نمی دونم کدوم یکی از ما مقصره.16 سال قبل کلی قول و قرار با هم گذاشتیم.قرار بود همه چیز رو تحمل کنه و همش سعی نکنه بگه من هم هستم و به مراقبت تو احتیاج دارم. قرار نبود مدام با سروصداهاش و یا با آرامش بیش از حدش اذیتم کنه.قرار بود خیلی در کارهام دخالت نکنه.قرار بود هر وقت که دیگه واقعا نمی تونه تحمل کنه ،بگه.من هم خب دلم می خواست زندگی کنم.نمی خواستم همیشه نگرانش باشم و یا مراقبش.می خواستم هرکاری که فکر می کردم درسته و باید انجام بدم ،انجام بدم.نمی خواستم از تلاش دست بردارم.انصافا اون هم همراه خوبی بودجز وقتی که به خاطر اون نمی تونستم مسافت طولانی رو بدوم و یا به خاطر اون با کسی نرقصیدم و به خاطر اون دف زدن رو کنار گذاشتم . ولی خب حالا دیگه شاید اون نخواهد من رو تحمل کنه و شاید هم من دیگه نتونم تحملش کنم.فکر می کنم سه شنبه هفته بعد تکلیف مشخص بشه .سه شنبه من باید برم بیمارستان قلب . ..این قلب 16 ساله که بیماره و 10 سال قبل هم دکترم مطمئن بود که خیلی بشه با این قلب دوام آورد ،دو سال دیگه است (البته منظورم از دوام آوردن ،دور از جون مردن نیست منظورش این بود که باید قلبم عمل بشه).یعنی طبق گفته اون 8 سال قبل که البته بعضی وقتها نباید حرفهاشون رو جدی گرفت . انصافا قلب خوبی بوده .فقط یکی دو بار باعث شده من در بیمارستون بمونم . بعضی وقتها خیلی من رو اذیت کرده ولی اعتراف می کنم من هم بعضی وقتها خیلی حالش رو گرفتم و با این گریه های لعنتی بدجور اوضاعش رو به هم ریختم .هوای آلوده هم خیلی اذیتش کرده و همینطور کلی اتفاقات دیگه که همیشه نوشتم ازشون .الان هم این قلب داره کارش رو انجام میده ولی نمی دونم چرا اینقدر خسته است .یک خستگی نگران کننده.شاید هم نگرانی بی مورد باشه .فعلا که این قلب احتیاج داره یک روز از وقت من رو بگیره و شاید هم ....
پی نوشت:من اصلا دلم نمی خواد هیچ کدوم ازدوستام در این مورد ازم چیزی بپرسه ،چون این جوری بیشتر نگران میشم .

