لی جا ، فصل زن ، یغورت (سه دوست عزیز)، به بازی شب یلدا دعوت کردند من رو . راستش برای من خیلی سخته که بخوام اعتراف کنم و بنویسم از چیزهایی که ننوشتم. می نویسم به این شرط که تا من رو در دنیای واقعی دیدید اینها رو به روم نیارید!!!!
-
تا حدود سه ماه پس از زندگی مستقل مجردی، شبها با لامپ روشن می خوابیدم چون بی نهایت از تاریکی می ترسیدم.
-
تا سن بیست و یک سالگی، دختری بودم بینهایت لوس، بچه ننه و وابسته به مادرم طوری که تا همین سن هر شب که کابوس می دیدم باید مامانم تا صبح میاد توی اتاق من و پیش من می خوابید.
-
سه ماه قبل می خواستم یک پسرکوچولوی خیابونی رو بیارم خونه خودم و بزرگش کنم البته بدون طی مراحل قانونی. فقط سه سال داشت این پسر، ولی با مخالفت شدید مامانم از این کار منصرف شدم.
-
بیشتر از یک سال میشه که تصمیم گرفتم "یک حضور مثبت و موثر" در زندگیم حضور داشته باشه ولی هنوز این تصمیم رو عملی نکردم.
-
قلقلک و سوسک، دو عاملی هستند که باعث میشن دست از کلیه آرمان ها و اهدافم بردارم.
-
خب شماره شش نداره دیگه. پشت هیچستان ، خانوم حنا، هانیه، لیلی(لولیان)، جادی و کنج ذهن رو به این بازی دعوت می کنم.
-
پی نوشت: این بار کامنت دونی رو باز می ذارم ولی نظراتی ننویسید که ناراحت بشم!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده
|
