من و پونه ساعت 6 بعدازظهر رسیدیم انقلاب و من تازه اون موقع یادم اومد که نه شناسنامه همرام هست و نه پول نقد.خوشبختانه یک کتاب فروشی آشنا میشناختم که تونستم در ازای ایران چک ازش پول نققققققد بگیرم.ساعت 7 که به ترمینال شرق رسیدیم تازه فهمیدم که الان هیچ اتوبوسی به مقصد محمود آباد ندارند پونه میگفت بهتره برگردیم خونه و فردا صبح با یک تور بریم چالوس البته این حرفها رو میزد تا ته دل منو خالی کنه . تصمیم گرفتیم با اتوبوسی که به گرگان می رفت تا آمل بریم و بعد از اونجا بریم محمودآباد.در طول راه پونه همش می گفت ما وقتی میرسیم که دیگه نصفه شب شده و .... .صندلی پشت سر من یک دختری همش بالا می آورد و چند صندلی اونورتر خانومی که چادر عربی سرش بود همش با مسافر پشت سری خودش دعوا می کرد . من و پونه هم سر ترجمه اسم فیلم شرط{DESPERADO }می بستیم .ساعت ۱۲ شب روبروی یک آژانس در آمل پیاده شدیم و از راننده خواستیم ما رو به محمود آباد ببره .کنار جاده کلی پسر جوون با کاغذهایی که روش نوشته شده بود ویلا و سوئیت اجاره ای ایستاده بودند .خلاصه ماشین یکجا نگه داشت و ما یک سوئیت در کنار یک جنگل تاریک اجاره کردیم این رو هم بگم من اولش حتی می ترسیدم از ماشین پیاده بشم و ترسم وقتی بیشتر شد که یک قورباغه کوچولو پرید جلوی پام.ولی چهره خندون پسر کوچولوی صاحبخونه که با تعجب به من ترسو نگاه میکرد باعث شد یکخرده به خودم مسلط بشم . بعدش هم به رستوران کناری رفتیم تا مثلا شام بخوریم .قزل آلا رو خیلی خوب درست کرده بودند ولی پلو شون مثل دونه های ریگ سفت و خام بود هنوز چند لقمه ای از گلومون پایین نرفته بود که برق رفت .بدبختی اینجاست که من تاحدود زیادی از تاریکی می ترسم .خلاصه ساعت 2 شب با یک آژانس به ساحل رفتیم .نرسیده به ساحل صحنه ای رو دیدم که باورم نمی شد .حدود 300 نفر کارگر روی زمین و بدون هیچ زیر اندازی روی خاک خوابیده بودند و همشون هم از دستاهاشون به جای متکا استفاده کرده بودند و رو اندازی هم نداشتند جز آسمون پر از پشه .آدم یاد فیلمهای هندی می افتاد .با دیدن این صحنه خیلی دلم گرفت و متاسفانه دوربینم رو هم با خودم نبرده بودم تا بتونم چند تا عکس بگیرم و به یکی از این خبرگزاریهای باصطلاح اصولگرا بدم تا به جای عکس گرفتن از لاک انگشتان دختری که پوستر گنجی به دست گرفته از این عکسها استفاده کنند تا حداقل دولت جدید که شعار مبارزه با فقرش گوش همه رو کر کرده یکروز خدای ناکرده از یادشون نره و بدونند حتی در این خطه سرسبز هم مردمی از شدت گرسنگی در حال مرگند....راننده آژانس با تعجب گفت خاتوم من تا حالا به این صحنه توجه نکرده بودم .انگار که جنازه اند .با ناراحتی گفتم دور از جونشون باشه اینها انسانند ...ولی مگه انسانها در این کشور اهمیتی دارند ...
دریا رو در شب خیلی بیشتر از روز دوست دارم .میشه در سکوت شب اینقدر به این تاریکی مطلق و عظیم خیره شد تا صبح بشه .اون موقع است که دیگه میشه کم کم دریا و آسمون رو از هم تشخیص داد .با دیدن دریا در شب احساس حقیر بودن و تنهایی بهم دست میده . ..نمی دونم به عنوان یک انسان چه جایگاهی در این زمین دارم هر چند اینجا راحت تر میتونم با خدا ارتباط برقرار کنم .پونه میگه تو هم خودت رو مسخره کردی . میشه از این زیبایی لذت ببری ؟!!.....اینجا حتی میشه دور از چشم کسانی که گریه رو نشونه ضعف آدم می دونند ساعتها گریه کرد .
اما لاویج .لاویج روستایی است که بین نور و آمل و بعد از جنگلهای چمستان قرار گرفته .این دهستان در بین کوههای پردرخت محصور شده و اسمش هم به همین معناست محصور شده . روستا به خاطر طبیعت بکرش و چشمه های آبگرمش مشهوره .وقتی وارد این روستا شدم یاد روستایی که مارکز از اون نوشته بود افتادم .احساس می کردم زمان اینجا متوقف شده .حس خیلی عجیبی داشتم مخصوصا که از رستورانی که با نی درست شده بود این آهنگ هم با صدای بلند در روستا پخش میشد "چو اسیر دام توام رام توام ..."البته خیلی زود فهمیدم در مورد رکود حاکم بر روستا اشتباه فکر کرده بودم .مسافرانی که از همه جا خودشون رو به این روستا می رسوندند ...مغازه های قشنگ چوبی .. مردم مهربون ...اینجا می تونستی یک سوئیت اجاره کنی و ساعتها از پنجره به کوههای پردرخت که فقط چند صد متر با تو فاصله داشتند خیره بشی و یا اینکه خودت به دل جاده جنگلی بزنی البته تا و قتی که هوا هنوز روشنه و یک سلاح سرد برای احتیاط همراهت هست !!!. و یا در رستوران چوبی بشینی و کلی در مورد مردم روستا و ..اطلاعات کسب کنی .
و وقتی روز بعد لاویج رو به مقصد چمستان ترک کردیم بارون می بارید .ولی جنگل نوردی در این هوا هم خالی ازلطف نبود.هر چند در این روستا آژانس هم هست و میشه تا آمل و یا نور رو بدون دردسر طی کرد.
در هر سفر آدم تجربیاتی به دست میاره که شاید در شرایط عادی هیچوقت امکان کسب اون تجربه رو نداشته باشه .مخصوصا برای من که حتی در کوچیکترین مساله زندگیم هم باید کلی فکر کنم وتصمیمی بگیرم تا مبادا نظم موجود در زندگیم به هم بخوره .ولی اینبار سفری که به عمد بدون برنامه ریزی بود باعث شد تا حداقل به این نتیجه برسم که اینهمه فکر کردن و تاکید داشتن روی شناخت افرادی که قراره به هر عنوانی وارد حریم شخصی زندگیم بشند و یا شناخت کامل محیطی که قراره برای کار و یا ادامه تحصیل به اونجا برم باعث میشه روند پویای زندگی مختل بشه .تصمیم گرفتم که از این به بعد کمی ریسک پذیر باشم و ...
حالا تقریبا اعتماد به نفس از دست رفته رو دوباره به دست آوردم و امیدوارم با کمک خداوند بتونم تصمیماتی رو که گرفتم عملی کنم .در تپه های مشرف به دهکده یک فال حافظ هم گرفتم که البته فکر میکنم حافظ هم تحت تاثیر اون همه زیبایی بکر و عظیم نخواست ناامیدم کنه ....
