تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

"دوست دارم آینده ای مرا فرا بخواند .چه کسی باز به من خاطره ای خواهد بخشید؟کدام آینده ای مرا فرا خواهد خواند؟"

 

"موقعی که ما در صدد نوشتن زندگی دیگری بودیم ،آنها با یکدیگر بر سر آنچه از نفت و اورانیوم باقی مانده بود ،دعوا و مرافعه داشتند .و همه تقدیرهایی که آنها خالقش بودند بر سر خودشان مثل آسمان خراب شد.

این غرش،غرش رعد نیست ،بلکه صدایی است که عزیمت بزرگترین موشک هایشان را همراهی می کند :همان هایی که در عین حال باعث برپا شدن این طوفان شده اند .روزی که جنگ شروع شود هیچ برنده ای وجود نخواهد داشت .شاید روزی خواهد بود که دنیا در هم خواهد آمیخت ،روز ی که سرانجام فاجعه خواهد بود .این آخر و عاقبت کاملا منطقی خواهد بود...نمی دانم آیا کار از کار گذشته است یا نه ؟

....تو این نوشته را که هنوز پر از امید کسانی است که سعی کرده اند زندگی نوینی به وجود بیاورند در بطری شیشه ای خواهی انداخت .....بطری شیشه ای را از بالای پرتگاه ،از جایی که اولین بار با من حرف زدی پرتاب خواهی کرد .......

شاید جزر آب این پیغام ها را برای انسانهای دنیای کهنه ببرد .نمی دانم آیا کسی هنوز آنقدر زندگی خواهد داشت که آن را بخواند یا نه ، آیا آن قدر امید خواهد داشت برای درک این که انسان باید شعری را که مرگ ناتمام گذاشته ادامه دهد ،چون حماسه بشر از میلیون ها سال پیش آغاز شده و نباید متوقف شود؟

برایت صفحه های سفید را می گذارم تا بنویسی .

اگر دنیا این بار از بین نرود،یقین هایمان می توانند ،گذشتن از دریا را آغاز کنند ."

آخرین صفحه از کتاب "فکر می کنید من کی باشم "اثر روژه گارودی .

 

پی نوشت :نمی دانستم چطور باید از نگرانی ها و کابوسهای این روزهایم بنویسم ...شاید تا جنگ ونابودی زندگی های زیادی فاصله ای نداشته باشم ؟!.... پس چرا و به کدامین دلیل و با کدامین اطمینان به آینده، چشم بر واقعیتی بزرگ بسته ایم و در این فضای مجازی که می توانستیم از آن برای صلح و دوستی استفاده کنیم ، به جان هم افتاده ایم ....براستی این تنها کاری است که از دستمان برمی آید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

سخت ترین کاری که باعث میشه گاهی اوقات به سرم بزنه دست از زندگی مجردی بردارم اینه که وقتی از شدت خستگی داری می میری و ساعت ۱۰شب پله های ۴طبقه رو به زور میای بالا ،دوباره کیسه زباله به دست مجبور بشی چهار طبقه بری پایین و دوباره چهارطبقه برگردی بالا ...انصافا حضور یک مرد در زندگی هیچ نفعی که نداشته باشه ،در این مورد می تونه خیلی خوب باشه !!!

پی نوشت :من هم از طریق کامنت و اظهار تعجب آزاده عزیز سری به لولیان لیلی زدم و دیدم بله دیشب گویا لیلی هم از این موضوع شاکی شده و ما یک حس مشترک داشتیم .منتها فکر می کنم لیلی به توصیه های شهرداری عمل می کنه و سر ساعت ۹آشغالها رو بیرون میذاره ولی چون اینجا آشغال ها رو ساعت ۱شب می برند،من دیرتر آشغالها رو بیرون میذارم .

پی نوشت۲:دوستان عزیز م ، باید یک توضیح راجع به این پست بدم تا به انتقادهای سعیده عزیز و سامان و ساسان و یا سایر دوستان پاسخ داده بشه .همان طور که در جواب حسن هم گفته بودم این پست کاملا شوخی بود ....و باز در پاسخ به سوال حسن که پرسیده بود چطور مردی را راضی به این کار می کنید پاسخ داده بودم ازش خواهش می کنم !!!پس این نشون میده که من اصلا قصد اهانت به هیچ مردی رو نداشتم....در ضمن همه افرادی که بیشتر اینجا رو می خونند و یا من رو می شناسند می دونند به همون اندازه ای که طرفدار حقوق زنان هستم به حقوق مردان احترام می گذارم ....اصلا هم قصدم از این پست ،تحقیر و یا توهین مردان نبوده و اما سامان ،من هم یک مرد تاثیرگذار در زندگیم بوده که می تونید یادش رو در برخی پستها ببینید ....امیدوارم توضیحات کافی بوده باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دوست خوب دیگه ای رفت سفر....سفری بدون بازگشت ....سفری دور و با طی مسیری سخت ....فقط می تونم دعا کنم سالم به مقصد برسه ...ایکاش این سرنوشت جوانان کشورم نبود ....جوانانی که تلاش می کنند برای رسیدن به همه چیزهایی که مدتهاست از اون محروم موندیم ....امیدوارم به سلامت به مقصد برسی ....
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

من یک حس خیلی خوب دارم ....حسی که از شناخت ناشی میشه و به من این جسارت رو میده که بگم :من اشتباه کردم ...حاضرم بارها با صدای بلند بگم من اشتباه کردم ....من میخوام به زندگی ام ادامه بدم بدون اینکه یادی و یا خاطره ای بخواد باعث بشه در روزهای سخت دلتنگی بمونم ....احساس می کنم روزهای خوبی رو از دست دادم که می شد بهترین روزهای زندگیم باشه ...ولی خب حالا هم دیر نشده ....باید از دوستان خوبم که در این چند ماه شنونده دلتنگی هام بودند تشکر کنم ...می دونم بعضی وقتها خیلی اعصابشون رو به هم ریختم ولی چقدر گذر زمان مشکلات رو حل می کنه ....نه گذر زمان فقط نه ....بلکه یک شناخت جدید که خیلی با اون چیزی که هست و بهش تظاهر میشه ،فرق داره ....شناختی که این قدرت رو بهت میده که برغم صمیمانه دوست داشتنش، بخواهی عاقلانه تصمیم بگیری ....دیگه خیلی مهم نیست ..... الان مهم اینه که من میخوام که این تغییر در من بوجود بیاد و تمام تلاشم رو هم می کنم ...خدایا از تو هم ممنونم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

من نمی ترسم ..نه از تو و نه از تو  ...ازشما دونفر که به محض روشن شدن چراغ این مسنجر مسخره ؛پیداتون میشه ...از کجا نمی دونم ...هرکدوم با یک آی دی مسخره تر از اون یکی ...هر کدومتون به نوبت ....از شما که می نویسید ما تو رو کامل می شناسیم ولی من که شما رو نمی شناسم ...من حتی خودم رو هم به صورت کامل نمی شناسم ....از شما که بلافاصله از شجاعت و یا ترسو بودن من می نویسید!!! .......و از شما که از این پرنده خارزار بیچاره می نویسید ... مخصوصا از تو که فقط یاد گرفتی حرفهای زشت بنویسی حتی وقتی هیچ وقت جوابت رو نمی دهند ....هرچند شما من رو می ترسونید ولی من که نمی ترسم !!!فقط ازتون خواهش می کنم دست از سر من بردارید...فقط همین .

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

روزی که بحث مبارزه با بدحجابها مطرح شد ،تصمیم گرفتم به عشرت شایق زنگ بزنم .از شایق پرسیدم هیچ نظری نداره راجع به اینکه چرا تا بحث بی حجابی و مبارزه مطرح میشه بلافاصله فقط به نحوه لباس پوشیدن زنان گیر می دهند در حالیکه الان پسرها هم دست کمی از دخترها ندارند ؟شایق فقط یک جمله با بیحوصلگی میگه که خب چرا من مخالفم که فقط به زنها گیربدهند .من هم برای اینکه کلا مخالفتم رو در مورد مبارزه با باصطلاح بدحجابی بیان کنم می پرسم :خانم شایق همیشه میگن نوع پوشش کنونی  زنان ایرانی با سنتهای ایرانی جور درنمیاد در حالیکه زنان عشایر ما و زنان بسیاری در شهرهای دیگه تعریفی که شماها از حجاب ارائه میدهد را نمی شناسند ...همیشه گیسهای بلندشون روی لباسهای رنگی ..."هنوز این جمله تموم نشده بود که شایق شروع کرد به داد زدن ،.پشت سر هم می گفت تو خبرنگار نیستی ...تو فقط سوالاتت رو با اهداف خاص می پرسی ....شماها معلوم نیست دنبال چی می گردید ....آشوب طلب هستید ....فقط همین مونده که بنویسید عشایر هم بدحجاب هستند!!! .....حالا هرچقدر من بیچاره سعی می کردم آرومش کنم صداش بیشتر بلند میشد ...من هم دیدم اینطور فایده نداره صدام رو بلند کردم و گفتم چرا اجازه نمیدید من هم حرف بزنم شما اشتباه متوجه منظور من شدید ...شایق می گفت یک کلمه هم دیگه با تو حرف  نمی زنم  ....خلاصه وقتی کلی داد زد و دید صدای من گویا از صدای خودش بلندتره  یکخرده آروم شد ...من هم بلافاصله شروع کردم به توجیه ....می گفت برید به کسانی اعتراض کنید که برای منفعت خودشون اول انقلاب اون طور به دو تا تار مو گیر دادند و بعد هم همونها چون دیدند شرایط تغییر کرده دم از جامعه مدنی زدند و این وضع رو بوجود آوردند....از این می گفت که برای اینکه در مجلس مصوبه ای در حمایت از زنان تصویب بشه باید کلی قربون صدقه نماینده های مرد بروند !!! ...از اینکه اعتراض کرده به اینکه چرا فقط به زنهای بدحجاب گیر می دهند و چند تا از نماینده های مرد مجلس گفتند خب پسرها جوونند دیگه اشکالی نداره بذارید خوش باشند !!!!و شایق هم اعتراض کرده که خب زنها هم جوون هستند ...و بعد هم گفت اگه اینطوره یک استخرسرباز وسط شهر بسازند تا آقایون هر وقت و هرجور دلشون خواست بروند شنا و خب حتما زنها نباید نگاه کنند!!! از اینکه حتی اگه بخواهد قانونی را در حمایت از زنان به مجلس ببرند با این تعداد اندک زنان هیچ کاری از دستشون برنمیاد و تازه باید جواب اعتراض مردهای حوزه انتخابیه خودشون رو هم بدهند ... و بعد هم از این گفت که باید مسئولان رو دستگیر و محاکمه کنند و نه جوانان رو ....می گفت مگه می تونند چند تا از جوانان رو دستگیر کنند و بعد هم قراره کجا نگهشون دارند ....

 

وقتی خبر رو تنظیم کردم البته این بار نه از روی ترس از تکذیب شایق ،بلکه چون این اعتراضها و حمایت از نوع پوشش زنان باصطلاح بدحجاب از شایق بعید بود ،مواردی رو که در مورد نمایندگان مرد مجلس گفته بود حذف کردم .حالا اینکه دوستان با خوندن این خبر کلی تعجب کرده بودند که واقعا این حرفها رو شایق زده و اینکه حتی خودم هم می ترسیدم از اینکه حرفهاش رو تکذیب کنه بماند ....ولی خدا رو شکر این نماینده محترم تا این لحظه هیچ تکذیبیه و یا جوابیه ای برای من بیچاره که مجبور شدم فریادهاش رو تحمل کنم نفرستاده است .این هم اصل خبر

 

 پی نوشت :اما ،اما بد نیست یک یادآوری بشه شعارهای تبلیغاتی رئیس جمهور منتخب با این عکس تکراری که خودم گرفته بودم و البته خیلی بد اسکن شده است .البته شاید منظور رئیس جهمور مهرورز از جوانان ،فقط مردان جوان بوده است !!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دیروز و برای تولد پیامبر ، در دانشگاه امیر کبیر کیک زرد 114کیلویی بین دانشجویان تقسیم شد . خبرنگار صدا و سیما در حالی که از خوشحالی خوردن یک تکه کیک زرد کلی سر شوق اومده از دانشجوی پسری می پرسه :این کیک زرد به چه مناسبت است و پسرمیگه :برای تولد پیامبر و انرژی اتمی!!!! و از اینجور چیزها (پسر ،دقیقا همین کلمات رو استفاده کرد...بعد از این همه شعار دادن این پسر هنوز نمی دونه که انرژی هسته ای حق مسلم ما بوده و نه انرژی اتمی !!!!!)و خبرنگار هم اینقدر ذوق زده شده از دیدن اون کیک که یادش میره حرف پسر رو تصحیح کنه ....سوالات مسخره ای می پرسه از دانشجویان که آدم واقعا خجالت میکشه از اینکه می بینه دانشجویان یک دانشگاه صنعتی کشور باید به این سوالات جواب بدهند ...مرد می پرسه :این کیک زرد چه مزه ای داره و پسر و دختری دیگه میگن خیلی خوشمزه باید باشه و من نمی دونم چرا باز یاد اون شب لعنتی می افتم و اون پسری که قیافه اش رو ندیدم ....

همین چند روزقبل بود که بعد از مدتها با سولماز داشتیم به پیاده روی در همون مسیر همیشگی ادامه می دادیم .نمی دونم در یک لحظه چطور شد که از شدت درد در گوشه خیابون نشستم ....حالم خیلی بد بود و تمام بدنم یخ کرده بود ...طفلک سولماز کلی ترسیده بود ....شاید به خاطر بستنی ای بود که یک ربع قبل خورده بودیم ....در مطب دکتر حالم بهتر شده بود ولی دوباره در گوشه میدون توحید( همون جایی که به دستور رئیس جمهور منتخب ، توالت قرن بیستمی ساخته بودند که هنوز نیمه تموم بود) حالم بد شد ...از شدت درد و ضعف مچاله شده بودم ...فقط صدای سولماز رو می شنیدم که می گفت بیا از این نوشابه بخور این آقا برات آورده ....من نمی تونستم اون آقا رو ببینم و از نوشابه هم نخوردم ....بعد از چند دقیقه حالم خوب شد ....اون آقا رفته بود و سولماز میگفت نتونستم نوشابه اش رو بهش بدم...میگم حالا یک نوشابه است دیگه ....و سولماز با ناراحتی میگه اون مرد داشت یک تیکه نون رو با نوشابه ای می خورد که به تو داد!!!!....مردی که در فضای سبز محقر روبروی این توالت نشسته بوده و چیزی نداشته برای خوردن جز تکه ای نان و نوشابه  ....مردی که چند سالی هم از من گویا جوانتر بوده ....نمی دونم چرا دلم میخواد بپرسم پس سهم این مردم از اون کیک زرد که با آب و تاب در درسانه ملی ازش حرف می زنند چی هست ؟؟؟سهم مردم ...سهم مردمی که هنوز در چادرها و کپرها زندگی می کنند ...و سهم خیلی های دیگر ....  نه حتی از کیک زردی که به امام رضا هدیه داده شد بلکه از همون کیکهای زردی که بچه های دانشگاه می خوردند ... .راستی چرا کیک زرد ؟؟؟؟ چرا شیرینی گل محمدی برای تولد پیامبر پخش نکردند !!!!مگر نه اینکه نام امسال ،سال پیامبر است و همین دوماه قبل نام شیرینی دانمارکی به شیرینی گل محمدی تغییر داده شده بود!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

صورتک تمام شد.مریم عزیز نوشته " خداحافظی همیشه برایم سخت است.پس بی هیچ حرفی :صورتک تمام شد."

قبل از اینکه مریم رو بشناسم همیشه صورتک رو می خوندم .بدجور دلم می خواست یکبار هم که شده نویسنده صورتک رو از نزدیک ببینم تا اینکه کاملا تصادفی با مریم آشنا شدم .از اون روز هم صورتک رو دوست داشتم و هم مریم رو .در هر صورت این تصمیمی است که مریم گرفته و مسلما برای خودش دلایلی داشته .از این به بعد دلم برای صورتک هم تنگ میشه . 

پی نوشت(بعد از سه روز) :مریم عزیز دوباره شروع به نوشتن کرده با پستی در مورد اینکه چرا خداحافظی کرده بود ...خوشحالم که باز هم صورتک هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

 در چند پست قبلی ، مطلبی نوشته بودم در مورد یک مصاحبه ....قصدم فقط و فقط این بود که از سختی کار روزنامه نگاری در این شرایط بنویسم ....ولی متاسفانه این مطلب مورد سوءاستفاده برخی سایتها قرار گرفته ...

 

من در مطلبی که نوشته بودم نه هیچ اسمی از شهر مورد نظر برده بودم و نه هیچ اسمی از شخص مصاحبه شونده ....در شرایطی که اون شخص هم حاضر نبود نامی ازش برده بشه و کلیه مطالب گفته شده رو طبق اعلام قبلی تکذیب خواهد کرد، این اقدام این سایت با ذکر نام شهر مورد نظر و برجسته کردن مسائلی که اهداف خاصی رو دنبال می کنه و اضافه کردن مواردی به مطلب که در نوشته اصلی من نبوده ،نمی تونه چیزی جز سوءاستفاده از یک مطلب باشه که فقط و فقط برای این وبلاگ نوشته ام .

 من ابتدا این پست رو حذف کرده بودم ولی برای اینکه مشخص بشه من هیچ سوءنیتی نداشتم اصل مطلب رو دوباره در پست قبلی گذاشتم. 

 

با تاکید مجدد بر کلیه موارد ذکر شده استدعا می کنم،خواهش می کنم  از این به بعد به هیچ کدوم از مطالب این وبلاگ لینک ندهید.

 

پی نوشت :من یک معذرت خواهی به کلیه دوستانی که مجبور شدم به دلایل ذکر شده نظراتشون رو در مورد پست قبلی حذف کنم ،بدهکارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

به یکی از نمایندگان محترم مجلس زنگ می‌زنم ....باید راجع به ناآرامی‌ها و گروگان گیری در یکی از شهرهای مرزی بنویسم ....نماینده میگه هیچ حرفی ندارم در این مورد بزنم ...می پرسم پس نتایج پیگیریهاتون چی شد؟میگه حرف زدن در این مورد خلاف امنیت ملی است و به صلاح نیست در این مورد چیزی بنویسید...من هم میگم پس من از جانب شما می‌نویسم به صلاح نیست که مردمی که به شما رای دادند بدونند چه بلایی بر سر عزیزانشون که گروگان گرفته شده اند اومده ....نماینده شاکی میشه ....من هم شاکی میشم و میگم شما که از تریبون مجلس فریاد زدید که چرا هیچ فکری به حال امنیت این مردم نمی شود حالا خودتون هم حاضر نیستید در این مورد حرفی بزنید .... نماینده وقتی پررویی من رو می‌بینه میگه باشه من همه چیز رو میگم ....از اوضاع ناآرام شهر میگه و اینکه چند نفر دیگه گروگان گرفته شدند....از اینکه خبر میرسه دو تا از گروگانها کشته شدند و بلافاصله میگه  نباید این رو بنویسید ....می پرسم چرا....میگه خب اگه گروگانها رو نکشته باشند با اعلام رسمی این خبر می‌کشند و اگر هم که اونها رو کشته باشند اوضاع شهر متشنج میشه و مردم جنازه عزیزانشون رو از ما می‌خواهند ...بعد از اختلافات شدید  بین شیعه و سنی در این شهر میگه و درگیریهایی بین این دو گروه ...از جو ناآرام شهر ....و اینکه نامه‌های تهدید آمیز در سطح شهر پخش شده و نماینده‌ها و فرماندار شهر و بقیه مسئولان رو تهدید کردند که  نفرات بعدی هستند که کشته میشند .... میگه اوضاع ناآرام این شهر فقط منتظر کوچکترین خبر جدیدی است ...میگه در این اوضاع  فقط کافیه کوچکترین خبری نوشته بشه تا جو این شهر به هم بریزه....(این از اون مواردی است که میگن‌بی‌خبری ،بهترین خبره!!!!)

 

نماینده محترم بعد از تمام این حرفها میگه : ببین فقط کافیه در مورد مسائلی که گفتم بنویسی تا به جرم اقدام علیه امنیت ملی ، سایت رو تعطیل کنند ... به نماینده اطمینان میدم که مواردی رو که تاکید کرده چاپ نشه درموردش نمی نویسم ....بعد نماینده بلافاصله میگه هیچ اسمی هم  از من هم نباید بیاری و باز هم تاکید می‌کنه اگه از جانب من بنویسی، من تکذیب می‌کنم تا تو رو دستگیر کنند و  سایت رو تعطیل کنند.....خنده ام میگیره و میگم وقتی شما که نماینده محترم این مردم هستید می‌ترسید به جرم اقدام علیه امنیت ملی بلایی سرتون بیاد من که دیگه غلط می‌کنم چیزی بنویسم !!!!!

 

خیلی جالبه اوضاع کاری ما در این شرایط ...هر سوالی و هر حرفی به بهانه اقدام علیه امنیت ملی‌بی‌پاسخ می‌مونه و اگر هم جواب داده بشه دیگه همه خوب می‌دونند که چطور باید یک خبرنگار رو بترسونند تا اطلاعاتش رو فقط برای خودش نگه داره ...البته من این خبر رو تنظیم کردم و مواردی رو که نماینده تاکید کرده بود چیزی ازش ننوشتم .

 

اما یک سوال ... تا کی میشه به بهانه تامین امنیت  ملی ،جلوی هر تحرکی و هر اعتراضی و هر خبررسانی ای رو گرفت .... واقعا منظور از امنیت ملی چیه .....وقتی در این شرایط نمیشه اوضاع شهرهای مرزی رو کنترل کرد پس وای به حال روزی که تهدیدها علیه ایران جدی بشه ... هرچند مسئولان محترم میگن مردم غیور ایران هزینه‌های رسیدن به انرژی هسته ای رو تحمل می‌کنند ولی خب باید یکی به این مردم بگه منظور از هزینه چی هست ؟!!!! منظورم  از مردم کسانی هستند که اخبار رو از طریق صدا و سیما پیگیری می‌کنند و نمی دونند که قراره چه اتفاقی بیفته و یا چه هزینه ای رو بپردازند ....با خیلی از همین مردم در روزهای اخیر صحبت کردم ...همه میگن بابا اینها روز آخر با آمریکا مذاکره  می‌کنند....و خیلی‌ها هم ساده لوحانه و حتی با خوشحالی میگن بذار آمریکا بیاد و تکلیفمون رو مشخص کنه ....نمی دونم یعنی  واقعا در این شرایط کاری از دست ما برنمیاد؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

"اینک در آستانه میلاد پیامبر بزرگ اسلام و در محضر امام رضا و در این فرصت تاریخی اعلام می کنم در سایه توجهات ولی عصر و با مجاهدت جوانان و دانشمندان و دعای ملت شجاع و هوشمند و همیشه در صحنه ایران ......اورانیوم با غنای مورد نیاز برای نیروگاههای اتمی در روز یعنی  25فروردین ماه سال 85 تولید شد."احمدی نژادبا گفتن این جمله خبر خوش غرورآمیز رو به همه ایرانیان و جهانیان داد. 

خوب ملت شجاع و هوشمند ایران مبارکتون باشه .

گوینده اخبار هم داره با آب و تاب ازپوشش این خبر در رسانه های خارجی میگه و میگه :تلکس های خبرگزاری ها لحظه ای آرام نیستند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خبر خوش اعلام شد اما نه توسط احمدی نژاد بلکه توسط هاشمی رفسنجانی .انصافا ایسنا چه عکسی برای این خبر گذاشته .خبر رو در اینجا می تونید بخونید. 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

برای اولین باره که منتظرم ببینم رئیس جمهور قراره چه خبر خوشی رو اعلام کنه!!!

قرار شده فردا هم زنگ شادی در مدارس تهران به خاطر خبر غرورآمیز رئیس جمهورنواخته شود.

خبرگزاری فارس هم با یک طرح از گلهای زشتی که نمی دونم اسمشون چی هست به استقبال خبر غرور آمیز رئیس جمهور رفته و تیتر زده ایرانیان امشب از غرور به خود می بالند. 

حس خیلی بدی دارم ....نگرانی و اضطراب ....دعا می کنم صدای هیاهوی بچه ها و شادی هاشون با صدای انفجار و گلوله خاموش نشه ....می ترسم از روزی که تاوان سنگینی برای این غرور بپردازیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

برغم کلیه توصیه ها و صحبتهای سولماز،روزبه،فریبا ، وحید و ... پس از ماجرای دیروز......و برغم اینکه ندانسته خطرات احتمالی متوجه خودم و دوستانم کردم .....هنوز نتونستم انتخاب کنم ....من دلم میخواد یک خبرنگار بمونم ولی باز یادم میره در برابر کسی که در موضع قدرت(اون هم قدرت نظامی ) قرار داره نباید با صدای بلند انتقاد کرد .....و باز یادم میره در برابر تمام واقعیتهایی که می دونم که می دونند ولی با یک لبخند مسئولانه نظامی کتمان می کنند ،سکوت کنم .....و باز یادم میره وقتی قراره بپرسم چرا خشونت و اون هم چرا فقط خشونت در برخورد با یک گروه و چرا این همه تبعیض در برخورد  نیروی انتظامی ،به آرومی از این خشونت انتقاد کنم !!!! و باز یادم میره هم من مهمان روزنامه بودم و هم اون مقام  مسئول که به طعنه و با لبخند در برابر این انتقادهام  می گفت پرسنل نیروی انتظامی هم آستانه تحملی  دارند!!! و من باز یادم رفت نباید با خشونت بپرسم چرا این همه آستانه تحمل در برابر ما پایین است و در برابر برادران تجمع کننده در روبروی سفارتها،بالا .....

ولی در هر صورت تصمیم گرفتم فعلا فقط یک خبرنگار باشم که می دونه نباید خیلی از واقعیتها رو گفت .....خبرنگاری که خطوط قرمز رو می شناسه و رعایت می کنه تا هیچ خطری متوجه کسی نشه ....

 پی نوشت : به خاطر دیروز از کلیه دوستان خوب ،باز هم صمیمانه معذرت می خوام.... . برای چند روزی و شاید هم یک هفته ای نمی نویسم  تا در این مدت تکلیفم رو اساسی با خودم مشخص کنم .... 

 

 پی نوشت:روزبه میر ابراهیمی در مورد اتفاقی که دیروز افتاد  و مطلبی که من در پست قبلی نوشتم در وبلاگش بطور مفصل نوشته ...قبلا نوشته بودم اصلا آدم انتقادپذیری نیستم ولی انتقاداتی رو که روزبه در نوشته اش مطرح کرده قبول دارم .....خودم هم خیلی سعی کردم دیروز آروم حرف بزنم ولی خب اصلا نمی تونستم تحمل کنم توجیهات (بخوانید توجیهات و نه توضیحات منطقی)این مقام نیروی انتظامی رو  و نمی تونستم بپذیرم بایدها و خطوط قرمزی رو که باید رعایت می کردم  ....

از روزبه ممنونم نه فقط به خاطر اینکه وقت گذاشته و در این مورد اون هم برای تذکر به من و برای بازکردن این موضوع که آستانه تحمل نیروی انتظامی در چه حدی است ؟؟؟نوشته ...بلکه به این دلیل که همیشه شنونده نگرانی ها و اظهارنظرهای عجولانه من در موارد خاصی بوده ...باز هم ممنون . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

چه فرقی  می کند که این کمکهای غذایی از کدوم کشور به این گرسنگان در حال مرگ رسیده !!!مهم این است که کودکان آفریقایی از گرسنگی نمیرند .....

Un niño somalí sentado encima de un saco de ayuda humanitaria. (Foto: AFP)

زیر این عکس نوشته شده بود کودک سومالی (نمی دونم به کسی که اهل سومالی باشه چی میگن... شاید سومالیایی؟ )بر کیسه ای از کمکهای بشری نشسته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

گوینده اخبار اول از زمین لرزه میگه ....با تدبیر مسئولان این زمین لرزه تلفات جانی زیادی در بر نداشت ....و بعد از پرتاب موشک خیلی پیشرفته(مجری دقیقا همین عنوان را به کار برد ) .

در صحنه اول تلی از آوار .....روستاهایی که دیگه وجود ندارند ....مردم درمانده ....حجم خرابی ها از زلزله بم کمتر نیست ولی چون قبل از زلزله اصلی ،دو زمین لرزه  با شدت کمتر در منطقه به وقوع پیوسته مردم از ترس شب رو در بیرون از خونه هاشون گذرانده بودند و همین عامل باعث شده بود در حالیکه خیلی از روستاها تا 100درصد تخریب شدند خوشبختانه خسارت جانی کاهش پیدا کنه در حالی که این امر به پای تدبیر مسئولان نوشته می شود !!!....و خونه هایی که با زلزله هنوز بر سر مردم آوار میشوند و  چیزی جز تلی از خاک برای این مردم نمی گذارند ...و رئیس جمهور مردمی به هر سفر استانی که میره بودجه ای رو برای بازسازی بافتهای فرسوده اختصاص میده و سخن از بودجه هایی است برای رفاه و آبادانی روستاها ....پس چرا باز با هر تلنگر زلزله ای ، این خانه های خشت و گلی و خانه هایی که با حداقل مصالح ساخته شده اند  بر سر این مردم محروم (شما بخوانید شایسته ،آزاداندیش :به قول رئیس جمهور محترم) خراب میشوند؟!!!!

 

در صحنه دوم یک موشک به آسمان پرتاب میشه ....مجری میگه بسیاری از شبکه های تلویزیونی خارجی برنامه های خود را قطع کردند تا اخبار پرتاب موفقیت آمیز این موشک فوق پیشرفته را اعلام کنند .بعد هم خبر از بازتاب پرتاب موفقیت آمیز این موشک در سطح جهانی است .موشک شهاب 2 که به  نشانه اعلام پيام صلح و دوستي به كشورهاي حاشيه خليج فارس و درياي عمان،په آسمان پرتاب شده است !!!

 

من نمی دونم کدوم یک از این صحنه ها رو باید باور کنم ....ما می تونیم موشکی بسازیم که شبکه های خارجی به خاطر اعلام خبر پرتابش برنامه هاشون رو قطع کنند و بعد این موشک رو به نشانه اعلام صلح به کشورهای دوست و عربی برادر به آسمان پرتاب کنیم ....و یا این صحنه رو باور کنم ...فقر ،بدبختی و محرومیت از داشتن حتی یک سرپناه و خانه ای مطمئن و امن ...خانه ای که با کوچکترین تلنگری بر سرمان آوار نشود ....

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

فاطمه حقیقت پژوه قراره به زودی اعدام بشه ....فاطمه ،همسر صیغه ای و معتاد خودش رو که قصد تجاوز به دختر 15ساله اش را داشته کشته است و به همسن دلیل هم به اعدام محکوم شده است .البته فاطمه یکبار تا پای چوبه دارهم رفته ....شرح ماجرای این قتل رو که خود فاطمه در فیلم ماده 61مهوش شیخ الاسلامی ذکر می کنه می تونید اینجا  بخونید ....

اما حالا دختر فاطمه نامه ای به شاهرودی نوشته و تقاضا کرده مادرش رو اعدام نکنند.

برای حمایت از فاطمه و برای جلوگیری از اعدام او،یک پتیشن تهیه شده که می تونید متنش رو بخونید و امضا کنید.برای حمایت وبلاگی ازفاطمه هم می تونید به اینجا سری بزنید .(البته این صفحه چون فیلتر شده با فیلترشکن بازش کردم اگه باز هم فیلتر بود خودتون از فیلترشکن دیگه ای استفاده کنید)

برای کسب اطلاعات بیشتر هم به سایت هاله عزیز مراجعه کنید.

پی نوشت:روزی که این فیلم رو دیدم از همون اول که فاطمه شروع کرد به حرف زدن ،نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم ، علاوه بر اینکه حالت تهوع شدیدی داشتم ازتجسم  صحنه تجاوزبه دختر 15ساله ای که فاطمه با تمام جزئیات و در حالیکه اشک می ریخت و صداش از شدت گریه گرفته بود ،بیان می کرد ....حتی تصور تجسم اینکه اگه به جای اون زن و اون مادر بودیم چیکار می کردیم هم خیلی سخته...
+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

نمی دونم این فیلم ساعت چند شروع شده بود ولی می دونم ساعت یک ربع به چهار صبح تموم شد .

یکی از روستاها و اوایل جنگ و بحث داغ رفتن به جبهه ... در مدرسه این روستا دو معلم بودند و چند تا هم دانش آموز دختر و پسر ...یکی از معلمها طرفدارانقلاب بود با قیافه ای موجه که همه دوستش داشتند و بچه ها می فهمیدند که چی میگه ...اما معلم دوم کلاهی به سر می گذاشت مثل صمد بهرنگی ومثل صمد عینک زده بود و مثل صمد سبیل گذاشته بود .... برای بچه ها از جنبشهای سوسیالیستی می گفت و بچه ها ی ابتدایی نمی فهمیدند و معلم بهشون فحش می داد پدر سوخته ها و از کلاس اخراجشون می کرد ...معلم یک روز برای بچه ها ماهی سیاه کوچولو رو خوند و بعد گفت کی فهمیده این داستان چی میخواد بگه ...یکی از بچه ها گفت اگه خط اولش رو بخونید من بهتون میگم ....جواب این پسر ابتدای روستایی این بود :یعنی به نعمتهایی که انقلاب ،نصیب شما کرده قانع باشید و به دنبال انقلاب دیگری نباشید...معلم هم عصبانی شد و این پسر رو از کلاس اخراج کرد ...کلی بحثهای دیگه هم بود بین مردم این روستا در مورد جبهه رفتن ....اما معلم مثبت به جبهه میره و شهید میشه ..در روز مراسم تشییع جنازه اش هیچ کس به مدرسه نمیره جز پسر بقال روستا که مردی بود محتکر و گرون فروش که  با این معلم چپی رابطه خیلی خوبی داشت(!!!!!!) و بعد وقتی معلم به دنبال بچه ها میره چند پسر بچه از پشت سر معلم شعار می دهند :مرگ بر ماهی سیاه کوچولو....معلم هم عصبانی به دنبالشون می دوه تا اینکه یکی از بچه ها با ضربه معلم از پشت بام پرت میشه و می میره و معلم هم از اون روستا فرار می کنه ....حالا اینکه کلیه خصوصیتهای بد اخلاقی در وجود این معلم بود و اینکه یکروز در حالت مستی کناررودخونه به همسر معلم مثبتی که به جبهه رفته بود آب می پاشید واون طفلکی هم از روی نجابتی !!!!!که داشت از جاش تکون نمی خورد و همین طور ظرف می شست تا بابای باغیرتش اومد و دخترش رو نجات داد و  با گفتن ای بی ناموس کلی این معلم رو کتک زد ...بماند ...

بالاخره فیلم با صحنه فرار معلم از روستا و شفای پسر کور مادرزاد یکی از اهالی روستا در کنار حرم امام رضا به پایان میرسه ...

 

اما همیشه خیلی داستانهای صمد بهرنگی رو دوست داشتم و البته هنوز هم دوست دارم ....هر چند اینکه یک معلم بتونه در یک روستا و در یک مدرسه ابتدایی اون هم در دوران جنگ به تبلیغ مکتب فکری مورد علاقه اش بپردازه خیلی خیلی دور از ذهن و بعید است ....اما چرا اهانت به صمد بهرنگی و چرا شعار مرگ بر ماهی سیاه کوچولو؟؟!!!

 

اصلا نمی تونم بفهم پخش این فیلم از شبکه دو و اهانت به صمد بهرنگی اون هم در حالی که الان کتابهاش با مجوز وزارت ارشاد در کتابفروشی ها قابل دسترسی است یعنی چی ؟   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

"اینجا مزه ته مداد جویده میدهد....بوی پاک کن نو، مثل یک تکه کاغذ پاره،لمس کتاب فارسی چروک شده زیر باران" این متنی است که هانیه بختیار در توضیح وبلاگ اش نوشته ...هانیه به همراه همسرش علی افشاری چند ماهی است که از ایران رفته اند...فریبا داوودی مهاجر هم در اکثر نوشته های هانی برای دختر عزیزش کامنت گذاشته  و از خاطرات قدیمی یاد کرده ....چند روز قبل از عید بحث بود بر سر سخنرانی افشاری و عطری ....و من بعد از تمام اون بحثها فقط از فریبا پرسیدم امسال نوروز بدون هانی چه احساسی داری سر هفت سین؟ و فریبا مثل همه مادرها با قیافه ای ناراحت تکرار کرد:امسال هانیه پیش ما نیست ...

 

امیدوارم روزی همه این دلتنگی ها به پایان برسه. و خوشحالم که هانیه در این فضای مجازی هم شروع کرده به نوشتن ....        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

از صبح تا حالا به جز دو ساعتي كه تونستم براي خوردن صبحونه از تخت بيرون بيام نتوستم از جام تكون بخورم....همه چيز جلوي چشمهام رژه ميرفت ...نه مي تونستم برعكس هميشه راحت گريه كنم و نه مي تونستم فكرم رو متمركز كنم ...چند صفحه از درآمدي بر نظريه هاي فرهنگي مي خونم و چند صفحه ازكتاب خاطرات سيمون دوبوا ر و چند صفحه ای هم  از بسوي فانوس دريايي ...اصلا نمي فهمم چي خوندم ...شايد هم اصلا كتاب نخوندم ....باز مثل هميشه من سردم شده ...خيلي سرد ..درست مثل همين الان ....طول و عرض اتاق رو رژه ميرم روي سراميكهاي سرد بدون جوراب و بدون دمپايي ....اينجوري مي فهمم هنوز زنده هستم ... مردن در اين تنهايي و در اين سرما و سكوت هم عالمي داره...دوباره به تخت ميرم و كلي كابوس مي بينم ...دستهام يخ زده ...بيرون بارون مياد و هوا خيلي سرد شده .....پنجره اتاقم به 56 پنجره سه يا چهارتايي باز ميشه و من هيچ وقت پرده هاي اتاق رو كنار نمي زنم مگه براي ديدن ماه و مگه وقتهايي كه مي خوام خدا رو بيشتر حس كنم ...دلم مي خواد بزنم بيرون ....خيلي گرسنه ام شده ولي حوصله ندارم چيزي بخورم ....مجبورم پوتين بپوشم و يك شال بلند هم بندازم روي مانتوم ...اينجوري خيلي خوبه ...بيرون تقريبا هيچ كس نيست ...همه ماشينها با سرعت ميرن و كلي آب به اطراف مي پاشند...توي خيابون و كوچه جوي آب راه افتاده ...خيس خيس شدم ...موش آب كشيده ...از سر و صورتم داره آب مي چكه ...يك اتوبوس سياه دوطبقه ...نگاهي بهش مي كنم ....اين همون اتوبوسه كه يك روز موزه سيار عكاسي بود ...چرا حالا اينجا پارك شده ...پشت يكي از مجتمع هاي مسكوني نواب ...اين همون اتوبوسي يه كه رعنا جوادي عزيزم(همسر بهمن جلالي)وقتي تعريف ميكرد ازش ،گريه اش گرفته بود و من اون روز مونده بودم كه در برابر سكوت و اندوه يك مدير كه همه از جديتش حساب مي بردند چي بگم ..و فقط ميگم من متاسفم ... ميگه نمي دونم اتوبوسي كه اون همه زحمت كشيدم و تبديل به موزه سيار عكاسي كرديم الان كجاست با اون همه طرحي كه روي شيشه هاش زده بوديم ....حالا اين اتوبوس سياه با شيشه هاي شكسته ...مي دونم فردا با دوربينم برمي گردم و ازش عكس مي گيرم و حتما ازش مي نويسم كه چرا سازمان فرهنگي هنري شهرداري ،اين بلا رو سرش آورده ...حتما عكسها رو به رعنا جوادي هم نشون ميدم ...مي دونم دوباره غمگين ميشه...ولي اين يك واقعيت مگه نه ....راستي من چقدر دلم براي اتاقش با اون همه عكس و كتاب تنگ شده و براي اتاق استاد عزيزي كه مي گفت وقتي صداي خنده تو از اتاق كنار مياد مطمئن ميشم كه هنوز زندگي جريان داره ...هميشه فكر مي كردم خيلي آدم قوي اي هستم ...ولي چندم مرداد بود ...يادم نمياد ...استاد داشت برمي گشت به كشوري كه در يكي از دانشگاههاش  تدريس مي كرد ...بعد از مدتها بهش زنگ زده بودم تا ببينمش ....از اواخر اسفند نديده بودمش ...در همون يكي دو ماهي كه به ايران مي اومد در همون اتاقش كه كنار اتاق من بود مي نشستيم و حرف ميزدیم و من هميشه كلي ازش راهنمايي مي خواستم ...وقتي من رو ديد با اون قيافه غمگين يك لحظه متعجب موند .... وقتي ديد دارم گريه مي كنم فقط گفت محبوب خواهش مي كنم ...گفت هميشه فكر مي كردم دختري هستي كه بعد از هر مشكلي مي توني دوباره بلند شي و به راهت ادامه بدي ..هميشه در تلاشي كه شرايط زندگي رو براي خودت و ديگرون بهتر كني ولي حالا اصلا نمي تونم بفهمم چي اين همه باعث ناراحتيت شده ... كلي برام حرف زد و از شكست ها و تلاشهاي خودش در زندگي گفت ....و من اون روز فهميدم كه چقدر ضعيفم كه حتي نتونستم بگم چي اون محبوب رو اينطور بيچاره كرده ؟ و من دوباره ديروز ،همين احساس رو داشتم ....احساس بد بيچارگي و ضعيف بودن ....از خودم لجم گرفت ....من ازتون معذرت خواهی كرده بودم اون هم چند بار مگه نه ....از كنار اتوبوس رد ميشم ...حالا ديگه كم كم دارم از شدت سرما يخ مي زنم ....مي دونم از دست خودم هنوز عصباني هستم ...خودم هم هنوز نتونستم خودم رو ببخشم ....چرا به همون راحتي كه ديگرون رو مي بخشم خودم رو نمي بخشم ....نمی دونم شاید هم هنوز دارم هذیون میگم ...دلم میخواد ساعتها گریه کنم ....سرم رو به گوشه مبل تکیه می دهم و ...چقدر خوبه که میشه در این تنهایی با صدای بلند گریه کرد ...دیگه از این همه دلتنگی خسته شدم ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خودم دلم می خواست تیتر این مطلب  این بود "سخنگوی دولت هم دروغ می گوید"  ولی سردبیرمحترم  تیتر رو عوض کرده و لید رو هم که با این کلمات شروع می شد:برغم ادعای سخنگوی دولت ..."تغییر داده است.

 

 چون سرم بشدت درد می کنه نمی تونم بیشتر بنویسم که چی می خواستم بگم .ولی در خود مطلب همه چیز رو نوشتم و احتیاج به توضیح اضافی هم نیست ....

 

پی نوشت: می دونید از چند ساعت قبل تا الان چه احساسی دارم ....بعد از بحث بر سر موضوعی با یک دوست ، احساس آدمی رو دارم که کلی به شعورش توهین کردند  ...کلی تحقیرش کردند  ...ولی بهش این اجازه رو ندادند که از خودش دفاع کنه ....الان هم  خیلی سعی می کنم جلوی گریه ام رو بگیرم ولی انگار باز یک چیزی عقده شده و در گلوم مونده....متاسفم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

چند روز تعطیلی نوروز ،فرصت خیلی خوبی بود برای فکر کردن به محبوب...دختری که بقیه می شناسند و دختر آرومی که خودم می شناسم ....دختر آرومی که روزهای تعطیل یا پس از تموم شدن کارش ساعتها آروم کتاب می خونه ...فکر می کنه ...می نویسه ...فیلمهایی رو که دوست داره بارها و بارها می بینه ...در تنهایی دلتنگ میشه و گریه می کنه ...به تنهایی پارک میره ....به تنهایی خرید میره ...دختری که آرامش و سکوت خونه مجردی اش برای همسایه های کنجکاو که با سلامی و عرض ادبی سعی می کنند یکجورهایی سرصحبت رو باز کنند،سوال برانگیز شده......دختری که سعی می کنه به همه احترام بگذاره وهمه رو درک کنه ....تاحدودی به همه اعتماد می کنه ولی به راحتی با کسی(چه خانم و چه آقا) صمیمی نمیشه ....و البته وقتی تصمیم جدی ای بگیره برغم کلیه مخالفتها و انتقادها کسی نمی تونه از تصمیمش منصرفش کنه ...و دختری که همیشه پایبند بوده به حفظ حریم هایی که بهشون اعتقاد داره ... 

می دونم در بعضی موارد خیلی بین این دو تا محبوب فرق هست ...فکر کردن به این موضوع باعث شد در مجموعه ای که الان  دارم کار می کنم از همه بپرسم که محبوب رو با چه خصوصیت بارزی می شناسند و صادقانه جوابهاشون رو بنویسم ؟!این جواب 6تا از همکارهامون است که البته اکثرشون خبرنگار و همه شون مرد هستند :  1.غد،زورگو،غیرمنطقی،جاه طلب2.سادگی ،فمینیست3.خشونت ملایم4.احساساتی5.سادگی6.نپخته و عجول در تصمیم گیری .

 

و این هم مجموع جواب دوستان دخترم :زیادی دل رحم،احساساتی،شجاع ،صداقت بیش از حد،خیلی مهربون ،خوش قول ،اعتماد به نفس بالا،سادگی،مغروربودن ،لوس ،خیلی شیطون ، صمیمی و خونگرم ،قابل اعتماد،عجول در تصمیم گیری .

البته پدر و مادرم هم نظرشون اینه که من خیلی مهربونم ..و  چون تنها کسی که حریف شیطنتهای خواهرزاده ها و برادرزاده ام میشه ،من هستم وروجکها فکر می کنند من از خودشون هم شیطون ترم و همیشه می پرسند که پس چرا تنها زندگی می کنم و حوصله ام هم سر نمیره ....

 

و اما تفاوت شناختی که دوستانم از من دارند با تفاوت شناختی که همکاران در محیط کار دارند،کاملا قابل توجیه است هرچند بین تعریفی که همکاران ارائه کردند،خیلی فرق هست و در بعضی موارد اگه بخواهیم منصف باشیم به نظر خودم خیلی اغراق شده!!! اما در هر صورت خودم هم فکر نمی کردم اینقدر خصوصیات اخلاقی متفاوت داشته باشم  . هرچند اصلا آدم انتقادپذیری در مورد خودم و روحیاتم نیستم(حتی در این فضای مجازی هم نتونستم برای یک بار هم شده احساسم رو در معرض نقد بذارم،البته صادقانه از احساساتم می نویسم ولی از انتقاد ناراحت میشم) ولی به خاطر این که قرار شد  هیچ تحریفی در نظر همکاران و دوستان صورت نگیره این پست رو میذارم روی وبلاگم  .

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

تصمیم داشتم اول تقویم بنویسم به امید سالی متفاوت و خوب ....دیدم یک مهر قرمز رنگ اول تقویم زده شده که :این تقویم قبل از ابلاغ مصوبه هیات محترم وزیران مبنی بر عدم چاپ تقویم در دستگاههای دولتی به چاپ رسیده است.خوب پس بهتر بود  که چیزی ننویسم .

به تن مرد ،کت و شلوار شیکی کرده بودند و یک دسته گل رز سرخ هم روی میز گذاشته بودند...فقط گل رز سرخ ...مرد دیگه کاپشن و یک بلوز ارزون نپوشیده بود...مرد دیگه از پول نفت حرف نمی زد ....مرد آروم حرف می زد و می گفت ایران خواستار صلح است ...بمب هسته ای چیز بدی است و نه تنها ایران بلکه هیچ کشوری نباید به از این سلاح استفاده کند...مرد باز هم از صلح حرف زد و در پایان سخنانش از مهرورزی ...خب پس بهتره با تغییر شعار "انرژی هسته ای حق مسلم ماست "به شعار"بمب اتمی چیز بدی است "یکخرده ما هم شعارهامون رو تغییر بدهیم.

۵روز تمام در خونه مادر موندم و خوردم و خوابیدم ....کتاب هم نخوندم ...و فقط با خواهرزاده ها و برادرزاده ام سروکله زدم ...رژیم شکنی هم کردم ...ولی فرصت خوبی بود برای فکر کردن به روزهایی که گذشت و روزهایی که می آید ....

برای همه دوستان خوبم آرزوی سالی خوب دارم ....درسته که خیلی دیر شده برای تبریک سال نو ولی هیچوقت برای آرزوهای خوب کردن برای دوستان دیر نیست....

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده