تبليغاتX
پرنده خارزار - یک توضیح نه چندان مختصر برای آخرین بار...

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

بعد از اینکه در سن 13 سالگی مشخص شد من مشکل قلبی دارم، مادرم که همیشه نگران از دست دادن من بود،دختری تربیت کرد بی نهایت لوس و بچه ننه با وابستگی شدید به خانواده و درعین حال خودخواه !!!البته من حالم بد نبود تا سن 19 سالگی.اون سال من مجبور شدم یک هفته بیمارستان  بستری بشم تا بالاخره دکترها بتونند تشخیص قطعی بدن که من چه مشکلی دارم!!! و بعد هم اون اتفاق (بهش نمی دونم دقیقا چی میگن مرگ موقت ، خروج روح از بدن که منجر به مرگ نمیشه) باعث شد خیلی چیزها در زندگیم تغییر کنه...هرچند هنوز به اعتقاد بعضی از دوستان خوب ،من هنوز یکخرده لوس هستم ولی خب شرایط زندگیم خیلی تغییر کرده و تقریبا همونطوری زندگی می کنم که دوست دارم . برای رسیدن به این شرایط خیلی تلاش کردم وتونستم حتی نگرانی مادرم رو تا اون حد کاهش بدم که موافقت کرد من تنها و مستقل زندگی کنم. ....و اما همیشه اعتقاد داشتم اون چیزی که باعث مرگ آدمها میشه دچار رزومرگی شدن و دست از تلاش برداشتن است.برغم تمام مشکلاتی که بوجود اومده ،من هنوز امیدم رو ازدست ندادم و هنوز به زندگی حس خوبی دارم .حالا هم مشکلی که پیش اومده فقط یکخرده باعث نگرانیم شده ،اونهم نه نگرانی از شدید شدن بیماری،بلکه نگرانی از عقب افتادن از برنامه هایی که می خواستم عملی کنم.من هنوز هم سخت مشغول کار هستم.هنوز هم از پله ها می دوم و هنوز هم می تونم اونجور که دوست دارم بخندم... حتی اگه قرار بشه قلبم عمل هم  بشه باز موضوع نگران کننده ای پیش نیومده چون من اصلا از عمل نمی ترسم...نه از عمل و نه حتی از مرگ  .....من معذرت می خوام از اینکه باعث نگرانی دوستان خوبم شدم شاید نباید اون مطلب رو می نوشتم و ممنون از محبتی که به من داشتید(انصافا تا چند تا دوست مثل سولماز و بهناز و ....داشته باشم چه احتیاج به دشمن...بهناز میگه توغلط کردی نوشتی چیزی از من نپرسید و سولماز هم میگه تو حالا حالاها نمی میری پس حلالیت طلبیدنت چیه دیگه و ساسان هم که اینقدر مظلومانه در مورد نگرانیش نوشته که انصافا خجالت کشیدم و ....)

هنوز هم میشه مثل دیروز با بهناز و بقیه بچه ها زیر بارون موند و به زندگی خندید . 

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده