دیروز آخرین روز ۲۹ سالگی ام بود و اولین روز ۳۰ سالگی ام. حس خیلی خوبی نسبت به ۳۰سالگی ام دارم.حس خوبی که نمی دانم چطور باید توصیفش کنم .
29 سالگی ام اما با عشقی شروع شد که هیچگاه مجالی برای بیانش نبود.عشقی که خیلی زود با حس غریب دلتنگی همراه شد.سال گذشته ، سال شروع مجدد هم بود برایم و سال رهایی از رکودی که ۲ سال تمام به اسم آرامش بر زندگیم سایه انداخته بود.آرامشی که آرامش نبود نوعی رخوت و بی تفاوتی نسبت به همه چیز و همه کس بود.اما سال گذشته ،سالی بود پر از روزهای گریه...روزهای بیماری مادر ،روزهای اندوه پدر ،روزهای توهم دوست عزیز هم خانه،روزهای شروع تیرماه ، روزهای دوری دوست،.....سال گذشته روزهای تلاش برای شروع مجدد هم بود ....روزهای سفر،روزهای زیارت،روزهای تنهایی در روستایی شمالی و روزهایی که خیلی اش در همینجا ثبت شده است .
تا امسال چه پیش آید؟
دیروز برای چند ساعتی دورهم بودن رفتیم خانه هنرمندان.اول که سولماز کلی من رو سرقرار معطل کرد بعد هم که رسیدیم خانه هنرمندان من قبل از دیدن بچه ها برای شستن دستهام رفتم دستشویی .یک دختری ایستاده بود و با تعجب به من نگاه می کرد .خیلی قیافه آشنایی داشت . دختر گفت من و تو 5سال پشت یک نیمکت می نشتیم.شیوا بود دوست دوران راهنمایی و دبیرستان که بعد چون ما از شهریار اومدیم ورامین دیگه ازش بی خبر موندم .بعد از 13سال .درهمین حین مسیح و بهناز و سولماز با صدای بلند گفتند ما باید تولدت رو توی توالت بهت تبریک بگیم .شیوا گرافیک خونده و با یک کاریکاتوریست نامزد کرده بود. خیلی تعجب کرده بود .می گفت خیلی تغییر کردی وشیطون شدی!!! یادت میاد چقدر آروم و درسخون بودی .(همون دورانی بود که گفته بودم خیلی لوس و بچه ننه بودم)راست می گفت من خیلی بچه مثبت بودم .بعد هم با همسرش آشنا شدیم .خب چون هیچ آقایی در جمع ما نبود مسلما دعوت ما رو نپذیرفتند......به پیشنهاد مسیح رفتیم خونه اش.به جای کیک و یا شیرینی ،چیپس و ماست و ژامبون خوردیم !!!!!!!بعد هم طبق معمول مسیح کلی عکس باحال گرفت .البته از تعجب سولماز هم بگم که وقتی برای اولین بار دید من دارم می رقصم ،کلی فحش نثارم کرد (دلیلش بماند)بعد هم نشستیم و دوباره از سیاست حرف زدیم و من یکخرده از دلتنگی هام گفتم .کلی کادوی خوب هم گرفتم .شب هم بازتنها خونه موندم تا به نام پدر رو ببینم .امروز هم قراره برم پیش مادرم که مسلما برای دختر عزیزش کیک خریده .
پی نوشت:من باید تشکر کنم از کلیه دوستان خوبی که دیروز با گذاشتن PM های زیبا(بالاخره تاحدودی چت یاد گرفتم!!!!)،فرستادن SMSهای قشنگ،تماس تلفنی و ایمیل کارتهای زیبا ، واقعا من رو شرمنده محبتهاشون کردند.باز هم ممنون .
پی نوشت۲: این رو بعد از دوسال به این نوشته اضافه می کنم....حالا که به اون روزها فکر می کنم می بینم که به احساسی که به یک نفر داشتم بدون این که حتی فرصتی باشه برای یک بار دیدنش و حتی یک بار درست و حسابی حرف زدن، عشق نمیگن....

