پیش نوشت: .پنجره رو باز می کنم تا هوای اول اسفندماه بیاد توی خونه....توی تراس کوچیک خونه می ایستم...دلم می خواد نفس عمیق بکشم...خیلی عمیق.....این هوای خوب و سرد باعث میشه یک لحظه همه چیز رو فراموش کنم و به این فکر کنم که زنده ام و باید زندگی کنم....اما درد شدید دست چپم دوباره خیلی چیزها رو به یادم میاره....امروز و در این ساعت دارم یک سال گذشته ام رو مرور می کنم....بیشتر یک سال کاری گذشته رو... گفته بودم خیلی صریح از همه اون چیزی که باعث شد امروز به اینجا برسم می نویسم ...هرچند گریه جایگزین حس خوبی شده که داشتم ولی دیدم حتی ارزش نوشته شدن در این وبلاگ رو هم نداره...پس این مطلب رو برای تشکر از دوستان خوبم می نویسم تا همیشه خاطرات خوب یادمون باشه و انگیزه ای باشه برای ادامه راه...البته با تشکرویژه از دوست خیلی خیلی عزیزی که همیشه شنونده گلایه هام بوده ....دوستی که در این یک سال اخیرهمیشه حامی و مشوق ام بوده....دوست خوب لحظات نگرانی و تنهایی ام....و البته باید همین اول این رو بگم که شاید به قول تو سوسن عزیزم باید ادامه می دادم ولی ....
دلم می خواست از آخرین کارگاهی که آموزشگرش بودم بنویسم....چقدرعلاقه و پشتکار افراد جوونی که در اون کارگاه نشسته بودند و حتی چندنفری از اونها در فاصله بین ساعات هم مشغول انجام تمرین بودند، حس خوبی بهم می داد....بچه هایی که حتی در فاصله بین خوردن چای و شیرینی هم از موضوع کارگاه صحبت می کردند....مسعود، جادی و من به بچه ها یاد می دادیم که چطور با استفاده از نرم افزاررایگان و آزاد اسپیپ، یک سایت و مجله خبری و یا سازمانی رو راه اندازی و مدیریت کنند. و موضوع سایت رو هم موضوع مورد علاقه من یعنی ایدز انتخاب کرده بودیم وبه قول جادی، چقدر بخش بندی
ها و مطالبش حرفه ای و خوب بود.
و من چقدر خوشحال بودم از این که بچه ها حتی بدون داشتن اطلاعات فنی زیاد می تونند یک سایت خبری رو خودشون راه اندازی کنند.
و خیلی خوشحال بودم که از این که حاصل اون همه جلسه و بحث در یکی دو ماه گذشته باعث شد ما سه نفر که آموزشگرهای این کارگاه بودیم، بتونیم گروه خوبی رو تشکیل بدیم برای انجام یک کار گروهی و تازه می فهمیدم چقدر در کار گروهی ضعف داریم ما ایرانی ها.
خیلی خیلی دلم میخواد از زحمات جادی تشکر کنم.... که همیشه در بحث ها، دعوت مون می کرد به آرامش و همیشه کلی ایده و جایگزین خوب داشت برای جملاتی که بیشترمن به کار می بردم و به نوعی به بحث دامن می زد. جملات صریحی که فقط در مورد اشتباهات کار می گفتم بدون ذکر هیچ نکته مثبتی.
اما در مورد مسعود....انصافا چه روزهای سختی و چه برخوردهای در برخی موارد خشنی بین ما صورت گرفت تا حالاامروز بتونیم خیلی راحت در گروه با هم کار کنیم. نمی دونم ولی شاید باید من هم ازت معذرت خواهی کنم به خاطر روزهایی که خوب نبودند. فکر می کنم شاید بهترین موقع برای گفتن باشه چون حالا دیگه واقعا در روزهای خوب کار هستیم(بودیم) و گفتن از مشکلات گذشته بیشتر به نظرم خنده دار میاد و بهمون نشون میده که چقدر حاصل تلاش هامون مثبت بوده. البته باید هم از جادی و هم از مسعود تشکر کنم که همیشه در حل مشکلات فنی که در کار با کامپیوتر داشتم، کلی کمکم کردید.(من خیلی بی سواد بودم در این زمینه مگه نه؟!!!!
)
و اما فرنوش عزیزم.... هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که بتونم توی یک کوچه بایستم و با صدای بلند جیغ بزنم و گریه کنم.....ولی حضور تو این توانایی رو به من داد...تو که هم دوست خوبم بودی و هم هماهنگ کننده خوب کارگاه هامون .....و چقدر خوبه که تو بودی و البته هستی با اون قیافه آروم و دوست داشتنی ات...و چقدر خوبه که می تونیم راحت با هم حرف بزنیم....
و اما آقای دکتر رزاقی باید از شما هم تشکر کنم....وقتی بعد از اولین بار تدریس من در کارگاه گفتید که خوب تدریس می کنم و با اعتماد به نفس، خیلی حس خوبی داشتم ....وقتی در جلسات مون بحث می شد و من ترجیح می دادم حضور نداشته باشم ولی شما می خواستید که همه باشیم و نظرات مون رو البته تعدیل هم می کردید تا بحث با نتیجه خوب به آخر برسه...وقتی حمایتم می کردید برای پیگیری سوژه هایی که می خواستم بنویسم و ساعت ها در مورد موضوعاتی که می خواستم بنویسم، بحث می کردیم.... وقتی روزی که از بم برگشتم و این مساله رو همش تکرار می کردم که چرا ما برای ان. جی. ا های بم کاری نمی کنیم و شما گفتیدخب میخوای چیکار کنی براشون و من هم گفتم....چقدر خوشحال بودم که شما گفتید هر برنامه ریزی ای که میخوای بکن، نگران هزینه اش نباش
و گویا قرار بود من همین پنجشنبه برم بم ....و من خیلی حس خوبی داشتم همیشه که می تونستم خیلی راحت از مشکلاتی که حتی به کار هم ربطی نداشت با شما صحبت کنم و ازتون نظر بخوام....و البته گلایه ای هم دارم از گلایه هایی که بارها مطرح کردم و بی پاسخ گذاشتید....
پیش نوشت: چقدر خوبه که اینها رو نوشتم....الان دیگه حس خوبی دارم....یک حس خوب برای ادامه راه ... دلم می خواست از آخرین سوژه هایی هم که پیگیری می کردم و برای کنشگران می نوشتم، بنویسم....مخصوصا از داروی ایرانی درمان ایدز و بحث های روز اعلام رسمی کشف این دارو و هرچیزی که پرسیدم ، وزیر تکذیب کرد. خوشحالم که حداقل چند تا از دوستان، تیتر مطالب شون را به نوعی ربط داده بودند به این تکذیب های وزیر در مورد مرگ تعدادی از افرادی که از این دارو استفاده می کردند و ....(حتما در این مورد هم می نویسم در پست های بعدی)

