تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

پیش نوشت: ساعت 5صبح از اوین برگشتم.....حکم اعدام زهرا اجلی اجرا نشد....زهرا هم سلولی ما بود در دو هفته ای که در بند عمومی بودیم...مادر چهارفرزند....

 

وقتی از اتاق ملاقات برگشت، به انفرادی بردنش...همون اتاق هایی که دفعه قبل، روز آخر بازداشت ما رو به اونجا بردند ... بهش گفتند فردا صبح اعدام میشه...همه زنان زندانی شوکه بودند و جیغ و داد و گریه و سروصدا به پا شده....امروزخواهرش رفته بوده ملاقاتش بدون این که حتی به خانواده این زن خبر بدهند که دخترشون فردا داره اعدام میشه ....وقتی خواهرش از درسالن ملاقات اومده بیرون گفتند  که فردا صبح بیان برای اجرای حکم اعدام....و تازه اون به بقیه خانواده خبر داده که زهرا اعدام میشه... 

 

افسرده بود و بی نهایت آروم و به همون اندازه زیبا....به جرم قتل فرزند همسرش، سه سال بود در اوین بود....از ازدواج اولش دو بچه داشت و از ازدواج دوم دو بچه کوچیک دیگه...شوهرش هم قبلا ازدواج کرده بوده و پسرازدواج اولش با اینها زندگی می کرده...پسر سیزده ساله ای که به قتل رسیده بود...هرچند مرد دو سال قبل دوباره ازدواج کرده ... امروز الناز و دوست سرزده اومده بود خونه ام....و همون موقع تلفن زنگ زد... می گفت زهرا رو بردند اتاق های انفرادی....و من گیج گفتم مگه چی کار کرده...با بغض گفت فردا اعدام میشه و تا اون موقع نه خودش و نه هیچ زندانی دیگه ای این رو نمی دونستند......و ساعت دو بعدازظهر بود...

 

به آسیه زنگ زدم و شادی و به خانم غیرت....الناز هم به کمیسیون حقوق بشر اسلامی و دوست دیگه ای هم  به باقی....باید خانواده اش رو پیدا می کردیم تا یک درخواست بنویسند  تا شاید بشه جلوی اجرای حکم رو گرفت....و هیچ شماره ای از خانواده اش نبود و برقراری ارتباط با زندان تقریبا امکان ناپدیر...شادی به خانواده سه تا از موکلاش زنگ زد و پیغام گذاشت که اگه امروز از زندان تماسی داشتند حتما بگن که  به ما زنگ بزنند تا از طریق اونها شماره ای پیدا کنیم....

 

ناهید آماده میشه بره اوین تا به بهونه گرفتن انگشترهامون هرجور شده یک شماره پیدا کنه از خانواده اش....شادی تونسته  شماره ای گیر بیاره....از خوشحالی جیغ می زنیم...ولی هرچقدر زنگ می زنیم کسی جواب نمیده...اسلامشهره....

 

دوست زنگ می زنه به 118 و به کسی که گوشی رو برمی داره ماجرا رو میگه و خواهش می کنه آدرس اون شماره رو به ما بده هرچند این کار غیرقانونیه ولی برای نجات جان یک زن و مادر چهار فرزند...مرد یک آدرس میده بدون پلاک....

 

میرم اسلامشهرتنهای تنها....داخل یک کوچه که حداقل بیست تا خونه یک تا چند طبقه داره...میخوام زنگ همه درها رو بزنم....یک ماشین پارک کرده ...از پسر جوونی که از ماشین پیاده میشه می پرسم در این کوچه خانواده ای با این اسم زندگی می کنند....میگه نه ولی این خانواده رو می شناسه که در دو کوچه اونورتر هستند...نمیخواد خونه رو به من نشون بده...ماجرا رو براش دو ثانیه ای شرح میدم....حالا در باز میشه و من وارد خونه ای میشم که یک مادربزرگ   با صدای بلند می خونه و گریه می کنه و دایی هاش هم همین طور....بقیه خانواده اومدند روبروی اوین تا برای آخرین بار دخترشون رو ببینند....پدر نابینا و مادر بیمار و خواهرش...با دو تا از دایی هاش برمی گردم تهران...حالا این که چقدر توی راه اشتباه میریم مسیر رو بماند...دایی هاش از قم اومدند و برادرش داره از اصفهان میاد...

 

ساعت شش بعدازظهره و ما تازه رسیدیم کمیسیون حقوق بشر اسلامی....نامه ای خطاب به معاونت پیگیری قوه قضائیه می نویسیم و به دست رئیس کمیسیون می رسونم....ساعت اداری تموم شده و رئیس  کمیسیون تلفنی با چند نفر هماهنگ می کنه و ماجرا رو شرح میده...بعدش هم میخواد ازبند یک اوین(بند تنیهی ها که ما یک روز اونجا بودیم) بیشتر بدونه ....

 

الناز و دوست هم رفتند روبروی اوین و با خانواده زهرا دارند میرند انجمن دفاع از زندانیان....سه نفراز اعضای انجمن آماده میشن و با خانواده اش میرن اسلامشهر برای این که رضایت شاکی رو جلب کنند و آقای باقی هم با یکی از مسئولان قضائی صحبت می کنه برای حداقل تعویق اجرای حکم به مدت چند روز...شاکی ها رضایت نمیدن و میگن حالا تا موقع اجرای حکم، باز هم فکر می کنند...من هم میام خونه و منتظر می مونم...شهلا جاهد از زندان به پروین زنگ زده و به الناز...به الناز گفته داره میره به زهرا سر بزنه ...میره تا به درخواست زهرا، برای آخرین بار براش آواز بخونه...خیلی غمگین بودند همه و درمانده ...

 

ساعت سه صبح هنوز نخوابیدم و نگرانم...زنگ می زنم به دایی زهرا...میگه تو رو خدا بیایید زهرا رو دارند اعدام می کنند و اینها رضایت نمی دهند اصلا....نمی تونم نه بگم....همش به این فکر می کنم که  دو تا مقام مسئول به ما قول دادند حداقل برای یک روز هم که شده حکم رو به تعویق بندازند...میرم اوین...صدای گریه و ضجه خانواده زهرا میاد...به دست و پای مرد افتادند ولی اون میگه رضایت نمیدم...برای اولین بار هست در زندگیم که شاهد این صحنه هستم......با شوهر زهرا صحبت می کنم....با مادر بچه...هیچ فایده ای نداره...با شوهر زهرا بحثم میشه و سرش داد می زنم....یکی از اعضای انجمن دفاع از حقوق زندانیان هم هست و با شاکی ها داره صحبت می کنه... شاکیان رو می خونند برای اجرای حکم و من می مونم و گریه و ضجه خانواده زهرا....می لرزم و گریه می کنم...

 

بیشتر از نیم ساعت گذشته و هنوز هیچ خبری نیست...پدر و مادرش منتظرند تا برای آخرین بار دخترشون رو ببینند...خواهرش با گریه برام تعریف می کنه که زهرا در چه شرایطی ناخواسته این پسر رو کشته....همه از زهرا تعریف می کنند  حتی بعضی اعضای خانواده شاکی... مردی از دور میاد و داد می زنه اعدام نشد...رضایت دادند....این بارهمه از خوشحالی گریه می کنند و من هم ....

 

پی نوشت: خوشحالم که تلاش هامون نتیجه داد...ممنون از همه دوستانی که کلی کمک کردند و زحمت کشیدند...هرچند این تازه اول راهه و چند تا دیگه از زنان اوین هم منتظر حکم اعدام هستند ...

 

پی نوشت۲:فقط میخوام یک گلایه بزرگ مطرح کنم....بعضی از دوستان عزیز روزنامه نگار صفحات حوادث با جان و آبروی آدمها این طور بازی نکنید.....باید اطلاع رسانی کنیم و نه داستان سرایی...نباید با داستان هامون به اعدام یک انسان مشروعیت ببخشیم....ما حق نداریم و نباید یک طرفه به قاضی بریم... حق نداریم بدون این که بدونیم چه شرایطی باعث شده زنی که باعث شده نمره های نه و ده این پسر به معدل بالای هیجده تبدیل بشه، ناخواسته این پسر رو به قتل رسونده....چرا ننوشتید که طبق تائید پزشک قانونی، این زن تحت درمان روانپزشکی قرار داشته به دلیل فشارهایی که بهش وارد شده....چرا ننوشتید که همون شب خودکشی کرده....چرا ننوشتید که چندین بار مادر واقعی این پسر، به زهرا حمله کرده و کتکش زده و باز این زهرا بوده که در دادگاه رضایت داده...از زندگی زهرا چی می دونید شماها....نه فقط زهرا که خیلی زنان دیگه....زنانی که در اوین روزنامه هاشون رو به ما نشون می دادند و ما خجالت می کشیدیم از این تیترها و داستان سرایی ها...و تاکید می کردیم که هیچ وقت صفحه حوادث کار نکردیم به این دلیل....زنانی که هنوز آثار شکنجه بر بدن بعضی هاشون بود برای گرفتن اعتراف....نمیخوام هیچ دفاع نادرستی از عمل زهرا بکنم و از قتل حالا چه قتل همسر و چه قتل فرزند... ولی به شرایط وقوع قتل هم توجه کنید... مسلما زهرا و خانواده اش  هم حرفهایی برای گفتن دارند(حرف هایی که همین روزها منتشر می کنیم )....ایکاش واقع بینانه تر و انسانی تر با متهمان برخورد کنیم ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

با چشمان اشک آلود هم سلولی ها بدرقه شدیم و دفتری از نوشته هاشان....دیگر برای ناهید عزیزم نمی نویسم: کابوس های شبانه ام با صدای گامهای لنگان زنی که در راهروهای اوین فریاد می زند قرصی ها به پایان می رسد ....امشب در جمع دوستان خوبمان بودیم... زنانی که مدیون تلاشها و محبت های همه شان هستیم....این چند روز گوشه ای می خواهم تا یک دل سیر گریه کنم به تلافی همه روزهایی که نباید گریه می کردم و گریه هم نکردم.....و بعد باز هم می نویسم هرچند قاضی امروز گلایه بسیاری داشت از نوشته های اوین هرچند فقط بخش کوچکی از واقعیت بود .....خاطراتی از دیوارهای بلند اوین داریم که هنوز باورش برای خودمان هم سخت است..... 

یک دنیا ممنون از حمایت های همه دوستانی که سر فرصت از آنها تشکر خواهم کرد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

رفتم مسافرت یک چند روزی....خیلی خوش گذشت با خواهرزاده های وروجک و شیطون در روزهایی که همش بارون می بارید و یا برف....سرود جنبش زنان رو براشون خوندم بارها ...هرچند غزال فقط 12سال داره و شایان 10 و آرمان 9سال ولی خیلی دلشون می خواست بدونند ما چرا امضا جمع می کنیم و چرا ما رو دستگیر کرده بودند...تاجایی که امکان داشت براشون توضیح دادم حالا دیگه نمی دونم چقدرش رو فهمیدند....غزال که نشسته بود و دفترچه کمپین رو می خوند و همش می پرسید باکره یعنی چی ؟ نکاح یعنی چی؟ سن مسئولیت کیفری یعنی چی ؟ و من نمی دونستم چطور باید به یک دختر کوچولوی دوازده ساله بگم که از سن نه سالگی، اگه مرتکب جرم بشه باهاش مثل یک انسان بزرگسال رفتار می کنند و چطور می تونند در سن سیزده سالگی، بدون اجازه خودش و فقط با اجازه پدرش، اون رو به عقد و ازدواج مردی دیگه دربیارن....دارم به این فکر می کنم که دختر سیزده ساله ای که نشسته پای سفره عقد و عاقد می خونه النکاح من سنتی.....نکاح رو چی معنی می کنه؟

 

  

پی نوشت1: روزهای اول، حس خوبی نسبت به این سال نداشتم...فکر می کردم مگه تحویل سال نو و یک سفره هفت سین می تونه تلخی روزهای بد سال قبل رو از بین ببره...ولی بعد از سه روز، یک مرور کلی کردم سال قبل رو ... سالی  بود پر از تجربه ها و دوستی های نو ....سال لحظات ناب تکرار نشدنی شاید....خب پس دلیلی نداشت این روزهای خوب بهاری رو هم با نگرانی های گذشته و نگرانی روزهایی که درراهند، از دست بدم.....

 

پی نوشت2: باید دنبال کار بگردم...هنوز هم نمی تونم فکرش رو بکنم که دیگه تا وقتی که معلوم نیست، کنشگران نداریم....باید یک روزنامه پیدا کنم برای نوشتن در حوزه جامعه مدنی ....و البته یک ان. جی. ا برای فعالیت های داوطلبانه....مسلما بسته شدن کنشگران نمی تونه دلیلی باشه برای خونه نشینی و یا کنار کشیدن از فعالیت در حوزه جامعه مدنی....در هر صورت یک کنشگرانی باقی می مونم( نمی دونم بکار بردن ی نسبت در این مورد هست یا نه)

 

پی نوشت3: دوست عزيزي كه نام اش را يكي از برادران اوين "آقاي اعتماد" گذاشت از هر رها شده اي اين سئوال را پرسيد: ‹ اولين جمله اي كه به ذهن ات مي رسد بگو› ...این نوشته الناز رو خیلی دوست دارم...گاهی اوقات خیلی دلم می خواد بتونم مثل الناز بنویسم....خیلی صریح و بدون سانسور و با یک ادبیات خیلی خاص به نظرم...

 

پی نوشت4: آسیه روی دیوار اوین نوشت(با همون خودکاری که در کاپشنش جاسازی کرده بود)قد حوا نمی رسید من همه سیب ها را خواهم چید....مریم هم وبلاگ قشنگی با نام حوا راه اندازی کرده با یک لوگوی خیلی باحال و این شعر رو هم نوشته برای لوگوی وبلاگش ....توصیه می کنم این وبلاگ و  نوشته های مریم بخصوص نوشته اش در مورد بند عمومی اوین  هم از دست ندید....

 

پی نوشت۵: یادم رفت بگم سال نو مبارک.....به امید سالی سرشار از صلح، آزادی و برابری....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |