....ولی جواب بی احترامی با خشونت و بی احترامی هایی داده شد که دیگه هزاران نقاشی هم نه میتونه چهره خشنی رو که از اسلام ترسیم کردند درست کنه و نه حداقل جوابی باشه برای برادرانی که این گونه به دفاع !!!!از دین خدا برخاستند.
پی نوشت 2 :تلویزیون شیرینی فروشی ای رو نشون می داد که نوشته بود شیرینی دانمارکی نداریم ..بگویید گل محمدی ....مرد بالهجه ترکی دم در شیرینی فروشی ایستاده و به خبرنگار محترم میگه شیرینی گل محمدی ؟چی؟ شیرینی گل محمدی ؟ گل محمدی ...و بعد صلوات می فرسته و خبرنگار هم می خنده و صلوات می فرسته...نمی دونم چرا باز هم گریه ام گرفت ...چطور به خودتون اجازه می دهید ...این بالابردن شان پیامبر است ....با گذاشتن نام پیامبر خدا بر شیرینی ؟؟؟....یعنی ممکنه اسم بقیه امامان و پیامبران خدا رو روی بقیه شیرینی ها بگذارید.....خدایا خودت ما رو ببخش...
امروز روز ولنتاینه .روز عشق ،محبت و خلاصه کلی حرفهای خوب دیگه.دیشب به بچه ها گفتم فردا یک قلب بزرگ بزرگ می خرم و بغلش می کنم و میرم خیابون.به اولین نفری که با تعجب به این قلب نگاه نکنه قلب رو میدم و میگم خیلی دوستت دارم.....وقتی رفتیم بیرون هوا بهاری و یک خرده هم سرد بود.به پیشنهاد من بستنی خریدیم و با دو تا مریم در حال بستنی خوردن و نگاه کردن به عروسکهایی که دست بعضی دخترها و یا پسرها بود تا امروز به دوستانشون هدیه بدهند.مریم اولی که می گفت یک آغوش بی دغدغه می خواد برای گریستن.....مریم دومی هم که همیشه در حال توجیه نامزدشه... یک پیرمرد تقریبا 55 ساله که گدایی می کرد با سرعت عجیبی خودش رو به من رسوند و در حالیکه صورت کریه اش رو تا نزدیکی صورتم آورده بود با چنان شهوتی گفت جان که من بلافاصله جیغ کشیدم و یک قدم خودم رو عقب کشیدم ...اشکم دراومده بود که مریم خیلی تند گفت محبوب تموم شد ...فقط یک چیزی گفت ...دیگه بسه...به مریم میگم آخه چرا من ....مریم میگه یادته همین 10 دقیقه قبل گفتی می خواهی یک قلب بزرگ بخری ....و من داد میزنم من غلط کردم ....اصلا من غلط کردم که همیشه دلم برای این مردم سوخته ....غلط کردم که خیلی از روزها براشون گریه کردم...میرسم خونه ......خونه آرومه و گرم...نوار زیبا شیرازی رو میذارم ... خیلی از اتفاقاتی که در چند ماه اخیر افتاده از جلوی چشمام رژه میره ...با خودم میگم چقدر خوب شد که هیچ موجود مذکر پررویی نیست تا بخواد این آرامش رو ازم بگیره... هرچند یک یاد خوب هنوز هست...صدای زیبا شیرازی اوج میگیره ...ایهاالناس خاک غربت خانه نیست ....و من با خودم میگم هرجایی که نگاه کثیف یک مرد من رو تعقیب نکنه اونجا رو بیشتر از این خاک دوست دارم ...هر جایی که نخواهند من رو با تعداد سکه ها و حرف زدن از ثروت بادآورده پدری بخرند....جایی که بشه به اونی که دوستش داری بگی من دوستت دارم فقط همین بدون هیچ ادعایی و اون هم بدون هیچ توهمی بفهمه که تو چی میگی ...جایی که برای دوست داشتن احترام قائل باشند....
امروز خیلی ها درمورد قیمت عروسکها و شکلاتهایی که برای هدیه دادن خریده بودند حرف می زدند و نگاههایی که منتظر دریافت هدیه بودند نه دریافت محبت ...شاید هم من خیلی از مرحله پرتم و نمی دونم هرچقدر هدیه گرون تر و رنگین تر محبت هم بیشتر... یکی از آقایون خبرنگار میگه من به حساب دوست دخترهام پول ریختم....من چشمهام گرد گرد شده...میگم یعنی چی ....خب تو چند نفر رو دوست داری ...با پررویی میگه 7 _8 نفری هستند که بالاخره یکیشون رو انتخاب می کنم ...میگم چه اعتماد به نفسی ،خب از کجا معلوم که اونها تو رو انتخاب کنند حتما اونها هم هرکدوم 7 _8 تا دوست دارند .همکار محترم میگه نه ....میگم خب چرا نه اونها هم مثل تو وقتی تو به خودت این حق رو میدی...همکار ما که متولد سال 60 است بهش برمی خوره و هیچی نمیگه....البته شاید هم من نباید چیزی می گفتم ولی دیگه واقعا بعضی وقتها نمیشه چیزی نگفت....
پی نوشت1:اصلا قصد نداشتم در این روز خوب باز هم اینجوری بنویسم ولی خب نتونستم چشمم رو باز هم ببندم.البته این روز رو باید به هرکسی که دیگری رو صمیمانه دوست داره ،تبریک بگم...دوستی ای که همواره دوستدارش بودم.
پی نوشت2:امروز اول صبح یک ایمیل باعث خوشحالیم شد...ایمیل دوستی که تا حالا ندیدمش...دوستی که از دوستی اش برام نوشته و نگرانی اش از نگرانی های من....پروانه عزیزم یک دنیا ممنون از محبتی که به من دارید....
در جاده ای شنی می رفتیم .شنهای ریز ریز.درست مثل کویر. تو فرار می کردی.وقتی فهمیدم به دنبال تو هستند گفتم چرا داری فرار می کنی و تو گفتی من از سربازی فرار کردم.من هم ناراحت شدم و گفتم خب تو چرا مرخصی نگرفتی زنگ بزن همین الان و مرخصی بگیر.ولی بعد از چند ساعت در همین جاده تو را به جرم کار سیاسی گرفتند و مرا هم با تو به زندان بردند.البته زندانش اصلا جای بدی نبود.....
من در یک جاده تاریک صاف به سمت هواپیمایی می رفتم که آتش گرفته بود و فقط لاشه آن مانده بود.حس بد دلتنگی اینجا هم رهایم نمی کرد.مادر هم بود و من داشتم باهاش حرف می زدم .اما از دورترها پسر کوچکی را می دیدم که به سویم می دوید و فریاد می زد.به مادرم میگم مامان چند دقیقه منتظر بمون.پسر کوچولو وقتی گریه کنان به من میرسه بغلش می کنم و می بینم چقدر ترسیده از این که در اون تاریکی این همه راه رو دویده.محکم در آغوش می گیرمش و به چهره اش نگاه می کنم .... این پسر صدای برادرزاده ام رو داره درحالیکه هم قد شایان خواهرزاده ام است و چهره اش شبیه یک دوست...این صدا میگه تو چرا می خواستی من رو تنها بگذاری ...قول بده که دیگه من رو تنها نمی گذاری ... .
گاهی اوقات خوابهایی که می بینم و یا خوابهایی که دوستانم برام می بینند ،تا مدتها ذهنم رو به خودش مشغول می کنه.. خواب اول رو که تعریف کردم ،مریم سردبیر سابقم در جهاددانشگاهی ایران برام دیده . نوشته که چون من فیلتر شدم ،خیلی نگرانم شده و بعد هم که نتونسته با من صحبت کنه ،برام ایمیل زده .(البته من فیلتر نشدم چون چیزی نمی نویسم که فیلتر بشم ولی شاید با کارتی که مریم استفاده می کنه این طور هست)
گاهی اوقات میگم چقدر خوبه که فقط یک خواب بوده ...ولی این دلتنگی و نگرانی لعنتی که همیشه هست ..اون وقتها وقتی خوابهای وحشتناک می دیدم کلی جیغ می زدم و همیشه مادرم بود که من رو از خواب بیدار می کرد و من هم بلافاصله می گفتم میشه پیش من بخوابی .....
نمی دونم چرا دوباره بیخوابیهای سابق به سراغم اومده. تا دیروقت بیدار می مونم و زبان می خونم ولی بعدش هم خوابم نمی بره .صبح زود میخوام برم پارک ..هرچقدر میگردم نمی تونم کتونی هام رو پیدا کنم بعد یادم میاد که گذاشتمشون دم در.... ترجیح میدم پیاده رویهای طولانی برم و همین کار رو هم می کنم ....کلی کتاب ردیف کردم تا بخونم ولی زبان خوندن خیلی وقتم رو می گیره....زبان انگلیسی با تلفظ اسپانیولی ....همه کلمات رو قاطی می کنم ....من کم کم دارم قاطی می کنم...
همه می دانیم که در اکثر کارت های اینترنتی موجود در بازار، عبارات Women سانسور می شود. یعنی حتی در موتورهای جستجویی مثل گوگل هم امکان جستجو به دنبال این عبارت وجود ندارد. این مساله به نظر ما غیرعقلانی و اشتباه است و به همین دلیل تصمیم گرفته ایم آن را پیگیری کنیم. این صفحه، مختص پیگیری این جریان است.
این سایت اینترنتی با این مقدمه تصمیم گرفته به پیگیری سانسور کلمه Women در ایران بپردازد.حمایت از این اقدام هم خیلی ساده است.اطلاع دادن به دیگران و پیگیری ماجرا با درج لوگویی که می بینید.
پی نوشت:چون من نمی دونستم چطور باید این لوگو رو به وبلاگم اضافه کنم به کلی مشکل برخورد کردم و مجبور شدم بذارمش پایین صفحه،.درحالیکه می خواستم بالای صفحه بذارمش.درضمن وقتی روی لوگو کلیک کنی باید صفحه اصلی پیگیری سانسور Women را باز کنه در حالیکه نمی دونم چرااین اتفاق نمی افتاد و اصلا چرا این لوگو نمایش داده نمیشه.به همین خاطر می تونید همه اطلاعات رو از اینجا کسب کنید.
دیروز وقتی این خبر رو در ایسنا خوندم بلافاصله از بچه ها خواستم چت کردن یادم بدند.در این خبر آمده است:"رئیس سازمان ملی جوانان از ساعت 10 تا 12 امروز در یک گفتگوی اینترنتی با جوانان شرکت می کند.بعد هم دو تا IDبرای اینکه بشه با این رئیس محترم چت کرد.
البته اصلا هم خنده دارنیست که من چت کردن بلد نبودم (این رو به این دلیل نوشتم که دیروز سولماز،روزبه و مریم شبانی دیروز کلی به من خندیدند)مریم کلی زحمت کشید تا بهم یاد بده باید چیکار کنم.امروز هم از ساعت 10 نشستم پشت سیستم.اولا که یکی ازIDها رو نمیشد ADD کرد چون همش پیغام می داد که مشکلی پیش اومده و باید دوباره تلاش کرد.ولی خب من حداقل 10 باره تلاش کردم و نشد.اون یکی هم که مثلا ADD شد ولی کسی من رو نپذیرفت تا بتونم حرفهام رو بزنم.اصرار زیاد من به این دلیل بود که می خواستم از طریق چت سوالهام رو ازش بپرسم و یک وقت مصاحبه ازش بگیرم.ولی خب تا این ساعت که فعلا جوابی به من داده نشد.
مطمئن هستم اولین باری که با این رئیس محترم مصاحبه کنم همه اینها رو ازش می پرسم.ولی حرف من اینه آخه برادر من ،فقط چت کردن که نمی تونه نشان دهنده این باشه که شما ارتباط خوبی با جوانان برقرار کردید و نیازهای جوانان رو درک کردید....وقتی من نمی تونم ازتون بپرسم چطور می خواهید اوقات فراغت این همه جوون ایرانی رو با مهرورزی پر کنید و یا نمی تونم ازتون بپرسم تشکل های مردم نهاد یعنی چی و کی به شما پیشنهاد داده اسم NGOها رو به این اسم بی مفهوم تغییر بدهید ....وقتی من حتی نمی تونم به دعوت خودتون باهاتون چت کنم ،خب دیگه باید چی گفت ...به خدا اصلا خجالت نداره آدم چت کردن بلد نباشه خب من هم بلد نبودم ولی این خیلی زشته که خودتون دیگران رو دعوت کنید بدون اینکه بپذیریدشون ... پاسخگویی پیشکش که گوش ما از این پاسخگویی ها پر است..
ترجیح میدم دیگه هیچ سوالی نپرسم.آقایی که میخواد از خیابون رد بشه با عصبانیت به من می خوره و با کنایه میگه خانوم رد شید برید شعارتون رو بدید...میگم آقا من قرار نیست شعار بدم ..مردم هم کنار خیابون ایستادندو این تظاهرات خودجوش رو نگاه می کنند ولی دمش گرم نیروی انتظامی عجب اسکورتی کرده بود خواهران رزمی کار رو ...بیشتر به خاطر حضور نیروی انتظامی خیابون ترافیک شده بود تا حضور صد خواهر و برادر رزمی کار...گویا این رزمی کاران قرار بوده بروند جلوی سفارت دانمارک..ولی انصافا هم قد من از همشون بلندتر بود و هم اینکه نسبت به خیلی از اونها اضافه وزن کمتری داشتم در حالیکه من رزمی کار نیستم....
الان هم که محرم است در هر گوشه شهر تکایایی علم شده اند و چادرهایی که در اون سی دی و کتاب مذهبی فروخته میشه... یک کتاب رو بر میدارم و ورق می زنم..نوشته های صفحه ای رو که باز شده بارها و بارها می خونم ....دوباره همون صحنه های وحشتناک از جهنم ...سرم گیج میره از این رقابت برای به تصویرکشیدن این همه خشونت به اسم دین....با خودم میگم خدایا تو میدونی که چقدر دوستت دارم....دوباره صفحه ای دیگه رو ورق میزنم ...نوشته شده بهشت 8 دروازه داره که سه تا از دروازه های اون به سمت قم باز میشه و کلی تعریف کرده از اینکه مردم قم بسیار مومن هستند و بسیار نمازگزار.....اینقدر از مردم قم تعریف شده که من فکر می کنم از فرشتگان بهشتی صحبت شده که هیچوقت گناه نمی کنند چون هیچ اختیاری ندارند....یادم نمیاد کی بود برام تعریف می کرد وقتی در صحن حرم در قم نماز می خونده یک زن کاغذی روی سجاده اش گذاشته ...کاغذی که شماره تلفنی داشته و نرخی برای صیغه شدن ....کتاب رو می بندم و میگم آقا...مرد با چفیه ای که به گردن انداخته به سمتم میاد ...دلم می خواد ازش بپرسم چرا؟؟؟؟ولی هیچی نمیگم و فقط میگم ببخشید....
یعنی حالا قراره چه اتفاقی بیفته؟خدایا ....
درسته که درهرصورت اعتقادات مذهبی هر فردی به خودش مربوطه ولی باید به پیامبران احترام گذاشت و هیچکس حق نداره به هیچ کدام از اولیای الهی اهانت کند .من که خودم چندین بار در این رای گیری شرکت کردم و به جای کلیه کسانی که می شناختم ،موافقتم رو با اعمال ممنوعیتهای قانونی علیه چاپ کاریکاتورهایی از این دست اعلام کردم.
چون گوشی موبایلم سوخته هیچ شماره ای ندارم و مسلما نه میتونید بهم زنگ بزنید و نه من می تونم به کسی زنگ بزنم .فردا هم فقط میخوام با مادرم حرف بزنم و مسلما باید کلی نقاشی برای امیررضا بکشم و هزار بار یک داستان رو براش بخونم....اینترنت و وبلاگ و تلفن هم تا دو روز آینده تعطیل.
اما این حق همه ماست که بدونیم چه عواقبی در صورت تحریم ویا حتی جنگ در انتظار ماست .مگه نمی گید این انرژی صلح آمیز رو برای رفاه مردم می خواهیم پس ما هم جزو این مردم هستیم و باید بدونیم در ازای این انرژی قراره چه چیزی بدست بیاریم و چه چیزی از دست بدیم.اگه درصد بالای مردم با اطلاع از همه جوانب رای دادند که انرژی صلح آمیز رو تحت هر شرایطی می خواهند خب ما هم تابع نظر جمع هستیم .
راستی این راهپیمایی خودجوش اساتید دانشگاه تهران با اون پلاکارد از قبل آماده شده شون رو دیدید.راهپیمایی از دانشگاه تهران تا میدان انقلاب(من نمی دونستم به این مسافت چند قدمی هم میگند راه پیمایی).
اصلا این انتظار رو دوست ندارم .هر روز منتظریم ببینیم قراره چه بلایی سر کشورمون بیاد .نه می تونیم حرفی بزنیم و نه میشه کاری کرد و نه اصلا شرایط طوری هست که بشه کاری کرد.واقعا جز این انتظار کشنده چکار باید کرد؟؟؟؟
امروزبا بهناز قرار بود برم بیمارستان،توی راه ظرف زیتونی که برای بهناز آورده بودم ریخته بود و تمام کیفم پر ازآب با بوی زیتون شده بود.وقتی هم رسیدم ونک تازه فهمیدم که گوشی بیچاره ام سوخته و بهناز هم که گویا قصد اومدن نداشت.من یخ زدم تا بهناز نیم ساعت دیرتراز موعد مقرر اومد.وقتی رسیدیم بیمارستان و پرونده ام رو گرفتم ،نوار قلب گرفتم و منظر موندم تا نوبت من بشه.دکتر خیلی آروم و متین نشسته بود پشت میزش .من شروع کردم به توضیح دادن وضعیت خودم.دکتر نگاهی به نوار قلب و پرونده کرد و گفت من باید به شما بگم که وضعیت قلب شما خیلی خوبه و این مشکلات ربطی به قلبتون نداره (من که قبلا گفته بودم نباید خیلی به حرف دکترها اعتماد کرد).خلاصه دکتر اطمینان داد که قلبم احتیاج به عمل نداره نه الان و نه چندین سال بعد.بهناز هم پرسید پس مشکل دوستم چیه؟دکتر یک اصطلاح جالب گفت که من اصلا معنی اش رو نمی دونستم.پرسیدم این که گفتید یعنی چی ؟دکتر هم گفت این یعنی همین مشکل شما!!!!
مشکل فقط یک مشکل عصبی بود و البته باید آزمایش خون بدم تا مشخص بشه مشکل دیگه ای نیست یا هست؟
اینکه چقدر خوشحال شده بودم بماند.بیرون بیمارستان به بهناز میگم میتونی بفهمی من الان چقدر خوشحالم .بهناز میگه من اصلا خوشحال نیستم چون حداقل با مرگ تو یک تنوعی در زندگیم بوجود می اومد .من تازه می خواستم شال و لباس مشکی بخرم و از همه مهمتر می خواستم صاحب وبلاگ تو بشم. بعد هم به سولماز زنگ زد و کلی دروغ تحویلش داد که من بستری شدم و از اینجور حرفها ،سولماز هم می گفت پس چرا این دختر بی شعور همیشه از پله ها می دوید.....
من نمی دونم شاید کسی نتونه احساس خوشحالی من رو درک کنه .ولی امروز من خیلی خوشحالم.این چند روز خیلی نگران بودم که اگه مشکلی پیش اومده باشه چطور می تونم به مادرم بگم.دفعه قبل که من بیمارستان موندم مادرم اینقدرگریه کرده بود که کارش به بیمارستان کشیده بود و بعد هم تا مدتها طوری با چشمهای مهربون و نگرانش به من نگاه میکرد که من واقعا خجالت می کشیدم از اینکه این همه باعث نگرانیش شدم.می دونستم اگه الان هم کوچکترین مشکلی پیش بیاد ،همون شرایط میخواد تکرار بشه ،حالا اینکه من دوباره چقدر لوس و بچه ننه می شدم بماند.....
الان هم فقط میتونم بگم :خدایا هزاران هزار بار ممنون .
پی نوشت:من از کلیه دوستانی که نگران شده بودند ،معذرت می خوام و ممنون به خاطر محبتی که به من داشتید.
کودکان،معمولا تب سنج هیچ پزشکی را دوست ندارند،از این رو بسیار دیدیم کودکی را که با غیظ و غضب مویه می کند:"من تب ندارم دماسنج خراب است".غافل از آنکه دماسنج معیوب نیست بلکه این همه غیظ و غضب تنها از هراس نوشیدن داروی تلخ است.باور کنیم که خبرنگار ،دماسنج جامعه است و امیدوار باشبم که هیچ سیاستمداری در فضای تب آلود سیاسی از هراس نوشیدن داروی تلخ با غیظ و با غضب نگوید:"دماسنج معیوب است".
این مقدمه ستون دماسنج روزنامه اعتماد ملی است که مسیح در این ستون که هر شنبه به چاپ میرسه،از وقایع یک هفته اخیر مجلس می نویسد.چه روزهایی بود فروردین امسال....مجلس ،مسیح رو اخراج کرده بود به خاطر چاپ فیش حقوق وعیدی نمابندگان محترم .البته با این تهمت که فیش دزدیده شده ....و بعد از اخراج روزی که مسیح مجلس رفته بود به عنوان مهمان که همواره نگه داشتن حرمت میهمان در دین اسلام بر میزبان واجب شمرده شده،باهنردر جواب یکی از نماینده ها که به اخراج مسیح اعتراض کرده بود با این جمله که خبرنگاران،دماسنج جامعه هستند، گفته بود؛ولی این دماسنج معیوبه ....ولی امروز باز هم این دماسنج می نویسد.
چه بسیار از دوستانمان که به جرم اطلاع رسانی و نوشتن از آنچه که به مذاق سروران گرامی خوش نیامده توهین شدند،تحقیر شدند،تهدید شدند ،به زندان افکنده شدند،گوشه عزلت گزیدند،راهی دیار غربت شدند تا فراموش کنند و فراموش شوند ..... ولی چه بسیار هم که ماندند در این عرصه تا بنویسند و بگویند آنچه را که نباید از چشم مردم که ولینعمتان مسئولان نظام هستند،دور بماند و این ماندن همواره ستودنی است.
پی نوشت:در اون روزها من وبلاگ نمی نوشتم تا بخوام در این مورد چیزی بنویسم ولی امروز می تونم بگم خوشحالم از این که مسیح تصمیم گرفته باز هم بنویسه اون هم از مجلسی که راهیافتگانش حضور یک خبرنگار را تاب نباوردند و خوشحالم از اینکه اعتماد ملی در حال حاضر این امکان رو فراهم کرده تا بشه نوشت از چیزهایی که شاید در روزنامه های دیگر نتوان نوشت.
بعد از اینکه در سن 13 سالگی مشخص شد من مشکل قلبی دارم، مادرم که همیشه نگران از دست دادن من بود،دختری تربیت کرد بی نهایت لوس و بچه ننه با وابستگی شدید به خانواده و درعین حال خودخواه !!!البته من حالم بد نبود تا سن 19 سالگی.اون سال من مجبور شدم یک هفته بیمارستان بستری بشم تا بالاخره دکترها بتونند تشخیص قطعی بدن که من چه مشکلی دارم!!! و بعد هم اون اتفاق (بهش نمی دونم دقیقا چی میگن مرگ موقت ، خروج روح از بدن که منجر به مرگ نمیشه) باعث شد خیلی چیزها در زندگیم تغییر کنه...هرچند هنوز به اعتقاد بعضی از دوستان خوب ،من هنوز یکخرده لوس هستم ولی خب شرایط زندگیم خیلی تغییر کرده و تقریبا همونطوری زندگی می کنم که دوست دارم . برای رسیدن به این شرایط خیلی تلاش کردم وتونستم حتی نگرانی مادرم رو تا اون حد کاهش بدم که موافقت کرد من تنها و مستقل زندگی کنم. ....و اما همیشه اعتقاد داشتم اون چیزی که باعث مرگ آدمها میشه دچار رزومرگی شدن و دست از تلاش برداشتن است.برغم تمام مشکلاتی که بوجود اومده ،من هنوز امیدم رو ازدست ندادم و هنوز به زندگی حس خوبی دارم .حالا هم مشکلی که پیش اومده فقط یکخرده باعث نگرانیم شده ،اونهم نه نگرانی از شدید شدن بیماری،بلکه نگرانی از عقب افتادن از برنامه هایی که می خواستم عملی کنم.من هنوز هم سخت مشغول کار هستم.هنوز هم از پله ها می دوم و هنوز هم می تونم اونجور که دوست دارم بخندم... حتی اگه قرار بشه قلبم عمل هم بشه باز موضوع نگران کننده ای پیش نیومده چون من اصلا از عمل نمی ترسم...نه از عمل و نه حتی از مرگ .....من معذرت می خوام از اینکه باعث نگرانی دوستان خوبم شدم شاید نباید اون مطلب رو می نوشتم و ممنون از محبتی که به من داشتید(انصافا تا چند تا دوست مثل سولماز و بهناز و ....داشته باشم چه احتیاج به دشمن...بهناز میگه توغلط کردی نوشتی چیزی از من نپرسید و سولماز هم میگه تو حالا حالاها نمی میری پس حلالیت طلبیدنت چیه دیگه و ساسان هم که اینقدر مظلومانه در مورد نگرانیش نوشته که انصافا خجالت کشیدم و ....)
هنوز هم میشه مثل دیروز با بهناز و بقیه بچه ها زیر بارون موند و به زندگی خندید .
چقدر سخته تحمل حرفهایی که بغض میشه و برای همیشه در گلوی آدم می مونه.
نمی دونم کدوم یکی از ما مقصره.16 سال قبل کلی قول و قرار با هم گذاشتیم.قرار بود همه چیز رو تحمل کنه و همش سعی نکنه بگه من هم هستم و به مراقبت تو احتیاج دارم. قرار نبود مدام با سروصداهاش و یا با آرامش بیش از حدش اذیتم کنه.قرار بود خیلی در کارهام دخالت نکنه.قرار بود هر وقت که دیگه واقعا نمی تونه تحمل کنه ،بگه.من هم خب دلم می خواست زندگی کنم.نمی خواستم همیشه نگرانش باشم و یا مراقبش.می خواستم هرکاری که فکر می کردم درسته و باید انجام بدم ،انجام بدم.نمی خواستم از تلاش دست بردارم.انصافا اون هم همراه خوبی بودجز وقتی که به خاطر اون نمی تونستم مسافت طولانی رو بدوم و یا به خاطر اون با کسی نرقصیدم و به خاطر اون دف زدن رو کنار گذاشتم . ولی خب حالا دیگه شاید اون نخواهد من رو تحمل کنه و شاید هم من دیگه نتونم تحملش کنم.فکر می کنم سه شنبه هفته بعد تکلیف مشخص بشه .سه شنبه من باید برم بیمارستان قلب . ..این قلب 16 ساله که بیماره و 10 سال قبل هم دکترم مطمئن بود که خیلی بشه با این قلب دوام آورد ،دو سال دیگه است (البته منظورم از دوام آوردن ،دور از جون مردن نیست منظورش این بود که باید قلبم عمل بشه).یعنی طبق گفته اون 8 سال قبل که البته بعضی وقتها نباید حرفهاشون رو جدی گرفت . انصافا قلب خوبی بوده .فقط یکی دو بار باعث شده من در بیمارستون بمونم . بعضی وقتها خیلی من رو اذیت کرده ولی اعتراف می کنم من هم بعضی وقتها خیلی حالش رو گرفتم و با این گریه های لعنتی بدجور اوضاعش رو به هم ریختم .هوای آلوده هم خیلی اذیتش کرده و همینطور کلی اتفاقات دیگه که همیشه نوشتم ازشون .الان هم این قلب داره کارش رو انجام میده ولی نمی دونم چرا اینقدر خسته است .یک خستگی نگران کننده.شاید هم نگرانی بی مورد باشه .فعلا که این قلب احتیاج داره یک روز از وقت من رو بگیره و شاید هم ....
پی نوشت:من اصلا دلم نمی خواد هیچ کدوم ازدوستام در این مورد ازم چیزی بپرسه ،چون این جوری بیشتر نگران میشم .
به سلامتی رئیس سازمان ملی جوانان دیروز حرف زد.اونهم چه حرفهایی .فکر میکنم این چند ماه هم کافی نبوده تا با وظایفش در سازمان ملی جوانان آشنا بشه.حرفهاش از تغییراتی که قراره رخ بده خیلی عجیبه.تغییر نام خبرگزاری سینا باز قابل توجیه تر است تا تغییر نام سازمانهای غیردولتی به تشکل های مردم نهاد؟؟؟؟آخه روحانی محترم سازمانهای غیردولتی یا NGO ها در همه جای دنیا همین نام رو دارند البته در اسپانیا و کشورهای آمریکای لاتین چون ترتیب اسم و صفت مثل زبان فارسی است میگن ONG . من نمی دونم تغییر نام قراره چه مشکلی رو حل کنه.آیا تغییر نام میتونه نگرش منفی مسئولان جمهوری اسلامی رو به این سازمانها تغییر بده یا قراره اتفاقات دیگری هم درخصوص برخورد با این سازمانها و تغییر ماهیت آنها صورت بگیره که فعلا ما بی خبریم.
درمورد اوقات فراغت هم نظری دادند که تحسین برانگیزه!!!:" در زمينه اوقات فراغت نيز معتقديم بهترين، سالمترين و سودمندترين راه براي غني سازي اوقات فراغت جوانان پيشرفتهاي مهارتي و ترويج مهرورزي و بسيج سازندگي است و از سال آينده كار ترويج و گسترش بسيج سازندگي را بسيار جدي تلقي خواهيم كرد."
من که نتونستم بفهمم چطور با مهرورزی میشه اوفات فراغت جوانان را پر کرد . مهرورزی به چه کسی و کجا؟
ایکاش این رئیس محترم که بعد از حداقل 6 ماه از شروع به کارش در مورد برنامه هاش حرف می زنه طوری حرف میزد که ما هم می فهمیدیم . .من نمی دونم شاید فقط من هیچی نوفهمیدم (به قول شیرفرهاد) این هم لینک خبر فارس .
اینکه امروز چقدر ضایع شدم بماند. قرار بودم برم شرق تا با خانم بختیارنژاد،مادر ارشاد عزیز که کتابی آماده چاپ کرده در حوزه جامعه مدنی مصاحبه کنم.حالا اینکه دفتر روزنامه تغییر مکان داده و به جردن منتقل شده بماند،با این برفی هم که می بارید اعصابم خورد شده بود...دفترجدید روزنامه هم نه تنها تابلو نداره بلکه به دلیل داشتن استخر ،با منزل مسکونی اشتباه گرفته میشه (من نمی دونم سلیقه کی بوده که این ساختمون رو به عنوان دفتر روزنامه انتخاب کرده که حمام و دستشویی هاش مشترکه و البته حمام وان هم داره.!!!) بعد از نیم ساعت از مصاحبه اونهم در شلوغی گروه سیاسی و اعتراض یکی از خبرنگاران گروه سیاسی که ماموران زن حراست وزارت کشور اجازه نداده بودند به طبقه بالا بره به دلیل پالتویی که پوشیده بوده ( من که هیچ ایرادی در این پالتو پیدا نکردم) و بهش گفته بودند میتونه چادر سرش کنه و اینکه چقدربهش برخورده بود و البته جوابشون رو هم داده بود که نه تنها از چادر خوشش نمیاد بلکه امکان نداره چادر سرش بکنه ...متوجه شدم این واکمن یکجورهایی مشکوک میزنه.وقتی برای یک لحظه کوتاه مصاحبه رو قطع کردم تا امتحاتنش کنم دیدیم بلللللللله واکمن هیچی ضبط نکرده .برای اولین بار بود که این اتفاق میفتاد.بقدری خجالت کشیدم که همه صورتم سرخ شده بود.خانم علیجانی هم که طبق گفته خودشون یکبار برای خودشون هم این مشکل پیش اومده بوده گفت اصلا خودت رو ناراحت نکن.من دوباره از اول تکرار می کنم.وقتی یک واکمن دیگه گیر آوردیم با کلی سفارش که سالم تحویل گرفتی سالم هم تحویل میدی تازه فهمیدم نوار اصلا ضبط نمیشه .کدوم احمقی بود که می گفت ایرانی ،جنس ایرانی بخر.برای اولین بار من یک نوار دنا خریده بودم اونهم 500 تومان ناقابل (چون خونه کلی نوار داشتم ولی یادم رفته بود نوار بیارم) باید این بلا سرم میومد . خلاصه من هم شروع کردم به نوشتن حرفهای خانم علیجانی .الان هم هنوز داره برف میباره ....


