الان هم که محرم است در هر گوشه شهر تکایایی علم شده اند و چادرهایی که در اون سی دی و کتاب مذهبی فروخته میشه... یک کتاب رو بر میدارم و ورق می زنم..نوشته های صفحه ای رو که باز شده بارها و بارها می خونم ....دوباره همون صحنه های وحشتناک از جهنم ...سرم گیج میره از این رقابت برای به تصویرکشیدن این همه خشونت به اسم دین....با خودم میگم خدایا تو میدونی که چقدر دوستت دارم....دوباره صفحه ای دیگه رو ورق میزنم ...نوشته شده بهشت 8 دروازه داره که سه تا از دروازه های اون به سمت قم باز میشه و کلی تعریف کرده از اینکه مردم قم بسیار مومن هستند و بسیار نمازگزار.....اینقدر از مردم قم تعریف شده که من فکر می کنم از فرشتگان بهشتی صحبت شده که هیچوقت گناه نمی کنند چون هیچ اختیاری ندارند....یادم نمیاد کی بود برام تعریف می کرد وقتی در صحن حرم در قم نماز می خونده یک زن کاغذی روی سجاده اش گذاشته ...کاغذی که شماره تلفنی داشته و نرخی برای صیغه شدن ....کتاب رو می بندم و میگم آقا...مرد با چفیه ای که به گردن انداخته به سمتم میاد ...دلم می خواد ازش بپرسم چرا؟؟؟؟ولی هیچی نمیگم و فقط میگم ببخشید....

