تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

تلویزیون آهنگ عصار رو پخش می کنه:"وطن یعنی پدر، مادر..." و مادر فریاد میزنه پدرت ....پدرم رو فقط با چند تا عکس قدیمی می شناختم...ولی حالا اون در این تصویر که بر صفحه تلویزیون نقش بسته داره نماز می خونه در جبهه با لباس رزم ؛پدر به سجده میره ...و مادر هم .....19سال از روزی که پدر رفت و دیگه زنده برنگشت گذشته ،من تازه یکساله شده بودم ...پدر و چند تا از دوستانش در یک عملیات زخمی میشند و چون بقیه نیروها مجبور به عقب نشینی شده بودند،پدر زخمی در پشت یکی از همین خاکریزها می مونه تا بعدا برگردند و ببرندش ...پدر دو روز اونجا می مونه و بعد از شدت خونریزی  و تشنگی شهید میشه ...و همه زندگی ما به هم می ریزه ....مادر الان 18ساله شده ..مادر جوونه و خوشگل ....خانواده پدری تمام شالیزارهای  پدرم رو در اختیار خودشون میگیرند ....ولی مادر میخواد در خونه یادگار پدر بمونه ...یکسال بعد از شهادت پدر،به مادر پیشنهادهای ازدواج مختلفی میشه ...مادر به همه نه میگه ....هر روز یک حرف جدید ...یکی از همسایه ها گفته من{ آقای} فلانی رو دیدم که از دیوار خونه ما نصفه شب پریده و مادر میگه دروغه و فردا یکی دیگه میگه فلانی رو دیده ....مادر دلش نمیخواد ازدواج کنه ....مادر دلش میخواد تنها دخترش یعنی من رو بزرگ کنه....ولی جو روستا اون هم روستاهای مازندران ....خانواده پدری،مادر رو می خواهند از خونه اش بیرون می اندازند با  داس و بیل ...من فقط 9سالم بود...دایی ام من رو بیدار می کنه و من روی ایوون میام..یکی میگه به حرمت دختر این شهید بس کنید .... بالاخره مادر خسته میشه و یکروز ما با هم به شهر میریم ...با کمک خانواده مادری ام ،مادر یک اتاق اجاره می کنه و من به مدرسه میرم و مادر هم شروع میکنه به کار کردن تا اینکه بالاخره مادردر یکی از همین نهادها شغل ثابتی پیدا می کنه و کم کم یک خونه میخره و اون وقت من از پدربزرگم شکایت می کنم برای گرفتن ارث پدری ام ....من دانشگاه قبول میشم ....روزی  که نتایج اعلام میشه من تهران قبول شدم ...به مادرم میگم ..یعنی ازش خواهش می کنم ازدواج کنه و من و مادر ،اون شب تا صبح گریه می کنیم ...من نمی خوام مادر تنها بمونه ....بهش میگم تو دیگه وظیفه ات رو انجام دادی ..من میرم ولی همش فکرم اینجاست ولی اگه تو ازدواج کنی می دونم که دیگه کسی اذیتت نمی کنه و دیگه کسی حرفی پشت سرت نمیزنه و مادر چند ماه بعد ازدواج میکنه فقط برای اینکه حرفی پشت سرش نباشه ...مادر ,همسر دوم یک مرد میشه تا فقط یک اسم در شناسنامه اش باشه و کسی نتونه از تنهایی اش سوءاستفاده کنه و تهمت جدیدی بهش بزنه ...ولی مادر و اون مرد با هم  زندگی نمی کنند چه وقتی من باشم و چه وقتی من نیستم....فقط نام شوهر ....

 

در روزهایی که نگرانی از جنگ و تحریم وجود داشت  خیلی از دوستان از روزهای جنگ نوشتند و ترس و دلهره اون دوران ،از موشک و آوار و جنازه ....و من با خوندن هر کدوم از نوشته ها یاد یکی از دوستانی که بازمانده خانواده شهیدی بودند،می افتادم ...نه از خانواده های شهیدی که هنوز در تلویزیون نشون میده ...بلکه از خانواده هایی که دیدم چطور از هم پاشیدند و چطور فرزندانشون .....

نمی دونم تاحالا نوشته بودم یا نه ،ولی 4سال در یکی از خوابگاههای علامه بودم برای اینکه حوصله نداشتم هر روز مسیر تهران ورامین رو طی کنم و همیشه هم گفتم اگه در اون سالها خوابگاه نمی موندم نمی تونستم درک کنم که مردم از چی رنج می برند .... مسلما دوستانی داشتم که فرزند شهید بودند....دخترانی که از مشکلات زیادی رنج می بردند ....صمیمی ترین دوستم بود دختری که در ابتدای مطلب نوشتم .این دوستم الان به شهرشون برگشته و همین چند ماه قبل ازدواج کرد...فرزانه هم بود،دختر یکی از فرماندهان جنگ که دیگه همه مسئولان خوابگاه رو شاکی کرده بود ...و ما هر روز با قیافه و آرایش جدیدی می دیدمش و هربار با پسری جدید و چندین شب نیومدن به خوابگاه .. ...تا اینکه رفت قبرس .....مریم هم بود ...دختری که پدر و مادرش زیر آوار مونده بودند و هر روز در آغوش مردی جدید ،در جستجوی محبت بود ....مریم رو خیلی دوست داشتیم ،خیلی تنها بود و خیلی صمیمی و با محبت ...ایمان داشتیم که اگه با پدر و مادرش زندگی می کرد هیچوقت این مشکلات براش پیش نمی یومد..بارها با هم صحبت کرده بودیم ولی خب دیگه راه برگشتی نبود...اصلا هم درس نمی خوند ...یکبار تغییر رشته داد و بعد هم انصراف داد .،الان دیگه نمی دونم کجای این شهر و با کی داره زندگی می کنه ....دختر دیگه ای هم بود...دختری که همیشه عصبی بود و یک شب خودش رو در یکی از اتاقهای خوابگاه دار زد ولی زنده موند...خیلی موارد دیگه هم هست که فعلا فرصتی برای نوشتنش نیست ....فقط ای کاش ...ای کاش ...ای کاش ....ببینیم چه بلایی بر سر خانواده های بازماندگان جنگ اومده ....چطور خیلی از این خانواده ها از هم پاشیدند و همسران این شهیدان با چه مشکلاتی مواجه بودند و بعضی از فرزندانشان چه آینده ای داشتند ....  

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز با خونه تکونی تمام خاطرات بد رو دور ریختم و تمام خاطرات خوب رو هم بایگانی کردم تا بتونم سال نویی رو شروع کنم.امسال اول سالنامه می نویسم به امید سالی متفاوت...پارسال نوشته بودم به امید سالی موفق ...

پی نوشت:دوباره دیشب از شدت دلتنگی،خرس عروسکی رو بغل کردم و باز هم گریه کردم ،فکر نمی کردم دوباره گریه کنم ...نتیجه اش هم این شد که پست قبلی رو حذف کردم ....من خیلی خسته شدم فقط همین...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این هم از خوبی های چهارشنبه سوری.من خیلی زود اومدم خونه و حالا می تونم اساسی خونه تکانی کنم.چند تا از لامپها هم سوخته و تلفن هم یکماه میشه که قطع شده بدلیل مشکلی که در سیم کشی این واحد پیش اومده و من نمی دونم باید از کجا تعمیر کار پیدا کنم؟؟هروقت هم از مرتب بودن بیش از حد خونه حوصله ام سر میره یکخرده همه جا رو به هم می ریزم و اونوقت دیگه مرتب کردن این آپارتمان ۴۵متری کلی وقت می گیره .

و اما کی گفته چهارشنبه سوری باید ترقه و نارنجک انداخت که خیلی ها مثل من مجبور بشند زود بیایند خونه تا از این سروصدای انفجار و ترقه در امان باشند...چرا ما به خودمون اجازه میدیم به راحتی اعصاب دیگرون رو با این سروصدا خورد کنیم ...نمی دونم از کی تا حالا ترقه انداختن راهی شده برای جشن گرفتن و شاد بودن ...علاوه بر اینکه خیلی خطرناکه اصلا هم جالب نیست ..تولید صداهای وحشتناک برای خندیدن و شاد بودن !!!!!

یادش بخیر وقتی بچه بودم فقط از مراسم قاشق زنی خوشم می اومد و همیشه به پسری که روی سر خودش چادر انداخته بود با ترس نگاه می کردم تا اینکه برادرم چادر رو از سرش می کشید و اون پسر کسی نبود جز پسر همسایه. ولی مامان می گفت ما نباید چادرش رو بکشیم و بعد براش توی کاسه کلی آجیل می ریخت.اون موقع من ۹سالم بود.در تمام این سالها فقط یکبار از روی آتیش پریدم و هیچ وقت ترقه بازی نکردم .الان هم اینقدر از بیرون صدا میاد که از همین الان سردرد گرفتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

.

.

.

 خيابان نور،كوچه بهشت!!!!!حياط يكي از خانه هاي مناطق بومي نشين جزيره كيش(عكس ۱) .اعضاي خانواده اي بلوچ كه در تنها اتاق تاريك عكس بالا زندگي مي كنند(وحيده،پدرش،سعيده .و فريبا همسفر خوب ما) .عكس سوم حسن يكي از بوميان جزيره كه آنقدر خجالتي بود كه بايد هر سوال را چند بار از او مي پرسيدي.

پي نوشت:اين عكسها اسكن شده اند.به حساب ناشي بودن عكاس يعني من نگذاريد.

.پي نوشت۲:خانواده سعيده خيلي مهربون و صميمي بودند و وحیده هم خيلي زيبا.پدرش مي گفت نتونسته به دليل عدم امنيت در منطقه سيستان دخترش رو به دانشگاه بفرسته و از اين بابت خيلي ناراحت بود.اين پدر ۲۲سال در كيش تنها زندگي كرده و هر ماه فقط براي خانواده اش كه در سراوان (سيستان)زندگي مي كردند،پول مي فرستاده تا اينكه دخترهاش بزرگ شدند و دلشون خواسته كار كنند .به همين دليل اومده بودند پيش پدرشون و الان هم در يكي از شركتهاي جزيره كار مي كردند و در همين خانه اي كه مي بينيد زندگي مي كردند با ماهي ۱۰۰هزار تومان اجاره!!!.مرد در جواب سوال فريبا گفت در تمام اين سالها همالي مي كرده تا بچه هاش بتونند درس بخونند و چقدر هم اين بچه ها با احترام و صميمي با پدرشون برخورد مي كردند....

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

سواحل زیبا و آرام خلیج فارس و آرامش و امنیتی  که در این جزیره بود ... و من  چقدر خوشحال شده بودم از اینکه می تونستم تا ساعت4 صبح در خیابانهای خلوت بدون ترس از هیچ مزاحمتی ساعتها سوار بر یک دوچرخه رکاب بزنم و به سمت ماه زیبایی برم که در دوردستها بود و ساحل آبی آبی و بعضی وقتها سبزی رو که دیگه در اون تاریکی خاکستری و مه آلود به نظر میومد ،دور بزنم ....دراز کشیدن بر ماسه های ساحلی که دیگه در نیمه شب سرد سرد بود و فکر کردن به روزهایی که می آید و روزها و روزی که گذشت...ایکاش این آرامش می ماند فقط برای همین دو روز حتی ... ولی این حس کنجکاوی لعنتی...به جای موندن در هتل و یا گشتن در پاساژهای شیک و پر زرق و برق،ترجیح میدم به منطقه بومی نشین این جزیره برم ....جزیره اینجاست ....اینجا که دور فقر و بدبختی بومی نشینانش یک دیوار کشیدند .....جزیره اینجاست ...در خانه کوچک و محقر زنی نقاب زده و سیاه چهره ... 16نفر در این خانه محقر زندگی می کردند.... دو دختر مطلقه ،پدر،مادر و سایر خواهر و برادرها و دو کودکی که حاصل ازدواج هایی هستند شکست خورده .....زنی همسن من که از شوهرش طلاق گرفته و همه چیز را بخشیده برای اینکه حضانت کودکی بیمار را داشته باشد و مردش که در اوج فقر به دنبال زنی دوم و سوم هم رفته ....زن هم سواد دارد و هم مربی شنا است ،هم خیاطی بلد است و ....زن قبلا کار می کرده ولی الان4 سال است که در جستجوی کار است فقط برای تامین زندگی پسرش ...فاطمه در بدر شده برای گرفتن یک وام تا بتواند با آن فقط یک چرخ خیاطی بخرد و یا در یکی از همین هتلها کار کند ....فاطمه خدمتکاری هم کرده ....فاطمه تحصیلکرده است....وقتی فاطمه را برای خداحافظی در آغوش می گیرم به آرامی می گوید می فهمی که من یک مادرم ومادربودن خیلی سخته ... من هم نمی تونم مثل فاطمه جلوی اشکهام رو بگیرم ....فاطمه میگه پسرم باید حقوق بخواند و وکیل شود تا حق مادرش را بگیرد....الهی بمیرم وقتی فاطمه می گفت چون پول ندارد پسرش را به کلاس بفرستد خودش در خانه به او ژیمناستیک یاد می دهد...وقتی مادر فاطمه می گوید از درب سازمانی که متولی کمک به همین افراد است،اخراجش کرده اند...جزیره اینجاست ....در خانه محقر وحیده و سعیده دو دختر بلوچی که دوستشان داشتم ...جزیره اینجاست در نگاههای مرد بلوچی که شرمنده فرزندانش است ....جزیره اینجاست ....جزیره اینجاست همین جا که زن بدون هیچ شرمندگی می گوید که هزینه ماندن و تفریح در اینجا را از کجا تامین می کند......جزیره اینجاست ....

پی نوشت:سفر خیلی خوبی بود برغم اینکه من در سفر برگشت به دلیل اشتباهی که شده بود،  تنها برگشتم و راستش اولش یکخرده ترسیده بودم به دلیل ترس از ارتفاع(اصلا خنده نداره).بعد هم باید از شما دو دوست خوب(سه زن،سه یار،سه روزنامه نگار؛البته خودم رو هم حساب کردم) تشکر کنم که من رو هم با خودتون به این سفر بردید .خیلی خیلی خوب بود .

پی نوشت:عکسهایی که از این سفر و مردم بومی گرفتم بماند برای بعد ازچاپ عکسها.   

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز صبح زود بيدار شدم براي رسيدن به برنامه اي كه در سالن شقايق برگزار مي شد.برنامه بزرگداشت روز جهاني زن كه توسط مركز كارورزي سازمانهاي غير دولتي ، موسسه راهي و كانون زنان ايراني برگزار مي شد.مي دونستم كه حتما تجمع بعدازظهر رو هم خواهم رفت.هميشه وقتي قراره برم تجمع مانتوی گشاد بلند مي پوشم و مقنعه سرم مي كنه ....يادگاري كه از دوران انجمن و تجمع هاي زمان دانشجويي برام مونده ...هميشه ساده باش تا نتونند بهمون گير بدهند....ولي امروز تصميم گرفتم شال سفيد سرم كنم براي صلح و دوستي.برنامه صبح خيلي خوب بود.بعدا كه گزارشهاش آماده شد لينكش رو حتما ميذارم.آسيه مي گفت از ديروز كلي تهديد كردند كه امروز حق ندارند اين تجمع رو برگزار كنند.سوسن هم از تهديداتي مشابه حرف مي زد و خيلي هاي ديگر هم همين طور....وقتي رسيدم روبروي پارك دانشجو تازه 40 ـ50 نفري شده بوديم .تصميم گرفتيم با همون پلاكاردهاي سفيدي كه داريم به سمت پياده رو بريم .حالا ديگه همه جمع شده بودند....شده بوديم 300 نفر فكر مي كنم.من كنار فريبا داوودي نشستم....اين صدا صداي ْآزادي است .... همون سرودي بود كه در تجمع روبروي دانشگاه تهران خونديم  ...دقيقا 10 دقيقه از شروع مراسم گذشته بود و وقتي كه نماينده وزارت كشور با رد مهر بر پيشوني با موبايلش از قيافه تك تك زنان حاضر فيلم گرفت و زماني كه دوربينهاشون تونستند از همه تصوير برداري كنند،تهدیدهای نیروی انتظامی شروع میشه که این برنامه مجوز نداره و همه رو دستگیر می کنند...دلارام بيانيه رو مي خونه.... .بيانيه اي كه آرزو مي كرد از بروز شعله هاي جنگ جلوگيري شود تا مخصوصا زنان و كودكان كمتر در معرض خطر قرار بگيرند....بيانيه اي كه خواستار مبارزه با فقر ،بي عدالتي و اختلاف طبقاتي و تبعيض جنسيتي زنان مي شد....هنوز بيانيه به پايان نرسيده بود كه فرمانده دستور حمله ميده....همه در محاصره قرار گرفته بودند....براي اولين بار بود كه خيلي ترسيدم ....به فريبا نگاه كردم....فريبا ميگه به بچه ها بگو تمومش كنند و تا بلايي سر كسي نيومده بريم....تا بلند ميشم كه بگم بچه ها تمومش كنيد نيروهاي انتظامي از هر طرف حمله مي كنند....وحشيانه همه رو كتك مي زنند....مردها وحشيانه كتك مي زنند و فحش مي دهند كثافت .....پسرهايي كه از زنان حمايت مي كنند به طرز وحشيانه اي و توسط 5 ـ6 مامور كتك مي خورند....موهاي بلند پسري رو گرفته بودند و مي كشيدند و بقيه هم بهش لگد مي زنند.....حالم داره به هم مي خوره....مرد 50 ساله ای توسط يكي از همين ماموران كتك مي خوره .....نماينده وزارت كشور به سمت فريبا مياد...فريبا چادرش رو مرتب مي كنه و ميگه چرا داريد همه رو مي زنيد...مرد ميگه خانم داوودي شما بايد جواب بديد.همين رو مي خواستيد.بايد جواب بديد.تجمع آرام يعني اين....فريبا ميگه ما كه شعار نداديم .سرومون رو بهش نشون ميدم ميگم اول بخون ببين ما چي گفتيم بعد....مرد پوزخند میزنه و با اعتماد به نفسی که از قدرت ناشی میشه به فريبا ميگه وقتی كه مجبور شدي جواب بدي مي فهمي ..بايد جواب بدي تو قبلا هم جواب دادي ...یادت میاد ....اونوقت می فهمی .....هر وقت كسي رو تهديد مي كنند من بلافاصله گريه ام مي گيره.....اين دفعه ديگه عصباني ميشم و ميگم ما كه داشتيم مي رفتيم ما كه آروم بوديم شما جو رو متشنج کردید... چرا نذاشتيد همه برن....خیلی از ماموران ضدشورش اينقدر قدبلندند كه من بايد سرم رو بالا بگيرم تا ببينمشون....به يكيشون ميگم خجالت نمي كشي يك زن رو مي زني ....ميگه خفه شيد كثافتها.... بعد با باتوم محكم به كمرم و دستم مي كوبونه....شادي صدر که نگران بچه هاست شاكي ميشه و ميگه تو حق نداري كسي رو كتك بزني....می خواهیم حداقل از اون جمع نیروهای انتظامی و پلیس ضدشورش خارج بشيم ولي آخه چطور ميشه وقتي از هر سمت محاصره كردند ...اتوبوسها و ماشینها خیابون رو بستند...ماشینهای نیروی انتظامی هم هر لحظه بیشتر میشن ...دیگه همه ترسیدند...یکی گریه می کنه...یکی فحش میده ....سولماز اونور خيابون داد ميزنه بالاخره موفق ميشيم بريم اونور ...سولماز از كتك خوردن بهبهاني ميگه و از اينكه وقتي من رو مي زدند حالش بد شده .من هنوز دستهام مي لرزيد يكي از فرمانده ها اينقدر داد زده همه اينها رو بزنيد كه دور دهنش كفي شده .....من واقعا ترسیدم....برای اولین بار ترسیدم ...حتی نتونستند یک تجمع آرام رو تحمل کنند.....

رفتیم اعتماد ملی ....خبر ارجاع پرونده ...خیلی نگرانم و نگرانیم....فریبا هم میاد و برامون میگه که دیروز هم مجبور شده در جلسه شرکت کنه و بگه چرا برای این تجمع مجوز نگرفتند...فریبا هم گفته وقتی در این کشور به سفارتخانه ها حمله میشه ...ککتل مولوتف میندازند ....تظاهرات خودجوش دارند...خب ما چرا باید مجوز بگیریم و اون ماده قانونی معروف رو به یادشون میاره ....

پی نوشت:خیلی نگرانم....یعنی قراره چه اتفاقی بیفته ...دوربین خبرنگارهای خارجی رو هم گرفتند...امروز دیگه فرقی نمی کرد همه شامل مهرورزی نیروی انتظامی دولت مهرورز شدند...یاد خنده هایی می افتم که در جواب نگرانی یک خبرنگار در مورد وضعیت آینده زنان می گفت :زنان تاج سر ما هستند .....

پی نوشت ۲:سیستم نظرات بلاگفا کار نمی کنه و من هم دارم دو روز میرم یک جای خیلی دور...پس هیچ جای نگرانی نیست....من هنوز هم خواستار آزادی برابری و عدالت هستم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

هنوز یک ربع از شروع تجمع نگذشته و هنوز بچه ها بیشتر از چهار بار سرود رو نخوندند که نیروی انتظامی از هز طرف حمله کرد.الان نمی تونم هیچی بگم فقط نمی دونم چطور میشه این خشونت رو بر علیه زنانی که آمده بودند از صلح حرف بزنند توجیه کرد.بهبهانی رو مثل وحشی ها کتک می زدند و فریبا مهاجر رو تهدید می کردند .شادی صدر رو با باتوم سعی داشتند ساکت کنند و مرتاضی لنگرودی رو هم .امروز خیلی ها اومده بودند .بیچاره مردها که تا حد مرگ کتک  خوردند  .خشونت فحش این است هدیه دولت مهرورز به زنان.تا حالا این همه نیروی انتظامی یکجا ندیده بودم در هیچ کئام از تجمعات.فقط کتک و فحش .

من الان بیشتر از این نمی تونم بنویسم چون هنوز دستهام می لرزه و به خاطر کتکی که خوردم خیلی نمی تونم بشینم.فقط متاسفم برای این همه .....

راستی روز جهانی زن مبارک. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

هنوزفرصتی برای نوشتن نیست ولی حیفم اومد این عکس زیبا و این حس خوب رو با شما شریک نشم تا ببینید خدای من چقدر بزرگه و انسان چقدر می تونه بزرگ باشه اگه بخواد و اگه بذارن .... (اعتراف می کنم نتونستم کامل ترجمه اش کنم.فقط این رو فهمیدم که ۳۰۰میلیون سال نوری با ما فاصله داره.بابا مترجم اسپانیایی!!!! )

اما اگه احساس کردید دلتون می خواد گریه کنید... اگه احساس کردید خیلی خسته اید... اگه احساس دلتنگی شدید دارید...و هزاران احساس بد دیگه ...لطفا خونه نمونید!!!! هوای بهاری...آفتاب لطیف ...شلوغی خیابونها....بوی عید....بوی سبزه.....ماهیهای کوچولوی قرمز....ظرفهای سمنو....شیرینی های مخصوص عید...خوشحالی دختر و پسر کوچولوها ....این همه دلیل برای قدم زدن در این هوای بهاری و چند ساعت شاد شدن کافی نیست؟! مهم نیست اگه شما هم مثل من تنهایید مهم اینه که هستیم و خدایی هم هست و روزهایی که برای ماست....

Imagen de la colisión de cinco galaxias en la constelación Pegaso. (Foto: EFE)

پی نوشت: ببخشید من یادم رفت بگم که این یک مجموعه از پنج تا کهکشان کنار هم است که توسط ناسا کشف شده است

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

گاهی اوقات احساس می کنم اگه دستهام رو دراز کنم ، من رو با خودت تا بی نهایت می بری...گاهی اوقات فکر می کنم خیلی دوری .....گاهی اوقات دلم میخواد فراموش کنم که هستی ....گاهی اوقات خیلی مودب میشم و میگم میتونم ازتون خواهش کنم ....گاهی اوقات پرتوقع میشم و میگم تو چرا به حرفهام گوش نمیدی....گاهی اوقات فکر می کنم شاید دلت نمیخواد کمکم کنی .....الان ولی دلم میخواد بپرسم خدایا شما چرا کمکم نمی کنید ؟  

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اول از همه کافه تیتربالاخره افتتاح می شود.به قول دوستی بهتره دیگه کدورتها کنار گذاشته بشه و در آستانه نوروز اشتباهات گذشته رو فراموش کنیم .من هم به دوستان خوبم و هم به خودم توصیه می کنم که حتما به این کافه تیتر سری بزنیم .گاهی اوقات خوردن یک فنجون نسکافه تلخ یا خوردن بستنی خوشمزه با ژله و خامه باعث میشه آدم نگاه قشنگتری به زندگی پیدا کنه(استاد عزیزی که در یکی از دانشگاههای آلمان،فلسفه تدریس می کنه،همیشه وقتی سردرگمی من رو می دید اینقدر با لذت از خوراکیها و غذاها حرف میزد که روحیه ام حتی در حال گریه کردن هم تغییر می کرد .راستی چقدر دلم برای حرفها و راهنمایی هاش تنگ شده)  

 

دوم اینکه گروهی از بچه های وبلاگ نویس تصمیم گرفتند یک قرار وبلاگی بگذارند .در این قرار وبلاگی کمکهای نقدی هم جمع آوری میشه که تا اونجایی که من می دونم و پرسیدم قراره به یکی از سازمانهای غیردولتی که در زمینه حمایت از کودکان عقب مانده ذهنی فعالیت می کنند،تعلق بگیره. در راستای حمایت از یک سازمان غیردولتی حتما در این قرار شرکت می کنم.

 

و اما استاد گرامی خانم مهرانگیز کار به مناسبت روز جهانی زن تصمیم گرفتند مطالبی درباره وضعیت حقوقی زنان ایرانی در وبلاگشون منتشر کنند.مطلب امروزشون هم در مورد حقوق زن عاشق در ایران است.هیچ احتیاجی نیست که توصیه کنم این مباحث را از دست ندهید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

برای اینکه بتونم به قولی که دادم عمل کنم و برای اینکه نسخه آزمایش سایتی که قراره راه اندازی بشه ،خوب از کار دربیاد و برای اینکه فرصت چندانی تا 8مارس نیست و از همه مهم تر برای اینکه دکتر رزاقی تاخیرهام رو با ذکر دقیقه بهم یادآوری نکنه ،فعلا فرصتی برای نوشتن در اینجا نیست.

اما برای اطلاع دوستان خوبم :من هنوز زبان می خونم ،هنوز هر روز یک مسافت طولانی رو پیاده روی می کنم (از سینما آفریقا تا میدون جمهوری و بعضی روزها هم از ایرانشهر تا میدون جمهوری) . هیچ اتفاق خاصی دیگه ای از اون نوعی که منتظرید هنوز در زندگیم نیفتاده .

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این روزها چقدر سخته تحمل آفتاب.الان بیرون بوی بهارمیاد،خیابونها شلوغند و خیابون ولیعصر هم  که هیچوقت خلوت نیست .بیرون هوا آفتابیه ،یک آفتاب خیلی قشنگ در حالیکه اینجا در آفتاب ،آفتاب نیست .پیرمرد مثل همیشه روبروی سینما آفریقا ایستاده و چند تا بلوز به دست به طبقه بالای یک مغازه اشاره میکنه و میگه فقط 1500 ،بالاپله رو ببین.و بعضی ها هم وسوسه میشن برن ببیند این فروشگاه چی داره .با خودم میگم این مرد نباید الان دیگه با این سنش بایسته اینجا و برای یک لقمه نون گلوی خودش رو پاره کنه .روزهایی هم بود که ماسک می زد واز پشت ماسک فریاد میزد.حداقل ۵۵ سال داره و باز هم فریاد میزنه.فریادهایی که هیچوقت به گوش مسئولان نمی رسه شاید هم میرسه ولی خب بذار اینها هم فریاد بزنند به ما که گزندی نمیرسه و این فریادها یک روز برای همیشه خاموش میشه .اصلا انگار نبودند.راستی شما هم انسانید،شما هم یک ایرانی هستید که وعده داده بودند سفره هایتان با پول نفت رنگین شود،راستی شما هم این وعده ها را باور کرده بودی ؟رنگ ،رنگ،رنگ،از همه رنگ،مرد باز هم فریاد می زند .

 

دختر با صدای بلند فریاد می زند سلطلان قلبم تو هستی تو هستی  و پسربه زحمت آکاردئون را می نوازد.دختر 7ساله بیشتر نیست و پسر هم. دختر نمی خواند دختر فریاد می زند ،دختر از سرما می لرزد،صدایش می لرزد و دل رهگذران خسته هم .چند شب قبل از سرما در گوشه پیاده رو کز کرده بود ولی هیچ نمی گفت .گویا دیگر خسته شده بود از فریاد زدن .فریاد زدن برای زنده ماندن.راستی نام تو چیست کودک خیابانی کودک کار همین چند وقت قبل بود شاید دوماه قبل که از بودجه ای میلیاردی حرف زدند برای ساماندهی تان .راستی شما پس چرا هنوز در این سرما آواره خیابانها هستید،راستی چرا هنوز فریاد می زنید،شاید هم سهم بیشتری می خواهید ؟؟؟؟؟؟سهمی بیشتر از ترحم رهگذران و سهمی بیشتر از گوشه خیابانی سرد؟؟؟؟راستی هنوز پول نفت بر سر سفره پدرهایتان نرسیده است؟؟؟؟؟

 

پیرزن با پشتی خمیده در گوشه خیابان فریاد میرند یا ابوالفضل .دیگر رمقی برای فریاد زدن ندارد.....پیرمرد اما سکوت کرده در گوشه ای از خیابانهای سرد و منتظر است تا کاری برایش پیدا شود.. ..زن ،با پارچه ای مشکی دور دهانش را پوشانده برای اینکه شاید تو او را نشناسی و به همه رهگذران کارتی برای تبلیغات می دهد.لبهایش را بسته اما چشمهایش فریاد می زند ....فریاد،فریاد،فریاد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

در فرهنگ ما همواره حقوق فرد به بهانه حقوق جمع ضايع شده است و نمي‌توان از فردي كه حقوقش رعايت نشده، توقع داشت حقوق جمع را رعايت كند....

 

در ايران در طول تاريخ و در سلسله‌هاي گوناگون، وزرا همواره قلع و قمع و يا سربريده مي‌شدند و اين خود باعث ايجاد حس ناامني مي‌شود كه به شدت در پس‌زمينه روان تاريخي ما جاري است و افرادي هم كه احساس ناامني مي‌كنند، چاپلوس مي‌شوند.....

 

بايد به اين موضوع پرداخته شود كه چگونه مي‌توان فرهنگ حكومت پدرسالاري كه در همه زندگي ما رسوخ كرده بود، تغيير كند و به فرهنگي دموكراتيك تبديل شود كه همه هم حق راي دارند و هم مي‌توانند تاثيرگذار باشند.....

 

در جامعه ایرانی همواره مشکلات تلنبارشده فراوان،موجهای انفجاری ایجاد کرده اند.....

 

این بخشی از گفتگویی است که با خانم بختیارنژاد داشتم.بختیارنژاد ،نویسنده کتاب خودسوزی زنان است و کتابی هم درمورد جامعه مدنی و سازمانهای غیردولتی نوشته که منتظر مجوز وزارت ارشاد است.البته خانم بختیارنژاد روزنامه نگار و عضو کانون حمایت از زندانیان سیاسی هم هست .این گفتگو بالاخره امروز در اعتماد ملی چاپ شده البته باز هم به دلیل زیاد بودن بخشی از مطلب حذف شده ولی انصافا تمام قسمتهای مهمش چاپ شده است.

متن گفتگوی کامل رو اینجا گذاشتم.(البته باید از ارشاد عزیز هم تشکر کنم که مادر گرامی اش رو به من معرفی کرد ).   

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اول باید از همه دوستان خوبم تشکر کنم .دوستانی که لطف کردند و با کامنتهای پرازمحبتشون تولدم رو تبریک گفتند.خیلی خوشحالم کردید.

و اما امیر نامی (شخصی به نام امیر)لطف کرده و برای تولد این حقیر گشته و یک عکس پیدا کرده و به جای آدرس سایت گذاشته .همین عکسی که دارید می بینید.البته من از کلیه دوستانم معذرت می خوام که این عکس رو اینجا گذاشتم . من نمی فهمم این عکس چه مفهومی می تونه داشته باشه .میشه لطف کنید و به من هم توضیح بدهید که این عکس چه مفهومی داره؟ 

 

پی نوشت:دوست خوبی لطف کرده و از طریق ایمیل ،لینک گزارش تصویری مهر رو برام فرستاده و توضیح داده که این علامت، نماد کشور دانمارک است و البته به این نکته اشاره کرده که  نوشته های پاییین این دو با هم دیگه فرق می کنه!!! عکس رو میذارم تا شما هم ببینید.و اما همون طور که در جواب دوست دیگری نوشتم باید تکرار کنم از قدیم گفته اند هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.اینکه این عکس به جای آدرس یک سایت و برای تبریک به من گذاشته باشه یک چیزه و اعتراض به چاپ کاریکاتور یک چیز دیگه!!! در هر صورت این عکس چه از روی سهو و چه از روی عمد گذاشته شده باشه کاری زشت و غیر اخلاقی است.و اما اگه برای اعتراض به چاپ کاریکاتور گذاشته شده که دیگه واقعا من به جای امیر آقا شرمنده ام که هنوز مردم کشورم نمی دونند چطور و کجا باید اعتراض کنند!!!!!!بابا خیلی فرق هست بین اعتراض و بی احترامی !!!دیگه هم دلم نمی خواد در این موضوع چیزی بیشتر بنویسم چون در چند پست قبلی نظرم رو در این باره نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دیروز آخرین روز ۲۹ سالگی ام بود و اولین روز ۳۰ سالگی ام. حس خیلی خوبی نسبت به ۳۰سالگی ام دارم.حس خوبی که نمی دانم چطور باید توصیفش کنم .

 

29 سالگی ام اما با عشقی شروع شد که هیچگاه مجالی برای بیانش نبود.عشقی که خیلی زود با حس غریب دلتنگی همراه شد.سال گذشته ، سال شروع مجدد هم  بود برایم و سال رهایی از رکودی که ۲ سال تمام به اسم آرامش بر زندگیم سایه انداخته بود.آرامشی که آرامش نبود نوعی رخوت و بی تفاوتی نسبت به همه چیز و همه کس بود.اما سال گذشته ،سالی بود پر از روزهای گریه...روزهای بیماری مادر ،روزهای اندوه پدر ،روزهای توهم دوست عزیز هم خانه،روزهای شروع تیرماه ، روزهای دوری دوست،.....سال گذشته روزهای تلاش برای شروع مجدد هم بود ....روزهای سفر،روزهای زیارت،روزهای تنهایی در روستایی شمالی و روزهایی که خیلی اش در همینجا ثبت شده است .

تا امسال چه پیش آید؟

دیروز برای چند ساعتی دورهم بودن رفتیم خانه هنرمندان.اول که سولماز کلی من رو سرقرار معطل کرد بعد هم که رسیدیم خانه هنرمندان من قبل از دیدن بچه ها برای شستن دستهام رفتم دستشویی .یک دختری ایستاده بود و با تعجب به من نگاه می کرد .خیلی قیافه آشنایی داشت . دختر گفت من و تو 5سال پشت یک نیمکت می نشتیم.شیوا بود دوست دوران راهنمایی و دبیرستان که بعد چون ما از شهریار اومدیم ورامین دیگه ازش بی خبر موندم .بعد از 13سال .درهمین حین مسیح و بهناز و سولماز با صدای بلند گفتند ما باید تولدت رو توی توالت بهت تبریک بگیم .شیوا گرافیک خونده و با یک کاریکاتوریست نامزد کرده بود. خیلی تعجب کرده بود .می گفت خیلی تغییر کردی وشیطون شدی!!! یادت میاد چقدر آروم و درسخون بودی .(همون دورانی بود که گفته بودم خیلی لوس و بچه ننه بودم)راست می گفت من خیلی بچه مثبت بودم .بعد هم با همسرش آشنا شدیم .خب چون هیچ آقایی در جمع ما نبود مسلما دعوت ما رو نپذیرفتند......به پیشنهاد مسیح رفتیم خونه اش.به جای کیک و یا شیرینی ،چیپس و ماست و ژامبون خوردیم !!!!!!!بعد هم طبق معمول مسیح کلی عکس باحال  گرفت .البته از تعجب سولماز هم بگم که وقتی برای اولین بار دید من دارم می رقصم ،کلی فحش نثارم کرد (دلیلش بماند)بعد هم نشستیم و دوباره از سیاست حرف زدیم و من یکخرده از دلتنگی هام گفتم .کلی کادوی خوب هم گرفتم .شب هم بازتنها خونه موندم تا به نام پدر رو ببینم .امروز هم قراره برم پیش مادرم که مسلما برای دختر عزیزش کیک خریده .

 

پی نوشت:من باید تشکر کنم از کلیه دوستان خوبی که دیروز با گذاشتن PM های زیبا(بالاخره تاحدودی چت یاد گرفتم!!!!)،فرستادن SMSهای قشنگ،تماس تلفنی و ایمیل کارتهای زیبا ، واقعا من رو شرمنده محبتهاشون کردند.باز هم ممنون . 

 

پی نوشت۲: این رو بعد از دوسال به این نوشته اضافه می کنم....حالا که به اون روزها فکر می کنم می بینم که به احساسی که به یک نفر داشتم بدون این که حتی فرصتی باشه برای یک بار دیدنش و حتی یک بار درست و حسابی حرف زدن، عشق نمیگن....

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

در سطح محيط داخلي مهم‌ترين چالشي كه سازمان‌هاي غيردولتي با آن روبه‌رو هستند قوانين و مقررات ناظر حقوقي هستند كه عمدتا محدودكننده‌اند و نه تسهيل‌كننده. اين عامل به انضمام نوع نگرش و رويكرد دولتمردان به سازمان‌هاي غيردولتي، باعث شده عملا اين سازمان‌ها نتوانند ايفاگر نقش خويش در فعاليت‌هاي اجتماعي باشند. متاسفانه نگاه دولتمردان به سازمان‌هاي غيردولتي، رويكردي امنيتي دارد و به اين سازمان‌ها به چشم ستون پنجم و يا اسب تراواي امپرياليسم نگريسته مي‌شود. اگر سازمان‌هاي غيردولتي و جامعه مدني نتوانند پل ارتباطي بين خود و مردم را برقرار سازند مسلما به سرنوشت ساير جريان‌ها در ايران دچار مي‌شوند. پس بايد بتوانند به نيازهاي ملموس مردم جامعه پاسخ دهند و در راه پر كردن اين شكاف و فاصله گام بردارند تا خطر انزوا و محدود شدن جامعه مدني رفع شود.

 

 

این قسمتی از مصاحبه با دکتر رزاقی است که در اعتماد ملی چاپ شده بود.البته این قسمت که جزو مهمترین قسمت مطلب هم هست ،حذف شده بود.معمولا وقتی قراره از مطلبی حذف بشه به این دلیل که در ستون جا نمی گیره سعی میشه از قسمتهایی که اهمیت کمتری دارند،حذف بشه .ولی دوستان خوب برای راحتی کار از نقطه پایانی ستون ،مطلب رو حذف کردند و اون قسمتی که به این موضوع می پرداخت که چرا سازمانهای غیر دولتی ایران نتونستند ایفاگر نقش خودشون در فعالیتهای اجتماعی باشند،حذف شده بود.البته یک مشکل دیگه هم بود و اون اینکه قسمت اشاره مطلب از متن جدا نشده بود .شاید هم به این دلیل که روزنامه تازه چاپ هست از این مشکلات پیش اومده!!!!درهر صورت امروز که رفته بودم دفتر جدید دکتر رزاقی ،گفتم که دیگه برای این روزنامه نمی نویسم.

لینک گفتگو با دکتر رزاقی (این لینک متن گفتگوی کامل است و خدا رو شکر چیزی ازش حذف نشده ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

هرچند سه سوت هم طول نکشید که دکتر دندون عقلی که بیچاره ام کرده ،گذاشت روی پارچه سبزرنگ و هرچند کمتر از همین زمان برای بخیه زدنش صرف کرد ولی الان دارم از شدت درد فلج میشم.اینقدر ددددددددددرد دارم که نمی دونم چه غلطی دارم می کنم.خسته شدم از این که طول اتاق رو متر کردممممممممممممممم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

حرفهای زیادی هست که دلم می خواست خیلی صریح بنویسم ولی ترجیح میدم این کار رو نکنم تا حداقل خودم حرمت خبرنگار بودن و حرمت زن بودن رو نگه داشته باشم .ولی خیلی دلم می خواد بدونم حاضریم در یک مجموعه حضور داشته باشیم به چه قیمت؟ آویزون شدن به افراد شناخته شده  و مطرح در عرصه مطبوعات حالا به هر اسمی ؟ یا پاچه خواری کردن برای به زور تثبیت کردن خودمون  و حذف یکی دیگه؟ یا چند برابر گفتن سابقه کار نداشته که واقعا این دیگه خیلی جالبه اون هم  در این عرصه کوچیک و در حضور کسانی که شاهد شروع کارت بودند؟ و انجام همه این کارها با ادعای باکلاس بودن ؟!!.راستی پس چرا هیچ گزارشی و تحلیلی نمی نویسند تا ما هم از این سواد نداشته بهره مند بشیم!!!!

 

یادم میاد روزی رو که رفته بودم تا با یکی از مسئولان روزنامه ،حرف بزنم راجع به وضعیت گروه .مرد ،مرد سیاست بود .جدی و بداخلاق .با اعتماد به نفس (مسخره ای) که همیشه در من بوده نشستم تا خیلی جدی از مسائل حقوقی گروه حرف بزنم.مرد از یکی از نماینده های مجلس گفت که دو بار ازدواج کرده .نماینده رو دورادور می شناختم.گفتم چه کار زشتی.گفت نه کار غیر اخلاقی انجام نداده .گفتم چرا به نظر من ...گفت حالا اگه من ازت بخوام با من ازدواج کنی ؛چی میگی.فقط گفتم با من؟!مرد گفت آره با تو .گفتم شما ...گفت خب زن داشته باشم چه اشکالی داره تو هم زن دومم....و مرد استاد دانشگاه هم بود و سمتی که به خیلی دلایل ترجیح میدم ننویسم.فقط یک کلمه من باید برم و اومدم بیرون.روز بعد یکی از نزدیکان مرد که عضو تحریریه بود ، پیغامی برام  آورد که مرد گفته هر چی خواستی به من بگو تا من بهش بگم و من هیچی نخواستم .مرد هیچی نگفت و مرد سیاست هم هیچی نگفت .اون شب وقتی مادرم دید دارم گریه می کنم خواست بدونه چی شد . براش تعریف کردم.خیلی جدی گفت اینکه گریه کردن نداره این جامعه پره از مردهایی که به صرف مرد بودنشون هر پیشنهادی رو به هر دختر یا زنی می دهند.حالا وای به روزی که موقعیتی هم داشته باشند.اصل اینه که تو چه تصمیمی می گیری ؟و بعد هم گفت اگه قراره اینطور اعصابم رو خورد کنم مسلما نمی تونم کار کنم پس بهتره منطقی باشم.من البته در اون روزنامه موندم و باز هم کار کردم بدون اینکه دیگه هیچ بار دیگه ای این پیشنهاد مطرح بشه.ولی اگه یکبار دیگه این موضوع تکرار می شد مسلما اونجا نمی موندم .ولی خب مرد ،مرد سیاست بود و دیگه در این مورد هیچ حرفی زده نشد و من هیچ وقت هیچ حرفی درمورد حقوق گروه نزدم.ولی آیا نمی شد این پیشنهاد رو هم قبول کنم بدون اینکه به این فکر کنم که یک زن و دو فرزند منتظر اون مرد هستند .می تونستم به راحتی برای ادامه تحصیل از ایران برم با توجه به موقعیتی که مرد داشت و اصلا می تونستم بدون دغدغه اینکه کی باید سرماه وام ها رو واریز کنه به زندگیم برسم ( همیشه حالم از این نگاه به زندگی به هم می خوره ...تظاهر به دوست داشتن و یا بدتر از اون ازدواج کردن (خودفروشی)فقط به خاطر موقعیت طرف ).

از این جور اتفاقات برای زنان زیاد می افته فرقی هم نمی کنه تو زیبا باشی یا زشت . ولی مهم اینه که خودمون برای خودمون ارزش و شخصیت قائل باشیم.اینکه یک زن یک مرد رو دوست داشته باشه یک چیزه که اصلا به هیچ شخص دیگه ای هم ربطی نداره تا در این موضوع دخالت کنه ولی اینکه برای تثبیت موقعیت خودت ،به یک مرد روی خوش نشون بدی یک چیز دیگه.این کار باعث میشه تا در آقایون ناخواسته این ذهنیت بوجود بیاد که هر زنی حاضره برای موندن به هر مردی روی خوش نشون بده .نمی خوام دیگه بیشتر از این وارد این بحث بشم فقط دوست خوب ایکاش ایکاش خودمون حرمت زن بودن و حرمت شغلمون رو نگه داریم.فقط همین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خاله ای دارم که دبیر تاریخ است.خاله من نمی دونم به کدوم دلیل به احمدی نژاد رای داد.!!!!حالا اینکه من بعد از دو سال خاله ام رو دیدم و چقدر سر این قضیه با هم بحثمون شد بماند.آخرسر هم خاله ام با خونسردی گفت حالا بذار کابینه اش رو انتخاب کنه چند ماهی بگذره اگه کاری نکرد اونوقت شماها اینقدر اعتراض کنید.من هم با پررویی گفتم از شما که تاریخ خوندید مثلا خیلی بعیده.خاله هم گفت شماها هم فقط فکر می کنید خودتون درست فکر می کنید درصورتیکه همیشه پیشداوری می کنید ... آخرین باری که با خاله تلفنی حرف زدم وقتی بود که وزیر آموزش و پرورش رو تعیین کرده بودند.خاله خیلی شاکی بود. می گفت آخه چطور این آدم می تونه وزیر آموزش و پرورش باشه.این همه دانش آموز و این همه معلم و این مشکلات و این وزیر!!!... من هم هیچی نگفتم تا اینکه چند روز قبل که با خواهرم تلفنی حرف می زدم می گفت محبوب جات خالی خاله اینقدر شاکی شده که نگو.ازش پرسیدم چرا؟گفت چون همیشه به ما (خواهرم هم معلمه)با حقوق بهمن ماه،عیدی می دادند ولی امسال هنوز هیچ حرفی از دادن عیدی نیست و کلی مسائل دیگه.به خواهرم گفتم به خاله بگو زیاد ناراحت نباشه حالا فعلا مساله مهم تری از دادن عیدی هست حالا هنوز هم دیر نشده تا شب عید فرصت زیاد هست.خواهرم هم می گفت من هم خواستم اون روزی رو که این بحث بین شما پیش اومده یادش بیارم ولی هیچی نگفتم وقتی که این همه خبرهای بدتری از تحریم و جنگ هست.

پی نوشت:بهانه نوشتن این پست ،سخنان گهربار امروز وزیر آموزش و پرورش است" مجوز تاسیس مدارس غیرانتفاعی به بسیج و مساجد داده می شود".لینک این خبر رو گذاشتم تا خودتون بخونید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده