عدسی، لوبیا، آش رشته، یک دونه سیب زمینی و تخم مرغ آب پر، یک کره 25گرمی و یک حلوا شکری کوچیک،.....این غذای شبهای زندان اوین است....شبهایی که عدسی و لوبیا می دادند حتی با دیدن قابلمه غذا حالت تهوع به آدم دست می داد...روی قابلمه یک عالمه حباب کف آلود وجود داشت انگار که چندین نفر با هم توی قابلمه غذا .... کردند....اکثر زنان زندانی این غذا رو می ریختند توی سطل آشغال...بهترین غذا همون سیب زمینی و تخم مرغ بود که می شد از فروشگاه سس مایونر خرید و مثلا باهاش اولویه درست کرد....
ناهار هم که دیگه افتضاح تر از افتضاح بود... بدون کوچیک ترین اغراقی باید با ذره بین دنبال گوشت توی خورش می گشتی....و البته فقط روزی که مرغ می دادند، خوب بود و سبزی پلو با تن ماهی (البته اسمش سبزی پلو بود چون نمی دونم چی می ریختند که باعث شده بود این پلوها فقط سبز رنگ باشه)....و اون آبگوشتی که حتی قیافه اش هم باعث می شد حالت بد بشه و برای بیست نفری که توی اتاق بودند، فقط چند تکه کوچیک گوشت داشت و یک عالمه نخود و لوبیا ....(حالا خوبی اش این بود که نه آبگوشت می خورم هیچ وقت و نه گوشت خورشی که نمی دونم کجا پخته میشه )
و البته همراه با اون سبزی پلو، ماستی دادند که یازده روز از تاریخ مصرفش گذشته بود و تلخ شده بود و بدمزه....و من هنوز نمی دونم چطور زنهای زندانی اون ماست رو خوردند(یک دونه اش رو توی یخچال نگه داشته بودیم که اگه زود آزاد شدیم بیاریم بیرون و به همه نشون بدیم ولی نمی دونم چرا این کار رو نکردیم)
پی نوشت۱: دلم می خواست دیروز جای یکی از خبرنگارانی بودم که آقای جمشیدی(سخنگوی قوه قضائیه) برده و زندان اوین رو نشون شون داده...آقای جمشیدی گفته بهترین غذا در این جا طبخ می شود....و خبرنگار روزنامه ما نوشته که همه زندانی ها از وضعیت غذا گلایه داشتند....سلیمانی(مدیرکل زندان های سراسر کشور) هم گفته که برای زندانیان پرونده غذایی و بهداشتی جداگانه ای تنظیم میشه....کدوم پرونده غذایی؟!!! وقتی خوردن غذای زندان باعث می شد که تا ساعت ها دل درد بگیری....کدوم پرونده غذایی وقتی فقط هفته ای یک بار در تنها مغازه زندان که بدترین مارک از مواد غذایی رو داشت، میوه می فروختند اون هم باید حداقل سه ساعت در صف می ایستادی تازه اگه خوش شانس بودی و تموم نمی شد میوه هاشون.....خیلی دلم می خواست از همون مغازه یک دونه از این کنسرو حلیم؟!!! می خریدم تا آقای جمشیدی میل کنند و ببینند حتی وقتی خیلی هم گرسنه باشی خوردن اون حلیم سرد که آدم رو یاد استفراغ یک گربه گوشه خیابون میندازه چه مزه ای می تونه داشته باشه؟
همش با خودم فکر می کردم این زنهایی که زندانی هستند و هیچ امکانی هم ندارند تا از فروشگاه خرید کنند، چطور می تونند این ماه ها و سالها رو با کمبود مواد غذایی سر کنند....حتی وقتی پول هم داشته باشی مگه چند بار در هفته می تونی کنسرو ماهی سرد بخوری اون هم مارکی که عمرن در مغازه های خارج از زندان بتونی پیدا کنی( در زندان هیچ امکانی برای گرم و یا درست کردن کردن غذا وجود ندارد و آوردن هرگونه مواد غذایی توسط خانواده ها حتی شکلات و کنسرو هم ممنوع است)
پی نوشت2: با افتخار اعلام کردند که در هیچ جای دنیا امکان بازدید خبرنگاران از اماکن امنیتی داده نمی شود اما ما درهای اوین را بروی شما باز کردیم؟ دلم می خواست می بودم و می گفتم آقای جمشیدی خجالت نکشید و جرات داشته باشید و در بند تنبیهی زندان زنان رو به روی خبرنگاران باز کنید تا همه ببینند بچه هایی رو که با مادرهاشون در اون حجم دود سیگار و کثافت دارند وول می خورند...زنانی که با ردهای عمیق خودزنی و قیافه های وحشتناک در حال دعوا و کتک کاری هستند.... از اون زن نوشته بودم که از پله اول کتک زنان هلش دادن به زیرزمین...شاید دوماه قبل بود که در همون بند زنان تنبیهی کشته شد!!!! میگن تا حد مرگ کتکش زدند چند زن زندانی و بعد یک تیکه شیشه شکسته رو فرو کردند توی شکمش تا مرد...هرچند مطمئنم خود آقای جمشیدی هم اینجا رو ندیده همون طور که هیچ بازرسی شاید تاحالا پاش به اونجا نرسیده...بازرس که سهله حتی زندان بانها هم جرات نداشتند پاشون رو به این بند بگذارند و افرادی رو به عنوان مسئول اتاق ها انتخاب کرده بودند که اونها وظیفه کنترل نظم؟!! رو برعهده داشتند....خب مسلمه که کسی هم رئیس اتاق می شد که می تونست حریف این جماعت بشه...(مثلا سلولی که اول ما رو انداخته بودند، رئیسش یک زن بود که در خارج از زندان خانم رئیس؟! بود (زنهای زندانی این اصطلاح رو به کار می بردند و می گفتند که گرداننده یک خانه فساد بوده..البته اونها نمی گفتند خانه فساد....همون اصطلاح خودش رو بکار می بردند)
پی نوشت3: دلم نمی خواست از اوین بنویسم....الان دیگه از یادآوری اون روزها ناراحت نمیشم ...این رو هم قبول دارم که زندان در همه جای دنیا زندان است و مسلمن نمیشه انتظار شرایط خوبی داشت ولی نمی تونم این اصرار مسئولان رو برای این که ثابت کنند زندان اوین، زندان خیلی خوب و باامکاناتی است درک کنم....
پیش نوشت۴: رقص لی لی با زنان معتادی که بعضی هاشون هم تجربه زندان داشتند و چند نفری شون هم کارتن خواب بودند، باعث شد که شدیدن یاد خاطرات اوین بیفتم وگرنه شاید این پست بلندبالا رو نمی نوشتم وقتی زندگی زنانی رو دیدیم که با اعتیاد، تن فروشی و فقر و نکبت در خونه های قمرخانوم دروازه غار زندگی می کنند(خونه قمر خانوم به این خونه های تقریبا کاهگلی میگن که دور تا دور حیاط، اتاق داره و در هر اتاق شاید چهارمتری خانواده ای زندگی می کنند و برای این همه آدم فقط یک توالت وجود داره و حمام هم که به ندرت یافت میشه) و می شد گفت صد رحمت به بند تنبیهی اوین...