پیش نوشت: این روزها بارها می نویسم...تلخ تلخ تلخ... بعضی شبها این قدر در تنهایی این خونه همیشه آروم و تنها گریه می کنم که نفسم بند میاد...می نویسم و بعد دوباره و چندباره به خودم یادآوری می کنم که می گذره این روزهای بد...پس بهتره که این مطالب هم بمونه پیش بقیه نوشته های پابلیش نشده برای روزی که افکار عمومی مشوش نشه !!!

یک: مریم زنگ زده از آن سوی دیوارهای بلند اوین...نمی دونم چرا همیشه این دیوارها بلند بود به نظرم...خیلی بلند...ولی این دیوارهای بلند نمی تونه جلوی زنانی رو بگیره که برای حقوق برابر و انسانی خود تلاش می کنند....مریم میگه که برای یکی از زنان زندانی دنبال وکیل می گرده...برای زن وثیقه ۱۰۰میلیونی تعیین شده تا بتونه چند روزی برای انجام کارهاش مرخصی بگیره...مریم میگه: باید بیاریمش اون ور میله ها تا بتونه کارهاش رو درست کنه ... اگه وکیل داشته باشه میزان وثیقه رو تا سی میلیون تومان هم کاهش میدن....مریم می خنده و من با ناراحتی میگم: عزیز دلم تو خودت که اون ور میله هایی و موندیم که برای وثیقه ات چیکار کنیم...مریم میگه: محبوب، مادر سه تا بچه است،چند ساله که بچه هاش رو ندیده....
دو: مریم روحیه اش خیلی خوبه...در زندان هم دست از ایده هاش برنداشته...داره تلاش می کنه تا کارهایی برای زنان زندانی انجام بده ..مسلمن وقتی آزاد شد خودش کلی می نویسه و کلی حرف داره از کارهایی که کرده....
سه: مریم عزیزم برات نوشته بودم یک پست با عنوان عروس، عروس کمپین.... که خبر ازدواجت بهترین خبر بود در روزهای زندان.... این نوشته هم بنا به دلایلی که می دونی، موند پیش همون نوشته هایی که قرار بود به تو بسپارم تا هر مشکلی برای من پیش اومد، تو حق انتشارش رو داشته باشی....امروز همش از تو می گفتم که چه صادقانه تلاش می کردی برای پیدا کردن "حضور مثبت و موثر" برای زندگی من و البته خودت هم می دونستی که این تلاشها فایده ای نداره ....و چقدر در اون پارک نزدیک روزنامه حرف می زدیم از تغییرات اساسی در کار و زندگی مون...و تو چقدر می گفتی که من چقدر سخت گیرم و چقدر ایده آلیست....و چقدر دل هردومون سفر دور می خواست...
چهار: شاید تنها چیزی که می تونست باعث بشه که از پشت کامیپوتری که بی نهایت صفحه هم باز کرده بودی، بلند بشی یک خوراکی خوشمزه بود یا یک مطلب در مورد زنان و یا کودکان، یا آماری جدید در این مورد...و می گفتم باز دستهای تو مثل چسب به این مطلب چسبید!!!! و تو می گفتی که چقدر خوب میشه این مطلب برای زنستان....چقدر ناراحتم که دیگه زنستان نیست در این روزها....
پنج: نمی دونم چرا هنوز دارم مقاومت می کنم برای نصب بخاری....خونه ام سرد سرده....امروز شهاب می گفت که مریم سرما خورده...میگن هم شوفاژهای زندان هنوز روشن نیست و هم آب گرم قطع شده ....حتی اگه امشب قرار بود همت کنم برای نصب بخاری باز هم این کار رو نمی کردم وقتی که فکر می کنم به تو در اون سرمای زندان...
شش: ایکاش فردا خبر بد دیگه ای نشنویم....