تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

به خاطر آزادی دکتر رزاقی خیلی خیلی خوشحالم و خوشحالم که امشب پسرهای کوچیکش دیگه بهونه نبودن پدرشون رو نمی گیرند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

مریم  از دیوارهای بلند اوین نوشته...از زنانی که در بند عمومی هستند...اين ها را که مي نويسم، چند قدم آن طرف تر از من زني جوان که بدنش کبود کبود است در حال گريستن است. گريه كه نه ضجه مي زند. سر به ديوار مي كوبد. فرياد مي زند. و مي خواهد خودش را بكشد، با روسري ای كه به گلو گره زده است. شايد همين نااميدي از قانون و عدالت است كه او را تا چند قدمي مرگ آورده است.شبي كه روز قبلش تهديد به بازداشت شده بودم در فكر برنامه ای بودم که كه در زندان دوام بياورم. اما حالا مي ترسم وقت كم بياورم. ميان اين همه زني كه زندگي و دردهاي هر كدامشان مثالي روشن از نابرابري است....

صدور وثیقه 100میلیونی برای مریم  ....برای مریم ۱۰۰میلیون تومان وثیقه تعیین کردند!!! و چون امکان گذاشتن این وثیقه وجود نداره، مریم باید در زندان اوین بمونه....وکیل مریم درخواست کرده میزان وثیقه رو کاهش بدهند....

پی نوشت: دارم حساب می کنم ببینم با حقوق روزنامه نگاری، باید چند سال کار کنی تا بتونی ۱۰۰میلیون تومان به دست بیاری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز مریم رو بازداشت و به زندان اوین بردند....به جرم تشویش اذهان عمومی، نشر اکاذیب و اقدام علیه امنیت ملی....چند روز قبل هم که زنستان توقیف شده بود....

مریم حسین خواه، روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد

پی نوشت: کلافه ام از این همه دستگیری، از این همه خبر بد....دلم میخواد از مریم بنویسم که تا همین دو هفته قبل پشت یک میز کار می کردیم...از مریم که می گفت همش شبها آهنگ گل گلدون من رو می ذاشته و کلی گریه می کرده اون شبهایی که ما زندان بودیم....از این که خبر ازدواجش رو همون روزهایی شنیدم که زندان بودم و کلی پشت تلفن جیغ زدم از خوشحالی...چقدر خسته شدم از این که همش نوشتم ایکاش این خبرهای بد تموم بشن روزی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

 

ستار در راه برگشت براي شکستن سکوتي که در ماشين حکمفرما شده، از ازدواچ پدربزرگش مي گويد؛« پدربزرگم 85 سالشه. زن دومش که مرد، رفتيم بلوچستان پاکستان براش زن بگيريم. اونجا مي گفتند 12ميليون بديد. ولي همين جا براش يک زن 25ساله خریدیم 3ميليون تومان »....

هنوز وارد شيرآباد نشده، کودکان بسياري را مي بينيم که در گوشه و کنار خيابان هاي منتهي به ميدان نشسته اند بر گالن هايي سفيدرنگ و بعضي هايشان هم گالن در دست به سختي به سوي ماشين ها مي دوند. فقط کافي است سرعت ماشين را کم کني که از هر سو هجوم بياورند براي فروش مايعي که در گالن ها است؛ بنزين. تا شيشه ماشين را پايين مي کشيم که قيمت را بپرسيم همزمان چندين صورت آفتاب سوخته از شيشه به داخل ماشين سرک مي کشند؛ «گالني 10 هزار تومان، من 9500 مي فروشم، براي من بنزينش خالص تره؛ چند مي خواي هر گالن؟». ....

امروز گزارش زاهدان در روزنامه چاپ شد....حالا این که وقتی رفتم صفحه بندی دیدم صفحه آگهی خورده پایینش و باید از مطلب کم کنم، چقدر ناراحت شدم بماند... از گزارش اصلی کم نشد و با یک عکس کوچک مشکل حل شد اما مطلبی که در مورد آموزش ایدز در کوچه پس کوچه های شیرآباد نوشته بودم، نصفش رو مجبور شدم حذف کنم....هرچند این اولین مطلبی بود که در مورد ایدز می نوشتم و اسمم رو پاش ننوشته بودم(به این دلیل که پای گزارش اصلی صفحه اسم خودم بود و دو بار اسم یک نفر در صفحه تکرار نمیشه)...در هر صورت خودم این گزارش رو خیلی دوست دارم...

پی نوشت۱: ستار می گفت برای پدربزرگش زن خریدند سه میلیون تومان....در روزنامه کلمه خریدن شده گرفتن....و در سایت شده زن گرفتن با سه میلیون تومان مهریه....(حالا این که چرا این اتفاقات افتاده بماند)...

پی نوشت۲: رکوردر خراب شده بود واقعا، بردم تعمیرگاه سامسونگ و گفتند که باید صد تا ۱۵۰هزار تومان هزینه کنم تا شاید بتونند فایل های صدایی رو که روش هست، نگه دارند و تازه اگه بتونند این کار رو بکنند دو هفته طول می کشه حداقل...حالا قیمت خود این رکوردر صد تومن بود پارسال...من هم با شرمندگی تمام، ایمیل زدم به دکتر گوهری و ازش خواستم اطلاعاتی رو که در مورد شهر زاهدان و حاشیه نشینی در این شهر بود برام بنویسه و ایمیل کنه تا بتونم گزارشم رو باهاش شروع کنم....و بعد هم گزارش رو با یادآوری همه جاهایی که رفته بودیم و حرفهایی که زده شد نوشتم...این شد که امروز این گزارش آماده شد...با یک تشکر ویژه از این استاد خوب که در روزهایی که تازه از ایران رفته و مسلمن خودش کلی کار داره این متن رو برام نوشته بود....

پی نوشت۳: رفته بودیم کوه، خیلی خوب بود و کلی هم خندیدیم...وقتی برگشتم از ساعت ۴بعدازظهر تا دو شب خوابیدم و بعد بیدار شدم تا همین گزارش زاهدان رو بنویسم.....این احساس رو داشتم که وقتی من خواب بودم همه شهر از بین رفته و من تنهای تنها موندم...این قدر این حس واقعی بود که تا مدتی حتی نمی تونستم پرده اتاق رو کنار بزنم....داشتم الان فکر می کردم که چقدر حس وحشتناکی بوده....

پی نوشت۴: عکس هایی هم که مهدی حسنی از این مناطق گرفته بود هفته قبل به دلیلی زودتر از این گزارش در روزنامه کار شد...لینکش چند تا پست پایین تر هست... 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

یک:دلارام می گفت از روزی که حکم زندانش تائید شده بود تا روزی که حکم زندانش توسط آیت الله شاهرودی به طور موقت لغو نشده، پدرش رو ندیده....چون پدرش که بیماری قلبی هم داره هر روز ساعت۸صبح از خونه می رفته بیرون و تا ۱۰شب هم برنمی گشته...این در حالیه که پدر دلارام از خونه بیرون نمی رفته زیاد...دلیلش هم این بوده که می گفته:اگه مامورها بیان دم در برای دستگیری و بردن دلارام و اگه از من آدرس خونه اش رو بپرسم نمی تونم بهشون دروغ بگم در حالی که نمی تونم هم دخترم رو تحویل شون بدم...واقعا چرا باید حاصل یک عمر صداقت و تلاش در این کشور این باشه!!!! 

دو: چند روز قبل سوار مترو شده بودم...یک پسر حدودا ۹ساله نشسته بود کنار مادرش...با چشمهای تقریبا کشیده، گونه های برجسته، دندون موشی فاصله دار....یک بسته چیپس دستش بود این پسر...به آرومی یک دونه چیپس برمی داشت، در چیپس رو می پیچوند، چیپس رو می خورد به همون آرومی و بعد دوباره در چیپس رو باز می کرد و یک دونه چیپس دیگه و ....از دیدن این صحنه این قدر حس عجیبی بهم دست داد که نشستم کف مترو....همین طور به پسرک نگاه می کردم و تکرار می کردم زیر لب که پسرم کی حق داره این آرامش رو از تو بگیره!!!شاید چشمهای کمی کشیده اش شبیه شایان خواهرزاده عزیزم بود....نمی دونم چرا گریه ام گرفته بود وقتی فکر می کردم که چرا باید آرامش  و دنیای این پسر کوچیک با فکر جنگ و بدبختی و گرسنگی بمباران بشه....هرچند نمی دونم اصلن این پسر کوچیک به جنگ فکر می کرد....

سه: سایت زنستان به دستور دادسرای اتاق اینترنت وزارت ارشاد توقیف شد....

چهارم: یک چیزهایی بود که می خواستم بگم و بنویسم....ولی در بعضی موارد سکوت و نگفتن بهترین کاره....فقط می خواستم این رو بگم که چه فرقی می کنه بین ما و کسانی که کیهان می نویسند....اونها هم وقتی نمی خواهند حقیقت رو بگن و یا وقتی میخوان یک طرفه به قاضی بروند و شرایط رو به نفع خودشون تغییر بدهند، همون کاری رو می کنند که ما کردیم....

پنجم: هیچ حسی بدتر از این نیست که یک دوست به چشمهات نگاه کنه و دروغ بگه....

ششم: این روزها باز هم حس خوبی دارم...هرچند بعضی روزهاش این قدر بدند...این قدر بد بد که نمی دونم چطور میشه تحمل شون کرد ولی باز هم حس خوبی دارم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این روزها دچار یک مشکل عجیب شدم...فاصله ها رو خوب تشخیص نمیدم انگار...چند روز قبل خوردم به میزی که دستگاه پرینتر روش هست و بعدش کلی پام کبود شده بود...امروز هم خوردم به میز اتاق تصحیح...و خودم هم وقتی متوجه میشم که صدای بلند برخورد به میز رو همه شنیدن ....خیلی عجیبه که چرا در تشخیص فاصله ها دچار مشکل شدم....

پی نوشت: این روزها فقط و فقط دلم آرامش میخواد....از این همه استرس خسته شدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دلارام را زندانی نکنید وبلاگی است که دوستان خوب راه اندازی کردند و می نویسند تا شاید شاهد لغو  حکم دلارام باشیم هرچند شاید آخرین راهکار یعنی تلاش مادران صلح برای گفتگو با مسئولان قوه قضائیه بی نتیجه ماند...

پی نوشت: این شماره زنستان به دلارام اختصاص داده شده...این نوشته هم از دلارام است در مورد یک زن و البته مادر۱۵ساله...روزا گدایی میکنم، ساعت 3 بعد از ظهر که شوهرم از سربازی میاد – اون سرباز فراری بود و دستگیرش کردن _ برام مشتری میآره. با بعضیها میرم خونه هاشون و با بعضی به خرابه های اطراف. فکر میکنی از صبح تا عصر چقدر درمیآرم. حتی اون قدر نیس که سمیه سیر شه. بعد از ظهرها از هر کسی که بیاد 500 تومن میگیرم.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

او در کوچه پس کوچه هاي دروازه غار با پاهايي لرزان جلوتر مي رود و من هم پشت سرش آن هم در کوچه پس کوچه هايي که بوي ناي و فاضلاب خانه هايي که فکر مي کني هر لحظه بر سر ساکنانش آوار خواهد شد، راه را بر نفس مي بندد. آخرين در زهواردررفته آخرين خانه کوچه بن بست را باز مي کند و وارد حياطي مي شوم که تنها شباهتي که ندارد به حياط است...

این لینک گزارشی هست که از زنان معتاد کارتن خواب و صیغه ای محله دروازه غار نوشتم....بعضی از وقتها آدم یک حسی نسبت به بعضی از گزارش هاش داره ....این گزارش هم از اون گزارش هاست که خودم خیلی دوست دارم!!! هرچند خیلی سیاه سیاهه ولی واقعیت واقعیته... 

اين عکس ها تصاويري از مناطق حاشيه نشين زاهدان و حاصل سفر خبرنگار اجتماعي و عکاس روزنامه به اين شهر است...هرچند هنوز گزارش زاهدان رو ننوشتم ولی به دلیلی عکسها زودتر از گزارش کار شد...لینک اینترنتی اش جالب نیست زیاد ولی صفحه اش خیلی قشنگ شده بود....

پی نوشت: و اما این روزها همش یاد فیلم ترنج می افتم....خیلی هم زیاد یادم نمونده این فیلم ولی می دونم دستهای مردی رو شکستند تا دیگه نتونه نقشه قالی بکشه.... و مرد تلاش می کنه تا با دستی که نمی تونه قلم در دست بگیره یک نقشه قالی بکشه....نمی دونم چرا سالها بعد از این فیلم فکر می کردم که یک روز دستهام می شکنه تا نتونم بنویسم هرچند اون موقع فقط بلد بودم مشق بنویسم!!! ولی این فکر همیشه باعث ترس و نگرانی ام می شد ...این روزها همش دوباره فکر می کنم به این موضوع که اگه روزی نتونم بنویسم....می دونم که به خاطر حکم زندان دلارام این حس رو دارم....میشه در زندان هم نوشت یک عالمه ولی نه دیگه به اندازه چندسال از اون روزهای تکراری ؟!!! تازه اگه بنویسی ولی شرط آزادی ات منتشر نکردن شون باشه حتی در دنیای اینترنت؟!!! مثل نوشته هایی که یک جایی در کامپیوترت سیو می کنی تا فراموش نشه و گهگاهی که می خونی شون میگی بالاخره یک روزی اینها رو منتشر می کنم اون وقت تکلیفت چی میشه ....دارم فکر می کنم شاید کتاب خوندن هم گزینه خیلی مناسبی باشه که بتونه جایگزین نوشتن بشه ....ولی باز می بینم که نوشتن رو یک جور دیگه دوست دارم...اصلن شاید همه این نگرانی از ننوشتن بی مورد باشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

از بین تمام زنانی که بعدها جزو بهترین دوستانم شدند (و هستند البته)، از اون روز فقط قیافه دختری یادم میاد که یک نایلون پر از ساندویچ با خودش همراه داشت با یک عالمه رنگ و قلم مو...کودکان کار و خیابان با لباس هایی شاید تمیز تر از روزهای قبل نشسته بودند روی زمین و روی یک پارچه سفید نقاشی می کشیدند....از ایدز می کشیدند و راههای پیشگیری رو می نوشتند روی همون پارچه سفید...یکی گفت که مربی شون، همون دختری هست که یک نایلون پر از ساندویچ داشت...باهاش حرف زدم...خیلی آروم به نظر می رسید و کم حرف...چند جمله ای بیشتر با هم حرف نزدیم....گفتم یعنی این بچه ها ایدز رو می شناسن....گفت میخوای مطمئن بشی از خودشون بپرس....یکی شون رو صدا کرد و اون هم شروع کرد به توضیح دادن...نقاشی که تموم شد، ساندویچ های بچه ها رو بین شون تقسیم کرد و بچه ها بعد از خوردن ساندیچ همشون دنبالش راه افتادند که برگردند محله خودشون....

 اسمش دلارام بود...دلارام علی....دختر جوانی که به کودکان کار و خیابان، سواد یاد می داد....به صورت کاملا داوطلبانه....بعدها باز هم دیدیم همدیگه رو....در تجمع هشت مارس روبروی تاتر شهر و بعد هم که در تجمع میدون هفت تیر...و مگه می شه به همین راحتی فراموش کرد روزی رو که به جرم دفاع از حقوق مان، روی زمین کشیدند دلارام رو ...دستش رو شکستند....و بردنش اوین....و دلارام بود که تعریف می کرد از ورودش به اوین و اتفاقاتی که افتاده بود....تعریف می کرد و من هم بهت زده گوش می کردم...اون موقع ما هیچ کدوم اوین نرفته بودیم...یک روز سرد زمستونی بود که دلارام بعد از یک سفر به هند برگشته بود ایران و قید ادامه تحصیل در این کشور رو زده بود تا باز برگرده پیش بچه های پامنار و بهشون سواد یاد بده....و بعد بود که دیگه بیشتر دلارام رو می دیدم....در سالگرد بیست و دو خرداد وقتی نوشته اش رو خوند در مراسمی که خونه یکی از اعضای کمپین برگزار کرده بودیم باز من نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم و گریه می کردم... دلارام هم همش می گفت این همه سخت نگیر همه چیز رو ...و روز 5شهریور هم بود که هم مراسم سالگرد کمپین بود و هم روز عروسی دلارام....و ما چقدر خوشحال بودیم....حالا کمتر از دو ماه از عروسی دلارام گذشته و به همین زودی دادگاه تجدید نظر حکم دوسال و شش ماه زندان و ده ضربه شلاق رو تائید کرده و فقط چند روزی به دلارام فرصت دادند تا خودش رو معرفی کنه...نه حتی 20روزی که به همه مهلت میدن ... و دلارام نمی دونم به چه جرمی باید بره زندان....اصلن نمی تونم حتی تصور کنم دلارام دختری شاد و پرانرژی همیشه در حال تلاش رو که باید پشت دیوارهای بلند اوین بمونه....چرا باید این حکم برای دختری صادر بشه که به قول ناهید مانده است تا در تلاش زنان کشورش برای زندگی برابرتر شریک شود. او مانده است تا «کودکان کار» کشورش را دریابد و وظایف دولت در مقابل کودکان را به جای آنان بر عهده گیرد. او مانده است تا با قلمش، آگاهی را در میان آنان که به آن نیازمند ترند، بپراکند. او مانده است تا در تاکسی و اتوبوس، پارک و مترو، مسئولیت شهروندان را به آنان یادآور شود و از آنان بخواهد که با امضای بیانیه کمپین یک میلیون امضاء قدمی در راه تغییر و اصلاح قوانین تبعیض آمیز، بردارند. او مانده است تا شادی وجودش را با دیگران تقسیم کند.

 

پی نوشت: شوک خیلی بزرگی بود این خبر....حکم زندان دلارام... و خبرهای بد قبلی ...دستگیری مازیار سمیعی....ادامه زندان روناک....و مسلمن خبرهای بد بعدی هم در راه است....الان دارم به این فکر می کنم که چرا مردان سازنده این اخبار در این کشور، این همه علاقه به خبرهای بد دارند؟ یعنی هیچ وقت دلشون نمیخواد یک خبر خوب به دیگران بدن....چرا این همه می ترسند از برابری حقوق زنان و مردان ایرانی....درسته که شاید روزهای بدتری هم در راه باشند ولی همیشه این طور نبوده و نخواهد ماند....

 

پی نوشت۲: آیا واقعا شرم آور نیست که برای دلارام حکم زندان صادر و البته تائید بشه....

 

پی نوشت۳: اخبار مربوط به دلارام رو میشه از سایت زنستان پیگیری کرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

آقای علیپور که مشاور سردبیر روزنامه اعتماد هست( و سردبیر هفته نامه توقیف شده آبان) و البته دوست خوب ما، یک پست نوشته و توضیح مفصلی داده در مورد تغییرات جدیدی که در روزنامه اعتماد رخ داده  و مسائلی که به تبع اون مطرح شده ....درباره تغییرات جدید روزنامه اعتماد....

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

درسته که هنوز رکوردر رو درست نکردم تا بتونم گزارش زاهدان رو بنویسم ولی امروز باز هم قرار شد با هماهنگی روزنامه برم سفر....این بار ایرانشهر، نیکشهر، چابهار....کلی خوشحالم....باید این بار حواسم باشه که رئیس دانشگاه علوم پزشکی درست روز مصاحبه، قرار رو کنسل نکنه تا مجبور نشه به سوالات ما پاسخ بده....هرچند کلی موضوعات دیگه داره توی سرم چرخ می خوره....

راستی ننوشته بودم سری قبل که وقتی داشتیم می رفتیم سمت کلپورگان، مهدی حسنی، عکاس خوب روزنامه و همسفر بنده تصمیم گرفت از تویوتاهای قاچاق بنزین عکس بگیره....حالا تا با دوربینش با اون لنز بزرگش اولین عکس رو گرفت البته از توی ماشین، یک دفعه ماشینی که ماشین های قاچاق  رو اسکورت می کرد پیچید جلومون و کلی ایما و اشاره با عصبانیت...این که نفس من از ترس بند اومده بود و فکر می کردم الان ما رو به رگبار می بندند بماند....شانس آوردیم که راهنما بلوچ بود با پوشش مردان بلوچ و ماشین پاترول بود و قضیه ختم بخیر شد....

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

ایکاش بگذرند این روزهای بد...روزهای خیلی بد...این اتفاقات بد...دستم رو کوبوندم به میز از شدت عصبانیت امروز و حالا دیگه حتی نمی تونم درست تایپ کنم....امروز که نه این روزها همش میگم چرا سهم من از این روزها فقط خبرهای بد هست...واقعن می گذرند این روزهای بد؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خبر دستگيري رو كه شنيدم زدم زير گريه...دروغ چرا؟ اولين باره كه براي دستگيري يك مرد گريه كردم...همش با خودم ميگم به چه جرمي بايد الان دكتر رزاقي در همون سلول هاي هميشه روشن و پر از بوي ناي اوين باشه؟ به جرم فعاليت در حوزه جامعه مدني....به جرم توانمندسازي سازمان هاي غيردولتي...به جرم تلاش براي تعميق دموكراسي....به چه جرم ماندن و خانه نشين نشدن...ايمان گويا وقتي در زندان بودم از اون روز نوشته بود...هنوز كنشگران پلمپ نشده بود كه يك روز سر ناهار كلي بحث شد در مورد حمله به ايران همون روزهايي كه هنوز بوي جنگ اين همه نزديك به ما نبود...من با تعصب و بغض مي گفتم كه امكان نداره اجازه بدم كه به كشورم حمله بشه!!! و دكتر رزاقي مي گفت با آرامش كه دمكراسي با جنگ و تحريم به دست نمياد...و قرار بود بنويسيم از صلح و جامعه مدني هرچند پلمپ ناگهاني و بدون دليل كنشگران ديگه جايي نذاشت براي ادامه نوشتن  و فعاليت...حالا در روزهايي كه بوي جنگ همين نزديكي هاست بايد دكتر رزاقي پشت ديوارهاي بلند اوين بماند در نگراني تا ديگر ننويسد از اين كه جامعه مدني، جامعه اي صلح جو است و كنشگران اين حوزه بايد تلاش كنند براي برقراري صلح پايدار...

مي خواستم براي دكتر رزاقي بنويسم اين چند روز ولي واقعن نمي دونم چي بايد بنويسم وقتي با يادآوري خاطرات اون روزها نمي تونم باز جلوي اشكهام رو بگيرم...چی باید بنویسم وقتی که درحقيقت آشنايي با دكتر رزاقي و كنشگران باعث شد وارد حوزه جامعه مدني بشم و بعد هم فعاليت در حوزه زنان...كه اگه اين آشنايي  و آشنايي هاي بعدي نبود، من هم الان نااميد در يك گوشه اي از دنيا داشتم درس مي خوندم از روي اجبار تا شايد يك روزي اين روزهاي بد تموم بشه...اما حالا حداقل ياد گرفتم بايد بود و تلاش كرد براي تغيير حتي اگه تلاش هامون سالها بعد به نتيجه برسه كه هيچ چيزي هم يك شبه حاصل نميشه...و مسلمن فقط من نبودم كه از كنشگران، كنشگر شدم....

چي بايد بنويسم وقتي اين قدر دوست بود برام كه در مشكلات خصوصي زندگي ام هم راهنمايي مي خواستم ازش...ايكاش خيلي زود آزادبشه....

پی نوشت: دوستان خوب، سايتي با نام فعال جامعه مدني، سهراب رزاقي را آزاد كنيد راه اندازي كردند ... لوگويي هم هست براي آزادي دكتر رزاقي....استاد خوبي كه بسيار آموختيم از او...

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

ديروز چهارشنبه دكتر سهراب رزاقي بازداشت و به اوين منتقل شد....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اين براي اولين بار است در زندگيم كه با قاطعيت از سفر دوباره به شهري مي گويم كه همين ديروز از آنجا بر گشته ام....باز هم در همين ماه ها به زاهدان ميرم....هنوز با اين سوال درگيرم  كه چطور اين مردم مي تونند اين حجم عظيم تبعيض و فقر رو تحمل كنند....و وضعيت زنان هم كه ديگه جاي خود داشت...اين فقري كه هنوز هم نمي دونم چطور ميشه ازش نوشت....شايد به كمك عكس هايي كه همسفرخوب  عكاس روزنامه از اين صحنه ها گرفته ....

 

و البته اين پست رو نوشتم تا تشكر كرده باشم از دوست خوب آقاي باوفا كه اگه نبود ميزباني اش و هماهنگي هايش مسلمن نمي تونستم به زاهدان برم و از دكتر گوهري كه همراه ما بود در محلاتي از زاهدان كه حتي مردم عادي زاهدان هم از رفتن به اون مناطق واهمه دارند و راهنمايي ها و توضيحاتش در مورد شهر زاهدان....و البته از ستار و حميد ....و البته از دوستان خوب ديگه اي كه سر فرصت از همه مي نويسم....مسلمن وقتي گزارشم رو بنويسم، توضيحات بيشتري هم در مورد اين دوستان خوب خواهم نوشت....

 

پي نوشت: واقعن دلم ميخواد برم زاهدان بمونم و همون جا كار كنم....

 

پي نوشت۲: اين ركوردر نمي دونم چرا كار نمي كنه و حتي روشن هم نميشه...روز اول و دوم زاهدان روي اين ركوردر ضبط شده و من الان نمي دونم واقعن كه چه كار بايد بكنم....اين هم از مزاياي ديجيتالي بودن!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

بيانيه 600تن از مدافعان حقوق برابر در اعتراض به دستگيري روناك صفارزاده...بيش از ده روز از هجوم مأموران امنيتی سنندج به منزل روناك صفازاده از فعالان حقوق زنان و عضو «كمپين يك ميليون امضاء برای تغيير قوانين تبعيض‌آميز» در اين شهر و دستگيری وی می‌گذرد. اين در حالی‌ست كه نه تنها تا كنون هيچ‌گونه اطلاعی از محل بازداشت روناك در اختيار خانواده‌اش قرار داده نشده بلكه مادر ايشان در مراجعه به نهادهای قضايی جهت آگاهی از وضعيت فرزند خود با انواع توهين‌ها از سوی مسئولان مربوطه مواجه گشته و حتی در مواردی نيز مورد تمسخر قرار گرفته است....

براي خواهر با استقامتم روناك ....خواهر با استقامتم، حدود 5 سال است که داوطلبانه در انجمن زنان برای دفاع از حقوق زنان و آموزش زنان بی سواد فعالیت می کند و به خاطر دفاع از حقوق زنان و راهنمایی زنان بی سواد، با وجود سن کم از زنان بی سرپرست حمایت می کند. شاید از نظر مالی نمی تواند به آنها کمک زیادی بکند، اما با همان لبخند کوچک، زنان را در قعر بدبختی و بی حمایتی به وجد می آورد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده