"دوست دارم آینده ای مرا فرا بخواند .چه کسی باز به من خاطره ای خواهد بخشید؟کدام آینده ای مرا فرا خواهد خواند؟"
"موقعی که ما در صدد نوشتن زندگی دیگری بودیم ،آنها با یکدیگر بر سر آنچه از نفت و اورانیوم باقی مانده بود ،دعوا و مرافعه داشتند .و همه تقدیرهایی که آنها خالقش بودند بر سر خودشان مثل آسمان خراب شد.
این غرش،غرش رعد نیست ،بلکه صدایی است که عزیمت بزرگترین موشک هایشان را همراهی می کند :همان هایی که در عین حال باعث برپا شدن این طوفان شده اند .روزی که جنگ شروع شود هیچ برنده ای وجود نخواهد داشت .شاید روزی خواهد بود که دنیا در هم خواهد آمیخت ،روز ی که سرانجام فاجعه خواهد بود .این آخر و عاقبت کاملا منطقی خواهد بود...نمی دانم آیا کار از کار گذشته است یا نه ؟
....تو این نوشته را که هنوز پر از امید کسانی است که سعی کرده اند زندگی نوینی به وجود بیاورند در بطری شیشه ای خواهی انداخت .....بطری شیشه ای را از بالای پرتگاه ،از جایی که اولین بار با من حرف زدی پرتاب خواهی کرد .......
شاید جزر آب این پیغام ها را برای انسانهای دنیای کهنه ببرد .نمی دانم آیا کسی هنوز آنقدر زندگی خواهد داشت که آن را بخواند یا نه ، آیا آن قدر امید خواهد داشت برای درک این که انسان باید شعری را که مرگ ناتمام گذاشته ادامه دهد ،چون حماسه بشر از میلیون ها سال پیش آغاز شده و نباید متوقف شود؟
برایت صفحه های سفید را می گذارم تا بنویسی .
اگر دنیا این بار از بین نرود،یقین هایمان می توانند ،گذشتن از دریا را آغاز کنند ."
آخرین صفحه از کتاب "فکر می کنید من کی باشم "اثر روژه گارودی .
پی نوشت :نمی دانستم چطور باید از نگرانی ها و کابوسهای این روزهایم بنویسم ...شاید تا جنگ ونابودی زندگی های زیادی فاصله ای نداشته باشم ؟!.... پس چرا و به کدامین دلیل و با کدامین اطمینان به آینده، چشم بر واقعیتی بزرگ بسته ایم و در این فضای مجازی که می توانستیم از آن برای صلح و دوستی استفاده کنیم ، به جان هم افتاده ایم ....براستی این تنها کاری است که از دستمان برمی آید؟!





