تبليغاتX
پرنده خارزار - روحش شاد

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

درهمان اتاقك روزنامه همبستگي مي خوابيد شبها ....البته هر شب كه نه شب درميان....بازنشسته شده بود و با اين سن و سال هم منشي روزنامه بود و هم سرايدار.... عينكش را به چشم مي زد و هر خبري كه برايش جالبتر بود با صداي بلند مي خواند براي همه مان در ابتداي تحريريه و يا در راهرويي كه كامپيوترها در آن گذاشته شده بود...روزهاي جلسه حزب همبستگي و دعواهاي مشهور سران حزب  آخرين اخبار را به همه مان مي داد ....و خيلي از ماهها اولين كسي بود كه خبر از دادن حقوق مي داد ....و اولين كسي كه براي تبريك عيد مي آمد تا شايد هر كداممان از سر لطف چند اسکناسی تانخورده به او هديه بدهيم و البته اگر كسي عمدا و يا سهوا فراموش مي كرد بلافاصله به خاطرش مي آورد وظيفه از ياد رفته را .....باغچه كوچك روزنامه زيبا شده بود بخاطر رسيدگي هاي او ....نمي دانم چند ماه قبل ديدمش كه گفت با شوق كه به مكه رفته و تازه تصميم گرفته حالا كه پاسپورت گرفته و همه دخترها و پسرها را هم فرستاده خانه بخت و فقط مانده اند يك دختر و يك پسر ديگر به سفرهاي خارجي برود و اولين كشور هم سوريه خواهد بود!!!....و چقدر آرزوهايش كوچك مي نمودند در مقابل موهاي سفيدش و سالهاي عمري كه حداقل به 70 مي رسيد و حالا همه این آروزها را با خود ......

از يكي از شهرهاي ورامين مي آمد با آن سن و سالش ....براي تامين آتيه فرزندانش كه نمي شد با حقوق بازنشستگي جهيزيه اين يكي را تامين كرد و به فكر شغلي براي آن يكي شد ....يكي سيسموني مي خواست و ديگري هزينه تحصيل در دانشگاه ....و حالا ديگر جز دوتاي آخري همه سر و سامان گرفته بودند و به قول آقای داوری آبرومندانه عاقبت بخیر شده بودند.... همين چند ماه قبل در همان اتاق سكته كرده بود ولي به موقع به بيمارستان رساندند و حالش هم خوب شده بود و البته سعی می کرد سیگار هم کمتر بکشد... 

سه روز قبل دوباره آقای داوری در همان اتاقك سكته كرده و اين بار ديگر نه تنها كسي نبوده تا او را به بيمارستان برساند بلكه  حتي کسی نبوده تا شنونده آخرين وصيتش باشد....مردن با درد و تنهايي و بدون حضور هيچ يك از اعضاي خانواده ..... مردي كه بايد اين سالها را به استراحت در كنار خانواده اش مي گذراند براي تامين كدامين آتيه؟!!!!!!!!!!!!! در اتاقكي كوچك و گرم بايد اينگونه جان بدهد ؟؟؟؟؟؟؟

غمگینم و ناراحت و چیزی هم نمی توانم بگویم جز روحش شاد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |