امروز با یک خبر بد شروع شد ...شهلا انتصاری یکی از فعالان زن در محل کارش دستگیر شد ....و روز قبل هم که خبر از احضاریه ...و امروز باز خبر می رسید از خانه هایی که محاصره شده بودند تا به هر طریق از برگزاری این مراسم جلوگیری شود ...اما مگر ما چه می خواستیم بگوییم ....چیزی نمی خواستیم بیشتر از حقوق انسانی مان .....
تمام پارک هفت تیر در محاصره نیروهای انتظامی و برادران و زنان پلیس بود....حتی اجازه نشستن در پارک را هم از زنان و مردان گرفته بودند آن هم با فحش و ...بالاخره با زحمت همه بچه هایی که باید، جمع می شویم در موعد مقرر ....همه روی زمین می نشینیم با شعارهایی که در دست گرفته ایم ....می خوانیم ای زن ای سرود زندگی ....پلیس که در اون شلوغی و هیاهو از نشستن ناگهانی 20نفر زن روی زمین تعجب کرده بلافاصله به خواهران پلیس دستور میده ما رو جمع کنند!!!! اول یک پلیس زن میاد و همه مون رو نیشگون میگیره تا بلند شیم ...کاغذهامون رو پاره می کنه ولی ما هنوز می خونیم ....برای بار دوم سرود رو می خونیم ....پلیس های زن این بار با باتوم کتک می زنند و بد هم کتک می زنند ...باز هم از جامون بلند نمیشیم ....اگه پلیس ها محاصره نکرده بودند بقیه هم می تونستند به ما ملحق بشن ....یک دفعه همه زنان پلیس از زیر چادرهاشون اسپری درمیارن و شروع می کنند به رنگ ریختن به ما ....اکثر ماها مشکی پوشیده بودیم ....صورتم حسابی رنگی شده و قرمز قرمز ...دیگه نمی تونم درست نفس بکشم ....همیشه بوی رنگ باعث نفس تنگی ام میشه .....
یکی چادرش رو به کمرش می بنده تا راحت تر ما رو کتک بزنه ...اون یکی چادرش رو درمیاره ....اون یکی فحش میده ....و اون یکی چنگ می زنه و یکی دیگه نیشکون می گیره ....حالا می فهمم چرا این همه به این پلیس های زن افتخار می کنند و تربیت شون کردند چون اونها شیوه های خیلی بیشتری برای کتک زدن و ابراز خشونت بلدند .....ولی طبق قرارمون نباید هیچ عکس العملی در برابر این خشونت نشون میدادیم ....ما رو می ریزند توی خیابون و بعد یک پلیس مرد با یک اسپری که طعم تند فلفل داشت به صورتمون اسپری می کنه ...این بار دیگه نمی تونم تحمل کنم و کف خیابون می شینم ...لیلای عزیز به کمکم میاد و چند دقیقه بعد صدای مریم که از اون طرف خیابون من رو پیدا کرده و البته با کمی عصبانیت دستم رو میگیره تا به جای امن تری بریم ....ولی با اون صورت قرمز قرمز شدم مثل سرخپوستها و یک تابلوی متحرک .....یک مرد میگفت مگه اینها چی میخوان این طور می زنیدشون خب حق شون رو میخوان ......و پلیس به یک راننده میگه طرح جمع آوری معتادان است داریم جمع شون می کنیم ..... پسری به دوستاش میگه ای خاک برسرما که حتی نتونستیم ازشون دفاع کنیم ....و یک زن هم میگه چرا به همه خبر داده نشده که بیان ....
پی نوشت :حالم خیلی خوب نیست ...سرم درد می کنه ...کمرم هم همین طور .....چشمام از اون گاز لعنتی داره کور میشه ...ولی نمی دونم چرا نشستم تا همه چیز رو بنویسم ...هر چند خیلی حرفهای ناگفته هم می مونه ..... نمیخوام از اضطراب و نگرانی مون بنویسم درساعات قبل از تجمع ....از ساعات سخت بی خبری بعد از تجمع ...از احساس بد هنگام شنیدن خبر دستگیری ها و تهدیدها ....و از خوشحالی دوباره دیدن دوستان در ....از نگرانی برای روزهای بعد.....اما حالا باید به فکر بعد بود ....
پی نوشت:واقعا این پلیس های زن بویی از زن بودن نه ،بویی از انسانیت برده اند؟ این عکس مربوط به صحنه ای است که ما رو کتک خورده ریختند توی خیابون ....دلارام عزیز هم که کنار نوشین که داره باتوم می خوره ایستاده امشب در بازداشتگاه است و خیلی های دیگه ....بعدا حتما در این مورد می نویسم
پی نوشت :این هم گزارش تصویری تجمع مسالمت آمیز امروز و این هم عکسهای کسوف از تجمع امروز و صحنه دستگیری دلارام عزیز و ...این هم نمونه برخورد انسانی با یک زن ...با یک دختر ۲۰ساله ...

