تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

پيش نوشت: اين مطلب را خديجه مقدم عزيز براي دانشجويان زنداني دربند نوشته است. 

 

چهارشنبه  26 دی ماه ، همراه چند تن از مادران صلح، برای همدردی با خانواده های دانشجویان زندانی به جمع آنان می پیوندیم.

 خانواده ها از شدت سوز سرمای بی سابقه تهران ، در کنج سالن انتظار دادگاه انقلاب گرد هم آمده اند ، به آنان نزدیک می شویم ، عده ای نشسته و تعدادی ایستاده اند . مادران با چشمانی مرطوب ولی  براق و مغرور ،به ما لبخند می زنند . چه مادر های جوانی ! باورم نمی شود که فرزندان شان دانشجو باشند ولی واقعیت این است که حداکثر سن دانشجویان دستگیر شده 23 سال است و طبیعی است که پدر و مادر های شان به این جوانی باشند .  مادری بلند بالا با لباس کردی به جمع اضافه می شود . روزنامه صبح که از قول سخنگوی قوه قضائیه خبر آزادی 11 دانشجو را نوشته ، دست به دست می گردد. چند نفری وثیقه آورده اند .مادرها با هم صحبت می کنند . از دستگیری، از شکنجه ،از تفتیش منازل واز ملاقات با عزیزان شان  بعد از 44 روز . صدا ها در گوشم می پیچد:

دانشجویان دربند را آزاد کنید

                          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

نظر شما درباره چندهمسری چیست؟ آیا با ازدواج دخترتان با مردی زن دار موافقت می کنید؟

این سوالی بود که از کلیه زنان نماینده مجلس پرسیدم. روزی که این سوژه رو مطرح کردم، راستش اول به نظر یک جوری می اومد. دوستانی می گفتند چون این مورد در قرآن اومده نمایندگان زن هم جواب صریحی بهت نمیدن ...ولی جواب های خیلی صریحی داده شد و هفت نفر از سیزده نماینده ای که موفق شدم باهاشون مصاحبه کنم با این موضوع مخالف بودند و اجازه هم نمی دادند دخترشون با مردی زن دار ازدواج کنه....

برای چاپ در روزنامه هم مشکلی نبود...چون همه زنان نماینده دلایل مخالفت خودشون رو با این موضوع خوب مطرح کردند: در قرآن تاکید شده به رعایت عدالت و این که اگر نمی تونید عدالت رو رعایت کنید، از این کار بپرهیزید و مسلمن مردان نمی توانند عدالت را رعایت کنند....خب اون کسی که باید بگه که احساس می کنه عدالت در حقش رعایت شده یا نه، همسر اول یک مرد هست نه مردی که قراره زن دوم بگیره و....

پی نوشت: گاهی اوقات سایت روزنامه اعتماد خراب هست....اگه لینک بالا باز نشد، اینجا هم همین گزارش هست....زنان نماینده مجلس با چندهمسری مخالفند

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز، قرار بود بریم خونه خدیجه مقدم.....قرار بود مریم و جلوه و بقیه دوستان هم باشند....اما چند تا مامور مانع ورود مهمانان که همگی هم زن بودند به منزل خدیجه شدند و خدیجه رو هم به اداره امنیت احضار کردند...خدیجه هم به همراه عده ای دیگر از مادران کمپین به اداره امنیت می روند تا از این برخورد غیرقانونی شکایت کنند...اصل خبر و توضیحات بیشتر در همین لینک هست

 

تا دیروز که می گفتند چرا در میدان هفت تیر تجمع کردید و یا چرا روبروی دادگاه انقلاب جمع شدید، حالا هر وقت چند نفر محدود از اعضای کمپین هم در منزل یکی از دوستان جمع می شوند بلافاصله نیروهای امنیتی می آیند و احضاریه و ....این هم از امروز که حتی ما حق نداریم به منزل خدیجه مقدم بریم برای تسلیت گفتن...

 

اصلن چه فرقی می کنه چه برای تسلیت گفتن چه برای شاد بودن چه برای دور هم جمع شدن، یعنی واقعن ما حق نداریم در خونه همدیگه جمع بشیم...کی می تونه تعیین کنه که ما در چارچوب خونه هامون که مثلن حریم شخصی هم هست باید از چی حرف بزنیم؟ به قول دوستی که میگه من دلم نمیخواد از طلا و مدل مو و آرایش حرف بزنم دلم میخواد درباره حق و حقوقم حرف بزنم...باید برای این دور هم جمع شدن ها در خونه هامون هم مجوز بگیریم!!! وقتی هم خودمون و هم دوستان مون همه از اعضای کمپین یک میلیون امضا هستند یعنی برای دیدن همدیگه هم باید مجوز بگیریم؟!!!!!

 

پی نوشت1: باز هم فیلتر کردند سایت کمپین یک میلیون امضا رو....

 

پی نوشت2: خوشحالم از این که بحث مطالبات زنان این قدر عمومی شده که برخی نمایندگان زن مجلس که تا دیروز موافق چندهمسری مردان بودند امروز از تریبون مجلس به انتقاد از این موضوع برخاسته اند و دم از بازخوانی و تغییر کلیه قانون نابرابر علیه زنان می زنند.

 

پی نوشت۳: پایه های امنیت ملی کشور رو مردمی نمی لرزانند که در برف و سرما مانده اند بدون مواد غذایی و  بی برقی هم که از امروز به مشکلات شان اضافه شده؟!! پایه های امنیت ملی رو مردمی نمی لرزانند که زیر بار تورم، بیکاری و اعتیاد کمر خم کردند؟!!! پایه های امنیت ملی رو همین تلاش های مسالمت آمیز ما برای رسیدن به خواسته های انسانی و حقوق برابر به لرزه انداخته؟!!!

 

پی نوشت۴: مریم بعد از آزاد شدن از زندان، باز در حوا می نویسه...مریم ناگفته ها رو در مورد راحله هم نوشته....آخرین حرفهایی که راحله به مریم زده بود...کشتند راحله را و ما هیچ کاری از دستمون برنیامد...چقدر خوبه این نوشتن ها و چقدر کمک می کنه به ادامه تلاش ها... 

 

پی نوشت۵: راستی مرسی از همه دوستانی که در مورد دادگاه پرسیده بودند...یادم رفت بنویسم که دادگاه روز سه شنبه تعطیل بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

پیش نوشت: سارای عزیز در وبلاگی که روزی، با مهران شروع به نوشتن کردند، باز هم نوشته...در سومین شب از مرگ مهران نوشته برای فرشته ای که سرانجام پرواز کرد....واقعن این همه صبوری و صبر سارا رو تحسین می کنم و این همه عشق و دوستی را...

امروز مهران عزیز در بهشت زهرا به خاک سپرده شد ....مهران شاید از معدود روزنامه نگارهایی بود که هیچ کس خاطره بدی ازش نداشت...نه هیچ وقت زیرآب کسی رو زد و نه غیبت کسی رو می کرد...سراسر کار بود و تلاش و دوستی....مهران، واقعن به اخلاقیات و خانواده پایبند بود...

سارا امروز می گفت: یادت میاد تا مهران تو رو  می دید، می گفت هنوز زنده ای تو، الهی بری زیر تریلی...این رو می گفت و باز همون بحث های همیشگی بر سر حقوق زنان...به مریم همیشه می گفت عینکت بشکنه، دماغت بره توی چشمت....یادش بخیر...

باسواد بود مهران.....اهل ادعا نبود....سراسر مهربانی بود مخصوصن با سارا....فقط کافی بود تا سارا از موضوعی ناراحت بشه و گریه کنه...ولی سارای ما حالا تنها موند...

خیلی خیلی سخته باور مرگ مهران....طفلک سارا که عزیز مهران بود و حالا چطور می تونه نبودنش رو تحمل کنه....۲۵سال، سن خیلی کمیه برای تحمل مرگ همسری که هم همکار بوده و هم دوست و همراه....خدا صبر بدهد به سارا

پی نوشت: امروز قطعه ای در بهشت زهرا به روزنامه نگارها داده شد...آقای مسجدجامعی در مراسم خاکسپاری مهران اعلام کرد...همون قطعه ای که مهران هم در اون به خاک سپرده شد....به مریم می گفتم امروز که گویا بزرگترین مشکل مون برای مردن حل شد.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اصلن نمی تونم باور کنم مرگ ناگهانی مهران، دوست و همکار خوب رو....نمی تونم باور کنم که سارای عزیز داغدار از دست دادن مهران هست...مگه میشه باور کرد....مگه میشه باور کرد مهران که هنوز سی سال هم نداشت(شاید هم سی ساله شده بود) سکته کنه و....

تازه همین چند روز قبل سارا نوشته بود: اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست مي‌آورم . مهران هنوز نمي‌تواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر مي‌كنم، دقيقه‌اي هزار بار خدا را شكر مي‌كنم 

پی نوشت: واقعن خسته ام از این همه خبر تلخ تلخ....خسته و درمانده....امروز حتی این توانایی رو نداشتم که وقتی خبر رو شنیدم به سارا تلفن بزنم یا برم دیدنش...

پی نوشت۲: یادش بخیر روزهای آفتاب و توسعه....مهران و سارا...انگار همین دیروز بود که عکس های ازدواج سارا رو می دیدیم...دو سال قبل بود به نظرم ....

پی نوشت۳: میترا و برخی از دوستان عکسی از مهران در وبلاگ هاشون گذاشتند...عکسی از مهران که به آرومی پشت میز کارش خوابیده....به همین زودی باید بگیم یادش بخیر مهران و خنده های بلندش و خواهر گفتنش....هرکار کردم باز هم نتونستم عکسش رو بذارم چون می دونم با هر بار دیدنش تا مدتها نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: روی بورد اتاق کارمون نوشتم: تبعیض که قانونی بشه، مبارزه وظیفه میشه...دلم میخواد روزی بیاد خیلی زود که این تبعیض های قانونی تبدیل به برابری و عدالت شده باشند...

دو: می گوید: « من از شهری آمده ام که زنانش با انداختن سه ریگ بر زمین طلاق داده می شوند بی هیچ ثبتی و بی هیچ حق و حقوقی؛ از شهری که دخترانش در سن یازده سالگی به عقد مردانی درمی آیند بسیار بزرگتر از خود و حتی همسر چندم مردانی می شوند که هم سن پدربزگ شان است آن هم به اجبار پدر. از شهری آمده ام که وقتی مردی، برای پنجمین بار زن می گیرد، زن اول بدون هیچ قانون نانوشته ای طلاق داده می شود باز هم بدون هیچ حق و حقوقی.»

این نوشته ام از سفر به زاهدان است...از تبعیض های قانونی و عرفی که زنان این منطقه از اون رنج می برند و از گروهی مرد و زن جوان که تلاش می کنند برای تغییر قانون تبعیض آمیز...این گزارش رو تقدیم کرده بودم به مریم عزیز....

سه: این هم متن سخنان شیرین عبادی هست در مورد ادامه بازداشت هانا و روناک...دختران بیست ساله عضو کمپین که الان ماههاست در زندان سنندج به سر می برند...من بر این باور نیستم که این دو دختر جوان امنیت ملی را به مخاطره انداخته باشند. به باور من، آن دادگاهی که تصور می کند امنیت ملی ایران آنقدر ضعیف و صدمه پذیر است که با یک امضا می تواند متزلزل شود خود مرتکب تشویش اذهان عمومی شده است. زیرا با اعلام این مسئله اذهان عمومی را مشوش و مردم را مضطرب می کند که در مملکت چه اتفاقی افتاده است که امضای یک بیانیه ساده می تواند امنیت عمومی را مختل کند.

چهار:حالم خوب خوب شده و باز فکر می کنم کلی کار نیمه تموم مونده و باز باید به تلاشهام ادمه بدم....

پنج: همیشه دوستانم اعتراض دارند که چرا این کامنت دونی بسته است؟!!! کامنت دونی که بسته باشه بهتر از اینه که بلای دو پست قبلی سرم نازل بشه و مجبور بشم چندتا کامنت رو حذف و دوباره کامنت دونی رو ببندم...دوستان خوبم از این به بعد هر کدوم میخواهید جواب بعضی ها رو ( که من اصلن حوصله درگیر شدن باهاشون و جواب پس دادن به بعضی جاها رو ندارم)، بدهید لطف کنید یک سری به وبلاگ شان بزنید و محبتهای صمیمانه تون رو نثارشون کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امشب، دوباره روبروي اوين بوديم براي آزادي مريم و جلوه...ديگه مثل صبح، صداي شيون و گريه نمي اومد...مريم و جلوه حالشون خوب بود...مريم در اين مدت هشت كيلو وزن كم كرده بود..بعد هم جمع شديم در منزل ناهيد عزيز و كلي هم نشستيم حرف زديم و باز بيشتر حرفهام با جلوه و مريم در مورد زنان زنداني بود و راحله و شرايط زندان...فردا گزارش و عكسهاي آزادي رو كامل ميذارم...

الان با وجودي كه از سه شنبه تاحالا نخوابيدم ولي خيلي خيلي بهترم هرچند با چشم هاي پف كرده و صداي گرفته گرفته....خيلي خيلي خوشحالم از آزادي مريم عزيز و جلوه عزيز....

مريم حسين خواه و جلوه جواهري آزاد شدند/12 دی ماه 1386 مقابل اوین

پی نوشت۱: عکسهای بیشتر از آزادی جلوه و مریم عزیز را می توانید در تصویر برابری و وبلاگ آیدا ببینید

پی نوشت۲:بعد از تبدیل قرار ۱۰۰میلیون تومانی وثیقه مریم و ۵۰میلیون تومانی وثیقه جلوه به ۵میلیون ضمانت نامه بانکی، دوستان عزیزم از زندان آزاد شدند...مریم از ۲۷آبان ماه در زندان بود و جلوه از ۱۰آذر...این هم متن کامل خبر آزادی جلوه و مریم در سایت کمپین یک میلیون امضا ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

برف مي باريد...آسمون سفيد سفيد بود...به جز راحله ۱۱مرد ديگه هم اعدام مي شدند هرچند چهارشنبه آخر ماه نبود...اعدام مي شدند چون در ماه محرم نميشه اعدام كرد كسي رو...برادرشوهر راحله اومده بود با پدر و مادرشوهرش و خواهرش....تمام تلاشها براي صحبت كردن با برادرشوهرش راحله بي نتيجه بود...آدمي كه بويي از انسانيت نبرده....خانواده اي بودند كه پسرشون رو كشته بودند و با عجز و لابه خانواده مقتول، رضايت دادند و همين طور دو تا خانواده ديگه....

سرد سرد سرد بود هوا اين قدر كه مجبور شدم بشينم توي ماشين آيدا...برگشت خانواده شوهر راحله از محل اجراي حكم خيلي طول كشيد...وقتي اومدند از ماشين پريدم بيرون....اينقدر برادرشوهرش خونسرد بود كه فكر كردم شايد رضايت دادند...خانواده ساده و روستايي راحله هنوز حتي نمي تونستند از خانواده شوهر راحله بپرسند كه رضايت دادند يا نه؟ 

از شدت تعجب از اين همه خونسردي خانواده شوهر راحله پرسيدم از برادرشوهرش كه رضايت داديد؟....اصلن نفهميدم چطور شد كه دستم رو دراز كردم روي ماشين و چند گلوله بزرگ برف زدم به صورت برادرشوهرش در حالي كه گريه مي كردم و جيغ مي زدم چرا كشتيدش آدم كش هاي قاتل....

الهي بميرم راحله كلي حرف نگفته داشت كه گذاشته بود لحظه اعدام بگه...ولي بهش گفته بوديم كه بهتره به جاي اين حرفها از خانواده شوهرش بخواد كه ببخشندش....حتي نامه اش به خانواده شوهرش رو توي روزنامه هم چاپ كرديم....راحله اعدام شد و فرياد تبعيض در گلوش خشكيد...به ناهيد ميگم حالا ديگه راحله نمي تونه پشت پنجره بايسته و با ذوق بگه كه ميخواد بره زير برف و دعا بخونه براي آزادي

راحله اعدام شد بدون اين كه براي آخرين بار بتونه فرزندانش رو ببينه...فرزنداني كه در اين سه سال نديده بود(پسر راحله الان سه ساله و نیم داره و دخترش پنج سال)...حالا ديگه راحله روستايي و ساده دل نيست كه با كارگري سلول شون، ماهي دوهزار تومان دربياره تا يك كارت تلفن بخره....

اين اشكهاي لعنتي كه بند بياد يك گزارش مي نويسم از وضعيت راحله....از وضعيت راحله، دختري كه ديگه خسته شده بود هر شب شوهرش رو با زنان ديگه اي در خونه ديده بود..از راحله سنتي كه مجبور بود از شوهرش تمكين كنه مثل يك هنرپيشه پورنو....از دختري كه ۱۵سالگي ازدواج كرده بود....از دختري كه آخرين حرفهاش در گلوش خفه شد...

هيچ وقت هيچ وقت توي عمرم اين قدر جيغ نزده بودم كه اين صبح سرد لعنتي روبروي اوين جيغ زدم و گريه كردم....اين چند روز هر وقت از راحله حرف مي زديم همه مي گفتند حتي اگه اعدام بشه راحت ميشه از اين زندگي....

پي نوشت۱: ناهيد ميگه همه شبهامون شده كابوس...من هم شايد كمتر شبي باشه كه كابوس نبينم...مريم عزيز كه الان در زندان هست ميگه همه شبهاش شده كابوس...

پي نوشت۲: دلم مي خواست امروز كه برم يك شهر دور گرم گرم...يك جايي براي چند روز فقط چند روز فراموش كردن....شايد بعد از دادگاه اين كار رو بكنم...

پي نوشت۳: راحله چون ناهيد رو بيشتر از من دوست داشت، براش يك كيف كوچيك به اندازه جاي پاسپورت قلاب بافي كرد و ناهيد انداخت گردنش...سفيد سفيد با حاشيه هاي خيلي ظريف....براي من يك خاكستري بافت كه نصفه موند...روز آخر راحله تندتند مي بافت كه تمومش كنه...و تموم نشد.... راحله كلي نخ پيچيد دور يك كاغذ تا خودم تمومش كنم....هيچ وقت نتونستم...ولي حالا دوست دارم كه وقتي بهتر شدم بدم يكي تمومش كنه....

پي نوشت۴: اين قدر بد بود اين حس استيصال و درماندگي كه ديشب شايد براي اولين بار در زندگيم نوشتم براي عزيزي كه ايكاش بود....كه چقدر به حضورش احتياج دارم...

پي نوشت۵: شروع سال نوي ميلادي بود گويا...خديجه مي گفت بيرون در اوين كه در شروع سال نوي ميلادي همه تلاش مي كنند شاد باشند و از اينجا فقط صداي ضجه و گريه مي آيد

پي نوشت۶: مخالف اعدامم....ايكاش اين مجازات لغو بشه...ايكاش...

پی نوشت۷: در جواب سوالی دوستی فقط میخوام این رو بپرسم:چه فرقی می کنه بین قتل یک انسان که تحت شرایطی مجبور به قتلش میشی و یا این که تو به عنوان اولیای دم و به عنوان خواهر و برادر مقتول و یا حتی پدر و مادرش برای اجرای حکم اعدام بری و حاضر بشی طناب دار رو دور گردن انسانی بندازی و شاهد دست و پا زدنش بالای چوبه دار باشی؟(هرچند بارها هم گفتم به نظرم هیچ کاری بدتر از کشتن انسان نیست ولی واقعن بین این دو مورد چه فرقی می کنه )جز این که در مورد اول تو مجبور به قتل میشی و در مورد دوم با بارها مرور صحنه اعدام یک انسان این کار رو صبح روز اعدام عملی کنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

یک:ازدواج دختران زیر ۱۴سال در ایران غیرقانونی می شود:  با اجرايي شدن قانون اجباري شدن تحصيل تا پايان دوره راهنمايي، برخي از نمايندگان مجلس و حقوقدانان خواستار تغيير سن ازدواج قانوني دختران شدند. سن ازدواج در قانون مدني ايران براي دختران 13سال تعيين شده است اما در سنين 10 تا 13 سال هم ازدواج با اجازه پدر و حکم دادگاه مي تواند انجام پذيرد، همان طور که آمار سال 83 سازمان ملي جوانان حکايت از ازدواج بيش از 27 هزار دختر 10 تا 14 ساله ايراني دارد.

این گزارشی هست که برای روزنامه اعتماد نوشتم(البته لینک بالا از سایت تغییر برای برابری هست)... فکرش وقتی به ذهنم رسید بهترین راه انداختن این توپ توی زمین نماینده ها بود...ولی خیلی عجیب بود اظهار نظر رئیس کمیسیون حقوقی:« مساله ازدواج دختران متفاوت از مساله عمل جنسي است. ممکن است دختري به عقد مردي دربيايد اما اين رابطه برقرار نشود تا زماني که دختر به سن بلوغ برسد. حتي اين هم مشکلي ندارد، گاهي ممکن است که بچه ازدواج کند و ممکن است براي تحصيلش بهتر باشد»...آخه چطور امکان داره مردی که در این سطح از شعور و فرهنگ قرار داره که با یک دختر ۱۲ساله ازدواج می کنه، در امر تحصیل بهش کمک کنه؟!!!! بعدش هم وقتی نماینده محترم میگه اگه بچه ازدواج کنه یعنی چی؟ کی گفته بچه می تونه ازدواج کنه؟!!!!

دو: امروز، دوستان خوبی بعد از جلسه روزنامه نگاران با خانم عبادی می گفتند که ما دوستان زندانی مون رو فراموش کردیم و دلیل هم می آوردند که چون در وبلاگ ها نمی نویسیم در این مورد....

نمی دونم این که واقعا ما هر روز در وبلاگهامون در این مورد نمی نویسیم چطور می تونه دلیل باشه برای این که ما دوستان مون رو فراموش کردیم!!! (حالا جدای از این که واقعن مگه چند نفر از اعضای کمپین وبلاگ می نویسند) خب مریم، جلوه، هانا، روناک و دوستان دیگه به خاطر کمپین یک میلیون امضا و تلاش برای تغییر قانون تبعیض آمیز علیه زنان رفتن زندان....این که ما هر روز در وبلاگها اظهار دلتنگی و غصه کنیم بهتره یا این که به تلاش هامون برای تغییر قانون ادامه بدیم در عین حال که پیگیر آزادی دوستان مون هستیم....بالاخره ایستادگی مریم و جلوه و تلاش های خانواده هاشون، اعضای کمپین و کمیته مادران بوده که باعث شده میزان وثیقه کاهش پیدا کنه....بعد هم وقتی مثلن خود من،زمان صرف می کنم در روزنامه بنویسم در مورد ارث و تغییر سن ازدواج و ....فکر می کنم که هم تلاش بیشتری کردم برای پیشبرد مطالبات مان و هم این که واقعا کار مفیدتری انجام دادم برای تغییر قانون تبعیض آمیز تا این که چندین پست بنویسم پر از غصه و دلتنگی برای مریم...الان که چک کردم دیدم هر زمان کوتاهی که برای وبلاگ نوشتن داشتم و هر پستی که نوشتم بالاخره به نوعی به مریم و یا جلوه ربط داشته.... بعد هم آیا واقعا ننوشتن پست وبلاگی نشون دهنده فراموشی هست؟!!! در ضمن دوستان اگه یک سری به سایت کمپین بزنند و متن هایی که برای مریم و جلوه نوشته شده، بد نیست....

سه:هجدهم همین ماه، ساعت ۱۰و نیم صبح دادگاه دارم....برای هر دو پرونده....مسلمن نه می دونم و نه می تونم حدس بزنم که قراره چه حکمی صادر بشه فقط این رو می دونم که این روزها حس بدی ندارم به دادگاه...وکیلم هم آقای سلطانی هست که واقعن باید تشکر کنم از این که پذیرفت در این روزهای آخر و در حالی که کلی پرونده ریخته سرشون، وکالتم رو قبول کنه...

چهار:دیدی بعضی وقتها یک حس خوب داری...این قدر خوب که حتی حسودی می کنی برای این که بخوای شخص دیگه ای رو هم در این حس شریک کنی حتی با صحبت کردن در این مورد... خب من هم الان همین حس رو دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |