تبليغاتX
پرنده خارزار - بهترین روز تولدم...

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

دیروز، روز تولدم بود . بم بودم. روز پنجشنبه و جمعه یک کارگاه روزنامه نگاری برگزار کرده بودیم برای بعضی از اعضای NGOها. پنج نفر از اعضای یک روزنامه محلی هم حضور داشتند. بچه هایی که خبر می نوشتند بدون این که اجزای خبر رو بدونند و تقریبا همه خبرهاشون لید نداشت و تیترها هم که دیگه ...؛ بچه هایی که با حقوق ماهی کمتر از پنج هزار تومان برای این روزنامه(هفته نامه؟) چهارصفحه ای می نوشتند به این امید که دردی از درد مردم شهرشون درمان بشه و کلی هم گلایه داشتند از این که حتی نشریات محلی کرمان هم از مشکلات مردم بم نمی نویسند. جمعا یک گروه هفده نفره بودند. خیلی خوشحال بودم از این که می دیدم می تونم حداقل یک کار خیلی کوچیک برای این بچه ها( البته فقط کوچک ترین عضو این گروه یک دختر 16ساله بود و بقیه همه بالای بیست و یک سال سن داشتند) انجام بدم.

 

روز اول موقع ناهار خوردن، باز بحث به سن و از این جور حرف ها رسید و فردا  وقتی در کلاس رو برای یکی از بچه هایی که در زلزله قطع نخاع شده بود و پشت در کلاس ایستاده و نمی تونست وارد کلاس بشه، باز کردم  دیدم همسرش همراهش هست و یک دسته گل قشنگ برای من آورده به مناسبت روز تولدم. یکی دیگه از بچه هایی که در سفر قبلی به بم باهاش آشنا شده بودم هم برام یک دسته گل و یک کتاب هدیه آورده بود. نمی تونم بگم چه حسی داشتم فقط این رو بهشون گفتم که واقعا خوشحالم از این که در جمع شون هستم .

 

 

در این دو روز، مجبور بودیم خیلی فشرده باهاشون کار کنیم. بچه های خبرنگار هم وسط  بحث های کلاس موارد عجیبی رو مطرح می کردند. میگن با یک مقام مسئوول صحبت می کنیم ولی بعد تکذیب می کنه همه حرفهاش رو. میگم خب شما نوار مصاحبه رو دارید و اون نمی تونه تکذیب کنه. تازه می فهمم که هیچ کدوم از این بچه ها واکمن و یا ضبط خبرنگاری ندارند. میگن بعد از این که حتی وقتی با یک مقام مسول صحبت می کنند و متن نوشته اش رو بهش میدن و بعد حتی از طرف امضا می گیرن برای چاپ همون نوشته، باز هم تا مشکلی پیش میاد مقام مسوول حرفهاش رو تکذیب می کنه و تهدیدشون می کنه به شکایت!!!

 

اما روز دوم، همین بچه ها این قدر خوب نوشته بودند تیترها و لیدهاشون رو که من بعد از سه ماه از شروع کار خبرنویسی، نمی تونستم مثل لیدهای اونها بنویسم و البته این رو به خودشون هم گفتم. بعدازظهرش هم در چهار گروه جداگانه، راجع به سوژه های مختلف، گزارش خبری نوشته بودند که هرچند ایراداتی داشت ولی وقتی ارائه کردند، دلم می خواست از خوشحالی بغل شون کنم.

 

 

یکی از این بچه ها بود که در مورد مشکلات شهرشون تاحالا کلی با مسئولان صحبت کرده بود و خب پاسخ های مسئولان پاسخگو هم که دیگه مشخصه...تصمیم گرفتم برای این که بچه ها بتونند خوب مصاحبه بگیرند و مغلوب پاسخ های سربالای مسئولان نشوند، اون رو به عنوان مقام مسوول دریک کنفرانس خبری در نظر بگیریم و همه بچه ها به نوبت سوالاتشون رو بپرسند تا ایرادات سوال ها و نحوه سوال پرسیدش شون رو تصحیح کنیم. این قدر این پسر در پاسخ دادن به سوالات با خونسردی، بچه ها رو می پیچوند و جواب های سربالا می داد که دیگه واقعا حرصم گرفته بودم و وقتی یکی از بچه ها با عصبانیت و درماندگی داشت سوالش رو تکرار می کرد، کارگاه با صدای بلند خنده بچه ها به هم ریخت. انگار همه باور کرده بودیم که اون یک مقام مسوول شهر است و این اولین باری بود که می دیدم بچه ها همه با هم با صدای بلند دارند می خندند.

 

نمی دونم می دونید یا نه که چقدر مردم این شهر احساس تنهایی می کنند و چقدر هم تنها هستند. شاید هم به همین دلیله که من هم دلم می خواد بم بمونم.

 

پی نوشت: دیروز اما یکی از بهترین روزهای تولدم بود. هرچند نه مثل هر سال، این روز رو با تبریک تلفنی مادرم شروع کردم و نه این که در جمع دوستان خوبم بودم( هرچند تعداد دوستان صمیمی من به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسه اما کمیت مهم نیست مهم کیفیت دوستی هامون هست) امروز هم می خواستم به لیزا که چندماه قبل در ترکیه ازش یاد گرفتم  چطور آموزشگرTrainer ـ ـ خوبی باشم ایمیل بزنم و ازش تشکرکنم که با تعجب دیدم برام ایمیل زده و از خودم خواسته بود که بهش بگم چطور می تونیم تولدم رو جشن بگیریم؟!!!( اگه می اومد ایران، می تونستیم پیشنهاد می دادم باز هم بریم بم) .

 

پی نوشت2: در پست قبلی نوشته بودم دیگه خبرنگار نیستم اما یادم رفت این رو بنویسم که قرار شده من فقط با سایت کنشگران کار نکنم و از فردا کار رو در بخش دیگه ای شروع می کنم. هرچند همین کارگاه روزنامه نگاری در بم هم از سوی کنشگران برگزار شده بود و چون این کارگاه پیشنهاد خودم بود، خیلی برام مهم بود که حتما خیلی خوب برگزار بشه. با هماهنگی  مسئول یکی از NGOهای بم و البته زحمات فراوان آقای منتجبی که مدرس این کارگاه بودند( واقعا دست تون درد نکنه برادر)، نتیجه این کارگاه خیلی بهتر از اون چیزی بود که انتظار داشتم.

 

 پی نوشت3: پارسال تصمیم داشتم برای روز تولدم، یک عکس از خودم در این وبلاگ بذارم  مخصوصا بعد از این که چند تا از دوستان خوبم ایمیلی می پرسیدند که من چه قیافه ای هستم؟!!! نمی دونم چرا امروز دلم خواست این عکس روکه دوستان خوب بمی ازم گرفتند، اینجا بذارم . مجبور شدم عکس دوستان خوبم رو حذف کنم چون ازشون اجازه نگرفته بودم  که می تونم عکس هاشون رو اینجا بذارم یا نه.

 

پی نوشت۴: الان دیدم منتجبی که مدرس کارگاه بود از مشکلات بعضی از بچه ها و شهر بم نوشته. خیلی دلم میخواد بیشتر در این مورد بنویسند چون روز اول تا رفتم بیرون یک چند دقیقه ای قدم بزنم، وقتی برگشتم دیدم که بعضی از بچه ها دارن از مشکلات شون براش حرف می زنند؛ مثل همین میزان

حقوق ، تنهایی، عذاب ناشی از مرگ خانواده و.....

 

 Image hosting by TinyPic 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |