تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

دخترکی که پاچه های شلوارش رو هر شب بالا می زد برای شستن راهروها و توالت انتهای دنیا، عاشق پسرکی شده بود آن سوی دیوارهای زندان...دخترک یک جای فندک برای پسرک بافته بود و حالا همش فکر می کرد که چطور می تونه در روز دادگاه به دور از چشم سربازی که همراهش هست، این هدیه رو به پسرک بده...دخترک اما یک مشکل دیگه هم داشت، اون هیچ وقت تاحالا پسرک رو ندیده بود....دخترک و پسرک تنها از پشت تلفن کارتی  و اون هم هر شب به مدت ۱۰دقیقه با هم حرف زده بودند و حتما عشق پسرک از پشت سیم های سرد تلفن به دخترک رسیده بود....دخترک می خواست یک دمپایی قشنگ تر بپوشه در روز دادگاه....یک روسری گلدار سرش کنه و کمی هم آرایش کنه...تا وقتی چادر سنگین و پر از نقش ترازوی عدالت رو بر سر می اندازه، پسرک باز هم موهای مشکی دخترکی رو در رویاهش تصور کنه که روزهای سخت انتهای دنیا رو شاید به عشق اون می تونه تحمل کنه....

پی نوشت:این نوشته، کاملن واقعی هست...یکی از نوشته های هنوز ویرایش نشده ام در مورد زندگی زنان زندانی...

پی نوشت۲: دیروز یکی از همکاران بعد از اعلام خبر اعدام فاخته می گفت اعدام حتی با طناب دار خیلی بهتر از تحمل سالها زندگی در زندان و بلاتکلیفی هست....و من هم شاید گفته بودم که در زندان که خود زنان زندانی نامش را انتهای دنیا گذاشته اند، زنان زندگی می کنند...در انتهای دنیا هم زنان عاشق می شوند...در انتهای دنیا هم زنان کار می کنند...کار که نه بیگاری....در انتهای دنیا هم زنان نگران آینده دخترکان شان هستند...در انتهای دنیا هم زنان امید دارند به روزهای بهتر....

پی نوشت۳: این روزهایم این قدر پر از اتفاقات عجیب و غیرمنتظره است که کاملن قدرت تحلیلم رو از دست دادم....یک اتفاق خیلی خوب و هنوز چند ساعتی و یا روزی نگذشته یک اتفاق بدتر...این قدر این اتفاقات پشت سر هم تکرار می شوند که درمانده ام از هر تصمیم گیری جدی ....گیج شدم کاملن...

پی نوشت۴: بالاخره امروز بعدازظهر میرم زاهدان تا بتونم کلی گزارش برای روزنامه بنویسم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز صبح، در آخرين چهارشنبه ماه، در همان زماني كه صداي اذان صبح از بلندگوها پخش مي شد، فاخته دار زده شد به جرم دفاع مشروع....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

ساحل دریایی که فقط ماهیگیران را می توانستی بر آن ببینی با قایق های چوبی قدیمی و تورهایی که داشتند جمع می کردند و حاصل اولین صید پاییزه شان بود....جنگل های شاید هنوز بکری که پای درختهای کاجش یک عالمه میوه کاج ریخته بود....ابرهایی که این قدر نزدیک بودند به تو که فکر می کردی داری خواب می بینی...و غذایی ساده که حاصل مشارکت حداقل ده نفر بود برای آماده شدنش ...یک عالمه خاطره و خنده از در جمع افرادی بودن که به نظرم می تونستند عصبانی ترین و بداخلاق ترین آدمهای روی زمین رو هم بخندونند....تجربه خیلی به یادماندنی بود این سفر مخصوصن دور بودن از هر خبر و اتفاقی....یک عالمه هم باید تشکر کنم از دوست خوبی که من رو هم دعوت کرد به این سفر...

پی نوشت۱: این چند روز مرخصی رو خیلی دوست داشتم...هرچند دلم برای بچه های گروه مون تنگ شده خیلی .... و یکی دو شبی هم باز کابوس می دیدم که گزارش صفحه گزارش اجتماعی حذف شده و هیچ گزارشی برای جایگزینی نداریم(هرچند همیشه یک گزارشی ذخیره داریم) و چقدر اعصابم در خواب به هم می ریخت که حالا باید چه خاکی بر سرم بریزم...

پی نوشت۲: زهرا كوچولو يكي از اين فرشته هاي نازنين بود يكي از سيزده فرشته ي كوچك 5 تا 9 ساله كه دوست داشتند عكاس شوند.. فرشته هاي كوچكي كه خيلي از چيزهايي كه دوست داشتند و حق و سهم روزهاي كودكي شان بود را نداشتند،پدر و مادر... نمایشگاه جالبی بود این نمایشگاه عکس...نمایشگاه گروهی از کودکان بی سرپرست که تحت حمایت یک موسسه خیریه هستند....

پی نوشت۳: آن روزهایی که شما نام خالد اسلامبولی و احمد قصیر و فتحی شقاقی را به خیابان های تهران می گذاشتید و هواییماهایتان را به نام ابابیل و زیردریایی هایتان را به نام طارق و تانکتان را به نام ذوالفقار مزین می کردید سرمایه های ملی ایران در حال تاراج بود. یادم هست روی دیوار مدرسه ام با رنگ نوشته بودند:" ملی گرایی خلاف اسلام است....علی سرزمین من موارد جالبی از تلاش برای قرار دادن ایران در برابر اسلام در این ۲۸سال مطرح کرده  ...

پی نوشت۳: دوست خوبی که تا حالا ندیدمش، هماهنگی هایی رو برای تهیه گزارش و سفر به زاهدان داره انجام میده که باید پیشاپیش از زحماتش تشکر کنم....این هم یکی از خوبی های وبلاگ نویسی....

پی نوشت۴: نمی دونم چرا دوست ندارم که برای بعضی پست ها مخصوصن پست هایی که جنبه شخصی تری دارند، جای کامنت بگذارم ولی این بار بخش نظرات رو به خاطر گلایه دوستی باز می گذارم که شاکی بود از این که چرا باید برای نظر دادن در مورد یک پست تا انتهای صفحه وبلاگ بره...(فقط وای به حال این دوست اگه کامنت نگذاره)

پی نوشت۵: چقدر عجیبه که از وقتی که بلاگ رولینگ خراب شده من هم پینگ نکردم ولی بعد از کامنت مهجاد دیدم به طرز عجیبی گویا پینگ شدم ...این هم از عجایب بلاگ رولینگ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

فکرش رو بکن که دقیقن روز اول مرخصی ای که گرفتی اون هم در حالی که اصلن حالت خوب نیست یک اتفاق خیلی خوب برات بیفته...یک اتفاق خیلی خیلی خوب...خوشحالم....خیلی خوشحالم....

پی نوشت: و تو اون اتفاق خوب هستی...

پی نوشت۲: این اتفاق گویا برای دوستان خوبم سوال برانگیز شده...این اتفاق هرچند سلام ناگهانی دوستی بود که مدتهاست ندیده بودمش اون هم در روزهایی که اصلن خوب نبودم و البته دیگر برای همیشه این نزدیکی ها نیست تا ببینمش...اما می تونه احساس زیبای تو باشه شبنم عزیزم از این روزها و حس خوب دوباره مادر شدنت....می تونه حس زیبای لیلای عزیزم باشه به شیطنت های علی رضای کوچولو که هنوز هم فقط عکسهاش رو دیدم ...می تونه خنده های سهیل عزیز باشه که از پشت تلفن میگه: ببسخید که نذاستم سب بخوابی،من دیده گریه نمی کنم...می تونه دیدن دوباره خلیل پسرک فال فروش ایستگاه های مترو باشه که باز مرغ عشق زردرنگش رو توی آستین بلوزش قایم کرده و تا تو رو می بینه با خنده میگه خاله این رو دیدی تازه خریدمش...می تونه شادی کودکان کار باشه در روز جهانی کودک در پارک شوش....همیشه نباید برای اتفاق های خوب زندگی دنبال دلایل بزرگ گشت....و من چقدر به همین اتفاق ها قانعم و شاد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

فقط ۴۲درصد از وبلاگ نویسان اصولگرا با نام اصلي خود مطالب مورد نظر خويش را منتشر کرده اند با توجه به اينکه به طور منطقي وبلاگ نويسان با گرايش اصولگرا دليلي براي پنهان کردن هويتشان ندارند و دولت نهم نيز همسو با آنها است و هيچ فشار سياسي يا پيگرد قانوني نيز آنها را تهديد نمي کند، افشا نکردن هويت 42 درصد بلاگرهاي مذکور مي تواند به عنوان نقطه ضعفي اساسي در اعتبار منبع در اين دسته از وبلاگ ها محسوب شود و از دامنه نفوذ و تاثيرگذاري مطالب آنها بکاهد.

در ميان وبلاگ هاي اصولگراي دوره مورد بررسي گرايش اجتماعي نويسي صرف در حد صفر بوده . دوری از نگارش مطالب اجتماعی این ذهنیت را تقویت می کند که هدف اصلي وبلاگ هاي اصولگرا از وبلاگ نويسي، طرح مسائل سياسي و دستيابي بلاگر مورد نظر به اهداف سياسي و جناحي و حزبي خويش بوده است. به طور طبيعي مي توان اين نتيجه را نيز استنباط کرد که وبلاگ هاي اصولگراي دوره مورد بررسي از مشکلات اجتماعي روزمره جامعه نيز به دور بوده و دغدغه هاي اجتماعي مردم و مخاطبان را فراموش کرده اند و جايگاهي مستقل براي آن قائل نيستند.

این تحقیق به نظرم از تحقیق های جالب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. در هر دوره سه ماهه ۵۰وبلاگ را با توجه به گرایش نویسندگانش به چهارگروه اصولگرا، اصلاح طلب، منتقد و بی طرف انتخاب کردند و از جنبه های مختلف مورد تحلیل و بررسی قرار دادند. این هم بخشی از نتایج اولین دوره است و تحلیلش خیلی جالب تر هست مخصوصن این که خودشون هم اعتراف کردند که هیچ تهدیدی از جانب دولت نهم این وبلاگ نویس های اصولگرا رو تهدید نمی کنه... 

از این تحقیق یک گزارش خیلی کوچیک نوشتم برای اعتماد. حالا پایین مطلب هم نوشتم که میشه متن کامل رو از این سایت برداشت اما الان دیدم آدرسی که چاپ شده یک اشتباه کوچیک داره....

در هر صورت این متن کامل تحقیق وبلاگستان فارسی در بهار 86 است.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خسته ام....بی نهایت کلافه و عصبانی....دیروز(منظورم شنبه هست) کمتر عصبانی بودم و امروز خیلی خیلی بیشتر....از خودم هم لجم گرفته که بدون این که بگم از چی ناراحت و دلخور هستم، داد زدم اون هم با عصبانیت ....و این قدر بعد از اون کلافه بودم که حوصله هیچ توضیحی برای رفتارم رو هم نداشتم....

 از فردا تا یک شنبه مرخصی گرفتم...النازی که این کلافگی و عصبانیت ام رو دید با نگرانی بلافاصله پیشنهاد مرخصی داد و من هم نه نگفتم.....شرایط خیلی بدی دارم حتمن که قبول کردم برای تغییر روحیه ام برم سفر در این روزهای سرد( اون هم برای من که همین الان هم از شدت سرما!!!شال پیچیدم دور خودم و نشستم) ....تازه اون هم سفر با یک گروه سی نفره که جز یک نفر بقیه رو نمی شناسم و از قبل کلی نالیدم که سخته برام این سفر و حوصله جمع رو ندارم و از این جور حرفها....ولی دیدم در هر صورت تجربه این سفر هم مسلمن از تنها کوه رفتن روز پنجشنبه جالبتر میشه....البته از چهارشنبه میرم سفر و این دو روز کلی وقت برای کتاب خوندن دارم...

بعد از اون هم یکی دو روزی برمی گردم روزنامه و این بار دوباره میرم سفری که از مدتها قبل همش برنامه ریزی اش بهم می خورد....زاهدان و سراوان....

تا همین دیروز  صبح هم خوب بودم ولی نمی دونم چرا یک دفعه این طوری شد...ولی نه می دونم....هر آدمی حق داره خسته بشه از این همه استرس...از این همه نگرانی....از این فضای ترس و دلشوره...از همه مواردی که نمی نویسیم که شاید شرایط بدتر نشه ولی باز می بینی اوضاع رو بدتر و شرایط رو سخت تر می کنند...روزهای سختی رو می گذرونم...روزهای خیلی سختی رو دوستان خوبم می گذرونند... یک روزی هم میشه مثل این دو روز که همه این مشکلات با همه استرس و فشار کار روزنامه و حرفهای نگفته دیگه ای باعث میشه که احساس کنی دیگه هیچ انرژی ای نداری...دیگه داری خفه میشی از این همه نگفتن و نگفتن و این طوری میشه که میشه مثل امروز من ....

پی نوشت: این اواخر هر وقت میخوام از مسائلی که باعث نگرانی ام میشه بنویسم همش میگم نه نباید این طور بنویسم...باید به دیگران انرژی مثبت داد...ولی خب گاهی وقتها هم میشه که دلت میخواد کسی شریک این همه نگرانی هات باشه و این بار یک خرده انرژی مثبت بگیری از دیگران...

پی نوشت۲: میرم کودکان خیابانی شوش رو ببینم و در مراسم روز جهانی کودک شرکت کنم...دلم براشون تنگ شده خیلی با اون صورتهای کوچولو و قیافه های شیطون...

پی نوشت۳: امشب کلی زیر این بارون پاییزی گریه کردم...الان که فکر می کنم می بینم چقدر نسبت به همیشه کم گریه کردم این روزها و ماه ها....انصافن صد بار داد زدن هم به اندازه پنج دقیقه گریه کردن، آدم رو آروم نمی کنه...

پی نوشت۴: هی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو پابلیش نکنم چون الان خیلی حالم بهتره ....ولی خب نخواستم اینجا هم خودسانسوری کرده باشم تا این حد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

سینا قنبرپور نوشته: فاخته صمدي ، دختري كه مدعي است در دفاع از خود و در شرايطي نامتعادل و در حالي كه در خانه آن مرد زنداني شده بوده او را به قتل رسانده در آستانه اعدام قرار گرفت. اين دختر خود دانشجوي رشته حقوق بوده كه به دليل ازدواج نامناسب در شرايطي قرار مي‌گيرد كه مجبور به رها كردن درسش مي‌شود. شرايط نامتعادل ازدواج اول او را در موقعيتي خطرناك قرار مي‌دهد تا آنجا كه براي يك بار نيز سقط جنين مي‌كند. با وجود اين و در حالي كه از سوي شوهر اولش تحت فشار بوده از سوي خانواده‌اش نيز طرد شد. بالاخره او از همسر اول جدا شد واز شمال كشور به تهران آمد و...

سینا نوشته: هفته‌نامه اشراق با توجه به اينكه ممكن است تا انتشار شماره بعدي نتواند به درستي اطلاع‌رساني كند از طريق وبلاگ سردبير همه شما را به تلاش براي بررسي موشكافانه و بازسازي واقعيتی فرا مي‌خواند كه در آن دختري در دفاع از خود و حفظ آزادي‌ تنش تن به ارتكاب جرم داده و در حالي دست به خشونت برده كه قرص‌هاي درمانگر تعادل روحي‌اش از سوي مقتول مصادره شده بوده است.

پی نوشت: دوستانی که می تونند برای نجات این زن از اعدام، کمکی کنند برای سینا قنبرپور کامنت بگذارند و یا ایمیل بزنند... 

پی نوشت۲: امروز رفته بودم کوه تا این عادت بد روزهای تعطیل رو ترک کنم....وقتی برگشتم با خوندن کامنت سینا باز پرت شدم به اون روزها....راستش دفتری که روی میز کامپیوترم هست و  به خیلی از دوستانم نشون دادم، دفتری هست که هم سلولی هامون در اوین برامون نوشتند و من مدتهاست که قراره برای سایت کمپین از این نوشته ها بنویسم ولی هنوز فرصتی نشده بود...این دفتر رو در همون روز اول ورود به بند نسوان!!! فاخته بهم هدیه داد با یک خودکار هرچند اون دفتر هم هدیه دختر دیگری بوده که در سال ۸۵به فاخته داده بوده... حالا که قراره این نوشته رو بنویسم فاخته هم به جمع اعدامی ها اضافه شده در حالی که تا امروز هیچ چیزی درموردش نمی دونستم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

آیا در موقعیت برقراری یک رابطه سکس قرار گرفتید؟ یا این که این رابطه را تجربه کرده اید؟ توانایی نه گفتن به این رابطه را داشتید؟ آیا می تونید به راحتی از داروخانه، کاندوم بخرید؟ آیا می تونید از شریک جنسی تون بخواهید که از کاندوم استفاده کند؟  آیا از ایدز می دانید؟ اطلاعات تون رو از کجا کسب کردید؟

 

اینها سوالاتی بود که در یک پرسشنامه تهیه کردیم و نیکا و فرنوش از 25دختر و پسر 15تا23ساله پرسیدند. البته اکثرشون 20ساله بودند. این اولین تجربه گزارش نویسی نیکا(17ساله) و فرنوش(20ساله) بود و خیلی با ذوق و شوق این کار رو انجام میدادند. نتایج اصلن خوب نبود. 7نفر از این 12دختر و 9تا از این پسرها رابطه سکس رو تجربه کرده بودند.... 8 نفر از دختران نمي دانستند که به چه رابطه يي رابطه پرخطر مي گويند يا اينکه چگونه مي توان خطر ابتلا به ويروس اچ آي وي را کاهش داد. 8 نفر از آنان، خطر ابتلا به ايدز را در خود صفر درصد مي ديدند!! ولی اون چیزی که واقعا متاثر کننده بود این بود که دخترها اطلاعات خیلی کمتری داشتند...مثلن یکی شون فکر می کرد میشه با قرص های ضدبارداری جلوی ایدز رو گرفت....و متاسفانه تعداد کمی توانایی نه گفتن به یک رابطه جنسی رو داشتند....

 

ولی وقتی قرار شد این گزارش چاپ بشه این قدر سانسور شد که دیگه تقریبن چیزی ازش باقی نموند...مگه میشه نوشت مثلن این قدر دختر با دوست پسرهاشون رابطه جنسی داشتند...مگه میشه نوشت شریک جنسی ....مگه دخترها باید کاندوم بخرند و الی آخر...ولی چون اولین تجربه نیکا و فرنوش بود و واقعن خیلی زحمت کشیده بودند تصمیم گرفتیم با این همه سانسور هم باز مطلب چاپ بشه...

 

واقعن نمی دونم کی قراره مسئولان ما بفهمند نگرش دختر و پسرهای نوجوان و جوان به رابطه جنسی کاملن تغییر کرده (و دیگه مثل زمان ما نیست) درحالی که متاسفانه اطلاعات شون در این مورد خیلی ناکافی هست...هزینه حتی یک برنامه وسیع برای آموزش نوجوانان و جوانان در مورد ایدز به مراتب خیلی خیلی کمتر میشه از هزینه های درمانی افراد مبتلا....   

پی نوشت1: در سازمان انتقال خون فقط به من گفتند که اين يک بيماري خصوصي است. مال خودت است. اگر خواستي مي تواني به هيچ کس در اين مورد چيزي نگويي حتي به نزديک ترين کسي که با او زندگي مي کني این گفتگو با ایمانه محمدی است..اولین بیمار مبتلا به ایدز که سه سال قبل باهاش آشنا شدم...مادر یک دختر14ساله و پسر17ساله....الان هم یک ان جی ا به اسم رنگین کمان صلح به ثبت رسونده...

پی نوشت۲: روزهای تعطیل چیزی در حدود ۱۵یا۱۶ساعت می خوابم!!! از یک شب تا دو بعدازظهر روز بعد...بعد از شدت گرسنگی بیدار میشم تا یک غذایی بخورم و دوباره ساعت ۴می خوابم تا حداقل هفت بعدازظهر....حالا همش دارم فکر می کنم به این که دیگه خیلی این برنامه برای روزهای تعطیل تکراری شده و باید یک فکر جدیدی بکنم...

پی نوشت۳: از این بازارچه پارک لاله خیلی خوشم میاد....هم خوراکی هاش رو دوست دارم(سمبوسه های خوشمزه، چای دارچینی، نقل، آلوچه و ...)  و هم انواع و اقسام صنایع دستی ریز و درشت رو ...و هم مانتوهای سنتی ساده و جالبی که بعضی از غرفه هاش دارن...امروز هم رفته بودم یک گلدون سفالی بخرم برای گل های گلایول که قبلن نوشته بودم...انصافن این قدر قشنگ شده که اصلن فکرش رو هم نمی کنی که این گلها رو قرار بود بذارند کنار جوی آب...

پی نوشت۴: میگه هیچ وقت از کلماتی مثل هیچ وقت و هرگز و اصلن استفاده نکن، چون بعد که مجبور بشی بزنی زیر حرفت خیلی بد میشه....خب راست میگه دیگه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

...دلم میخواد اگه دوستی در دنیای مجازی دارم، دوستی باشه در همین نزدیکی ها که یکی از راه های ارتباطی مون هم چت باشه...دلم نمیخواد دوستی رو که ساعتها و ساعتها از من دوره ....دلم میخواد در همین نزدیکی ها باشه....دوست ندارم شناخت نصفه و نیمه ای رو که ارتباطات از راه دور به آدمها میده....دوست ندارم احساسم رو از طریق شکلکهای یاهو به کسی منتقل کنم....دوست ندارم شنونده احساسات باشم از پشت خطوط تلفن....دوست دارم لمس کنم این احساس رو ....

می دونم دوست خوب که نگران منی و شاید هم نگران تنهایی ام، ولی اسیر وسوسه رهایی از این تنهایی خودخواسته نمیشم....حداقل مطمئن هستم که نمی خوام این تنهایی رو با حضور بیشتر مجازی دوستی پر کنم که خیلی دوره از من....

پی نوشت: این پست گویا باعث سوتفاهم شده برای پروانه یکی از دوستان خیلی خوب اینترنتی ام....تا قبل از این که برای دیگر دوستان خوب اینترنتی هم این سوتفاهم پیش بیاد باید توضیح بدهم که :راستش یک دوستی، پیشنهاد داده بود که با یکی (یک مرد) آشنا بشم که مثل دوست قبلی و قبل تر از اون در ایران زندگی نمی کنه....از احساسم به این مدل دوستی نوشتم چون اصلن دلم نمیخواد یک بار دیگه، این مدل دوستی رو تجربه کنم....این تنهایی به نظرم شرف داره به دوستی ای که این قدر دوره از تو که سالی یک بار هم شاید نتونید ببینید همدیگر رو ... 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

قرار بود برم سفر....سراوان،۳۶۰کیلیومتر بعد از زاهدان برای این که از وضعیت زنان مبتلا به ایدز گزارش بنویسم....دقیقن روزهایی که قرار بود برم بحث گروگان گیری پیش اومد و بهتر بود که یک مدت کوتاهی صبر کنم...البته همین طوری هم کلی بحث کردم تا موافقت مدیریت روزنامه رو برای رفتن به این سفر جلب کنم....حالا جالب اینجاست که اون بنده خدایی که مثلن قرار بود ما رو به شهرشون بره این قدر از فضای ناامن اونجا گفت و این که ما باید حتما لباس محلی و چادر سر کنیم که بیشتر همه نگران شدند...هرچند بعدن نماینده سراوان همه این حرفها رو تکذیب کرد....در هر صورت بعد از ماه رمضان میرم سراوان....

و اما بحث سراوان به این دلیل مهم هست که  6/76 درصد ابتلا به ایدز از طريق رابطه جنسي است(چون در ایران هنوز گفته میشه که بیشترین تعداد مبتلایان از طریق اعتیاد تزریقی است) و در حالی که در کل ایران زنان۲/۵درصد مبتلایان به ایدز را تشکل می دهند در این شهر آمار زنان مبتلا به ۱/۳۵می رسد و دلیل این موضوع هم فقط چندهمسری مردان است ....مردانی که هر کدام سه یا چهار زن دارند و وقتی هم برای کار به کشورهای حاشیه خلیج میرن، رابطه جنسی پرخطر برقرار می کنند با زنان دیگر و در برقراری رابطه با زنان خود از کاندوم استفاده نمی کنند و خب یک مرد مبتلا به ایدز می تونه تمام همسرانش رو مبتلا به این بیماری کنه....

حالا این از همه جالب تر است که یک زن که در تهران بزرگ شده و همین جا هم تحصیل کرده، به این شهر رفته و این آمار حاصل تلاش شش ساله او برای کمک به مبتلایان به ایدز و خانواده های آنها است....مسلمن روزهای اول اون طور که خودش می گفت با مشکلات زیادی مواجه بوده اون هم در شهری که افراد غیربومی را نمی پذیرند....

وقتی یک گفتگو ی تلفنی با خانم مرتضوی با عنوان سراوان، رکورد دار زنان مبتلا به ایدز برای روزنامه اعتماد گرفتم و در روزنامه چاپ شد، بلافاصله روز بعد این گزارش سر از بی بی سی درآورد البته با ذکر منبع ....

پی نوشت۱: مسلمن وقتی از وضعیت اسفناک خانواده های محروم مبتلا به ایدز در سراوان گزارش بنویسم معلوم میشه که آیا باز هم باید بر طبل چندهمسری کوبید؟!!! اون هم در شرایطی که به دلایل تابو بودن صحبت از رابطه جنسی، مسئولان حاضر نیستند اطلاعات کافی در مورد ایدز به مردم بدهند....البته ما در روزنامه اعتماد هم از رابطه جنسی پرخطر و کاندوم نوشتیم و هم از رابطه ایدز و چندهمسری....

پی نوشت۲: می دونید به چه رابطه ای، رابطه جنسی پرخطر می گویند؟ به رابطه جنسی که بدون استفاده از کاندوم صورت بگیرد....همیشه فقط مسئولان میگن رابطه جنسی پرخطر از راهای ابتلا به ایدز است اما توضیح نمی دهند که این رابطه یعنی چی ؟ و همه ما فکر می کنیم باید یک جور رابطه جنسی عجیب و غریب باشه که ربطی هم به ما نداره....و ما هم که روزنامه نگاریم و مثلن به نوعی وطیفه اطلاع رسانی داریم در این مورد نمی نویسیم و یا حتی نمی دونیم که بنویسیم....در یکی از جلسات یونیسف که در مورد ایدز بود  از دو تا از دوستان خوب خبرنگار پرسیدم که می دونید رابطه جنسی پرخطر یعنی چی ؟ یکی شون مرد بود و دیگری زن( و البته هر دو از دوستان خوبم) جواب هر دو نه بود....

پی نوشت۳: یکی از دوستان می گفت هر وقت وبلاگ تو رو باز می کنم با خودم میگم باید الان یک مطلب جدید در مورد ایدز نوشته باشی...مدتهاست در این مورد ننوشته بودم پس این بار در مورد مطلب دو ماه قبل نوشتم تا برم سراوان و برگردم با گزارش های تازه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

مگه میشه از یک دسته بزرگ گل، گذشت؟!!! حداقل کاری که میشه کرد اینه که وقتی کامل خشک شدند، گذاشت توی یک گلدون سفالی قشنگ برای گوشه اتاق....فقط نمی دونم چرا وقتی این دسته حداقل ۵۰تایی گلایول رو توی خیابون دست من می دیدند یک خرده با تعجب نگاه می کردند...تازه با همین دسته گل هم رفتیم یک کافی شاپ باحال...اونجا یک آقایی اومد و از این لوگوی(پین) کمپین که به مانتوم می زنم پرسید و خودش رو معرفی کرد و تازه فهمیدم که این آقا، پسر دوست خوبمون از فعالان کمپین هست....وقتی خواستیم من و میترا بیاییم، گفت که یکی از دوستانش که در صندلی کناری نشسته گفته که این گلها رو گلفروشی سر راه گذاشته بوده روی زمین و حتما من همون ها رو برداشتم...من هم با خوشحالی توضیح دادم که این گلها رو قرار بوده راننده های سرویس دانشگاه تهران روز اول مهر به دانشجوها بدهند ولی چون زیاد اومده ، من ازشون خواهش کردم به جای این که گلها رو کنار خیابون بگذارند به من بدهند...انصافن چرا باید این گلهای قشنگ امشب همراه با بقیه زباله ها به ماشین های حمل زباله انداخته می شد؟

 پی نوشت۱: باید تمرین کنم بارها و بارها که نباید زود عصبانی شد....

پی نوشت۲: خیلی دلم برای این پیاده روی های طولانی تنگ شده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

این گزارش، شرح اعتراض و دادخواهی بعضی از اعضای کمپین یک میلیون امضا و دستگیرشدگان حادثه خرم آباد است....رفته بودیم تا یک نامه دادخواهی را ثبت کنیم و وقتی بدهند تا بتوانیم به آقای شاهرودی از نقض حقوق شهروندی مان شکایت کنیم....عکس العمل ها جالب بود که در متن خود گزارش نوشته شده ...جالب این که همه راهنمایی مان می کردند که چطور بتوانیم سریع تر این شکایت را پیگیری کنیم و همه از این می گفتند که خواسته هایمان به حق است و از برخوردهایی که شده، ابراز ناراحتی می کردند...

و این هم گزارش نشست فعالان کمپین یک میلیون امضا از شهرهای مختلف. نشست خیلی خیلی خوبی بود و پیشنهادات خوبی هم مطرح شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده