تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

این هم یک شیوه مجازات جدید در جمهوری اسلامی ایران که همواره دم از کرامت زن!!!(بخوانید کرامت، معنی کنید تحقیر) می زند و در سیستم قضائی آقای شاهرودی که همواره دم از حقوق شهروندی و احقاق حقوق زنان می زند:پايگاه اطلاع رساني پليس در خبري تحت عنوان «توبه گرگ، مرگ است...،» نوشت يکي از اراذل و اوباش کرمانشاهي که در طرح امنيت اجتماعي با لباس زنانه در ملاءعام چرخانده شده بود دوباره از مردم زورگيري کرد.

هیچ کاری به شرور بودن این مرد ندارم، فقط مهم شیوه مجازاتی است که به باورهای فرهنگی و غلط مردمی متحجر در مورد زنان دامن می زنه....دوستی میگه این کار مصداق بارز همون فرهنگ ارتجاعی و حیوانی ای است که می گوید: از زن کمترم اگر فلان کار رو نکنم...

چطوره که با اجرای طرح به اصطلاح امنیت اجتماعی، زنان رو محروم می کنند از پوشیدن لباس های زنانه....از پوشیدن دامن و یا پیراهن...چطوره که تلاش می کنند تا تمام زنانگی زنان رو  پشت  لباس های به اصطلاح طرح عفاف پنهان کنند و بعد برای مجازات یک شرور این لباسها رو به زور تنش می کنند  و در شهر می گردونند!!!

پی نوشت۱:ابر اردیبهشت(سارا) در این مورد نوشته....

مستانه عزیز هم مطلبی در این مورد نوشته با عنوان تکرار نامکرر

چرا زن بودن از نظر شما جرم است؟ این هم نوشته مرجان عزیز

نوشته خواندنی دوست خوب، جادی: آیا لات بازی فایده دارد؟

پی نوشت۲: یک متهم حق داره هر جرمی هم که کرده با هویت و جنسیت خودش مجازات بشه نه این که با پوشاندن لباس جنس دیگه ای به تنش تحقیرش کنند....این مجازات از این لحاظ توهین به اون مجرم هست

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز رها و نسيم به زندان اوين منتقل شدند....بعد از تمام برنامه ها و جلسات كمپين تا مي رسيدم خونه و ايميل رو چك مي كردم، رها باز كلي عكس ايميل كرده از مراسم... و تا گزارش مراسم هنوز آماده نشده كلي عكس براي انتخاب داشتيم...و حالا رهاي عزيز خودش در زندان هست

و البته كلي عكس از پشت صحنه مراسم، از نظافت خونه صاحبخونه اي كه مراسم در اون برگزار شده بود...از صحبت هاي درگوشي...از شيطنت ها...از مهموني ها...از گزارش نوشتن ها...از اشكها و خنده ها...

مي دونم كه رها كه همين ماه قبل، روز تولدش بود و به قول خودش ربع قرن رو پشت سر گذاشته و وارد ۲۶سالگي شده، خيلي مقاوم هست و البته نسيم عزيز هرچند كه نسيم رو خيلي كمتر از رها مي شناسم ...

پي نوشت: اين گزارش و مطلب مربوط به تاتري هست كه در حاشيه آن رها و نسيم رو دستگير كردند..عكسها هم آخرين عكس هايي است كه رهاي عزيز از اين مراسم گرفته...

چندهمسران در برابر داوري عموم

نمايشي اعتراضي/نگاهي به اجراي دو تاتر با موضوع چندهمسري

پي نوشت: امروز رفتم دادگاه براي تجديد وقت...۲۲اسفندماه...تا الان هم به ۷نفر از دستگيرشدگان ۱۳اسفند سال گذشته، حكم تبرئه دادند...

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز(پنج شنبه) بعدازظهر، رها(راحله) و نسیم در حال جمع آوری امضا در حاشیه تاتر خیابانی فجر در پارک دانشجو دستگیر شدند....این تاتر در مورد حقوق زنان بوده!!!!

بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دو عضو کمپین یک میلیون امضا

پی نوشت۱: یک بار نوشته بودم که تمام روزهای خوب امسال با خاطره دوستان دربند، تلخ شده است...سیزده بدر، شب یلدا، روز ولنتاین...

پی نوشت۲: همچنان به جمع آوری امضا و تلاش برای تغییر قانون تبعیض آمیز علیه زنان ادامه می دهیم همان طور که روناک و هانا، اعضای ۲۰ساله کمپین یک میلیون امضا که از مهرماه در زندان سنندج هستند و بارها اتهامات مختلف بهشون زده شد در روزنامه های کیهان و سایت های معلوم الحال،از داخل زندان گفتند:امروز پس از گذراندن ماه‌ها حبس در شرايط زجرآور به جرم ناكرده و اتهامات واهی كه به ما نسبت داده‌ شده ذره‌ای از باورها و اعتقادات‌مان كاسته نشده و چه بسا با مشاهده شرايط زندان و برخورد با زنان زندانی بيش از پيش به حقانيت خواسته‌های‌مان پی برده‌ايم.

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

جايزه معتبر بنیاد اولاف پالمه در سال ۲۰۰۷، به ژورنالیست و فعال جنبش زنان ایران، پروین اردلان اهداء شد. دلیل تعلق جایزه به اردلان، تلاشِ موفق او در تبدیل خواست برابرْحقوقیِ زنان و مردان به یکی از وجوه اصلی مبارزه برای دموکراسی در ایران ذکر شده است.امری که به سهم خود باعث شده است ابعاد اجتماعی و جغرافیاییِ جنبش زنان برای کسب آزادی‌های مدنی و حقوقی، گسترش چشمگیری بیابد. جایزه‌ی سال گذشته‌ی بنیاد به صورت مشترک به کوفی عنان، دبیرکل وقت سازمان ملل متحد و مسعاد محمدعلی، وکیل مبارز سودانی که برای دفاع از حقوق بشر و استقرار صلح و امنیت تلاش‌های مستمری داشته‌اند اهداء شد.

پي نوشت: يك عالمه تبريكككككككك به پروين عزيز....زني كه ايستادگي را مي شود از او آموخت

 پي نوشت2: اين پست فقط براي اطلاع رساني بود...نوشته ام در اين مورد بماند براي بعد...

پی نوشت۳: دوست خوب، جادی در پستی با عنوان"زیباترین هدیه ولنتاین تقدیم به پروین اردلان و همه زنان ایران"نوشته: من خوشحالم و دوست دارم همه دنیا خوشحال باشند از اینکه یک نفر بدون هیچ ادعایی و بدون هیچ سر و صدایی و بدون رییس کسی شدن، کاری کرده که تمام آدم های خوب دنیا بهش افتخار می کنن. من افتخار می کنم وقتی پروین به عنوان یک زن فعال ایرانی، جایزه ای رو می بره که برای اولین بار به کریل رامافوزا داده شده که کارگران سیاه پوست آفریقای جنوبی رو در دریافت حقوق و ارزشهای انسانی همراهی می کرد.

پی نوشت۴: آیدای عزیز هم نوشته: مي خواهم به رسم و عادت مألوف به پاس تلاش هاي ارزنده ات و چشمهاي هميشه نگرانت براي "يه عالمه كاري كه داريم" اين بار از تو بنويسم و از شرم آميخته به شكسته نفسي ات كه "چرا من و چرا ديگران نه مگر نه اين كه همه پا به پاي هم تلاش كرده اند ."

پی نوشت۵: چون من اصولن در لینک دادن تنبل هستم، فکر می کنم میشه بقیه نوشته ها رو از وبلاگ آیدا پیگیری کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: مونا از یک شهر جنوبی، یک نقاب برام هدیه آورده....یک نقاب خیلی قشنگ....ولی وقتی به چشمات می زنیش، تازه می فهمی که مجبوری دنیا رو با یک حاشیه سیاه ببینی.... از دیروز تاحالا دارم به این موضوع فکر می کنم که چقدر تحل دنیا با این حاشیه همیشه همراه مشکی سخته....چه فرقی می کنه که دیگرون، بدون نقاب ببینید تو رو یا با نقاب، وقتی که تو به خاطر حضور این نقاب، دنیا رو  و آدمها رو با یک حاشیه سیاه می بینی....

دو: اعضای کمیته مادران کمپین یک میلیون امضا یعنی زندگی و امید به ادامه راه....(البته جوانان کمپین که خودشون کلی شور زندگی و امید هستند بماند)

سه: هرچقدر به این وروجک شیطون زنگ می زنم این روزها فقط صداش از پشت تلفن میاد که: الان نمیخوام باهاش حرف بزنم....و بعد هم سفارش میده که برام ساندویچ بخره....خواهرزاده هم خواهرزاده های قدیم

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

برای من و هم نسلان من چه خاطره ای از مربی پرورشی مونده؟!!! مربی پرورشی یکی از محجبه ترین های زمان بود که می نشست سر کلاس و این قدر از راهروهای پر از آتش جهنم می گفت...از زنانی که به این دلیل که موهاشون رو نامحرم دیده از موهای سرشون در راهروهای جهنم آویزون شدند....از شکنجه های عجیب و غریب....از دخترانی که با پسر نامحرم دوست شدند و به شکل های عجیب و غریب محشور شدند....

تمام روزهای دوران راهنمایی با ترس از خدا گذشت و همیشه به این فکر می کردم که چقدر خدا موجود وحشتناکیه که می تونه این طور همه آدمها رو شکنجه کنه....اما جالب اینجا بود که فکر می کردم این بحث ها فقط برای دوران ما بوده ولی بعد دیدم حتی هنوز هم چنین مواردی ادامه داره و هنوز هم دختران دانش آموز، از زنانی می شنوند که از موهاشون آویزون شدند و بقیه موارد هم که بماند

اما همین دوسه هفته قبل، متوجه شدم که در دولت نهم، دفتری با نام فضاسازی قرآنی و فرهنگی راه اندازی شده از تیرماه....و بعد از احیای معاونت پرورشی که در دوران خاتمی حذف شده بود...این بود که یک قرار مصاحبه با این مدیرکل گذاشتم و رفتم اونجا ببینیم باز قراره چه تعالیم عجحیب و غریبی به اسم دین به بچه های مردم داده بشه....تمام این چیزهایی رو که همین بالا نوشتم ازش پرسیدم....

بعد هم وقتی گفتگو رو تنظیم کردم در لیدش نوشتم که بدون هیچ سانسوری در سوالات و جوابها...اما وقتی مصاحبه چاپ شد تمام این مواردی رو که در سوال هام پرسیده بودم، حذف شده بود!!!! و البته لید همون طور دست نخورده باقی مونده بود!!!!( این هم لینک گفتگو به سالهای 60برنمی گردیم)

پی نوشت۱:دلم میخواد اگه برای این پست کامنت می گذارید از تجربیات تون از تعلیمات دینی مربی پرورشی تون بنویسید...

پی نوشت۲: این بار هم کلی شانس آوردم ...ضرب دیدگی زانوم شدید بود و بعد از یک هفته خونه موندن و استراحت از دو روز قبل بدون چوب زیربغل راه میرم هرچند هنوز یک خرده درد دارم ولی اگه مجبور می شدم عمل کنم و از این جور حرفها احتمالن از افسردگی و ناراحتی می مردم

پی نوشت۳:این قدر دلم برای پیاده روی در خیابون های شلوغ و دیدن جنب و جوش و تلاش مردم تنگ شده بود اون هم در روزهای گرم آخر سال...

پی نوشت۴: یک عالمه حرف نانوشته دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز همه از مرگ مردی بزرگ می گفتند....از مرگ احمد بورقانی...سهام الدین نوشته در سوگ پدرش:

مرگ هم بلد مي داند

به خانه در مي زند

عاشقانه عين زندگي

رنگ مي فريبد عين پاييز

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

به همین راحتی که نه به همین تلخی، مجله زنان بعد از ۱۶سال انتشار و بعد از شماره ۱۵۱شاید هم ۱۵۲، لغو مجوز شد.....

باید هم خبرش، خبر اختصاصی فارس باشه که آبروی هرچی خبرگزاری و خبرنگاره بردند...

هيئت نظارت بر مطبوعات به ‌دليل درج مطالب و اخبار به گونه‌اي كه موجب سلب امنيت رواني جامعه مي‌شد، همچنين به دليل به مخاطره انداختن سلامت روحي، فكري و رواني مخاطب و القاي اين‌كه در جامعه امنيت وجود ندارد و به دليل سياه‌‌نمايي وضعيت زنان در جمهوري اسلامي لغو مجوز شد.

پی نوشت: خب اگه خجالت می کشند این مسئولان محترم از وضعیت زنان در ایران، واقعن یک فکری برای حل این مشکلات بکنند...دیگه بستن مجله زنان اون هم به جرم سیاه نمایی یعنی چی ؟!!! کدوم امنیت روانی برای زنان در جامعه وجود داره!!!!! زنانی که حتی اختیار انتخاب میزان بلندی و یا کوتاهی مانتوهایی رو که می پوشند، ندارند....زنانی که زیر بار فشار تبعیض های قانونی و جنسیتی له شون کردید....ای لعنت بر شما....

پی نوشت: به این خبر لینک نمیدم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اين دومين بار در طول اين ساله كه مجبورم با چوب زيربغل راه برم...اين بار مي تونم راحت تر و با يك چوب راه برم...از اين زانوبندهايي كه از مچ تا باسن هست بستند به پام و بايد دوهفته تحملش كنم...دكتر ميگه بايد بعدش در مورد پام تصميم بگيرند...

ماجرايي داشت بيمارستان رفتن من با ميترا...تصميم گرفتم حتمن در مورد وضعيت بيمارستان بنويسم...فكرش رو بكن از ساعت ۱۱و۴۵دقيقه در بيمارستان سرد روي ويلچر نشسته باشي با درد وحشتناك و ساعت ۵تازه تصميم بگيرند كه ميشه چيكارد كرد...

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

مچ پام پيچ خورده و زانوم هم شديدن درد مي كنه...الان سه روزه و فكر مي كردم حتمن بهتر ميشه كه نشد...يك تلويزيون از اين تلويزيون هاي چوبي قديمي داشتم كه اسمش رو گذاشتم سينماي خانگي...دوماهي بود كه ديگه روشن نمي شد...تصميم گرفتم بذارمش بيرون ولي اين قدر سنگين سنگين بود كه مجبور شدم بذارمش توي اتاق خواب براي مثلن تغيير دكوراسيون...اون سرخوردن روي يخ و اين حمل تلويزيون سنگين باعث شد اين بلا سر پام بياد...

مودم كامپيوتر رو هم كه به برق وصل كرده بودم اشتباهي و اين روزها از خونه دسترسي به اينترنت ندارم....آلودگي هوا هم كه باعث شده ريه ام درد بگيره....خلاصه اين كه اصلن خوب نيستم در اين روزها و اصلن هم از اين زنجموره كردن هام خوشم نمياد...

پي نوشت: يكي از دوستانم پيشنهاد داده كه تلويزيون رو چون بينهايت سنگين هست از پنجره پرت كنيم پايين تا بشكنه و شايد اين جوري از شرش خلاص بشم...

پي نوشت۲: نمي دونم چرا اين پست سه بار تكرار شده بود!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |