تبليغاتX
پرنده خارزار - روزهای تهدید، تهدید و تهدید....

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

پیش نوشت: می پرسه وقتی آزاد بشی در مورد زندان چی می نویسی؟ میگم: از تهدید، بازجویی، شکنجه روانی، تحقیر و برخورهای بد شما و وضعیت بد زندان .... و مرد میگه حتما می نویسی که مسائلی رو از زندگی ات مطرح کردیم که با شنیدنش، تا مدتی نمی تونستی حرف بزنی.... و من میگم کار مهمی نیست شنود تلفن دیگران ....و مرد میگه باید خدا رو شکر کنم که گیر نهادهای امنیتی موازی نیفتادم....و باز صدای جیغ و گریه یک زن در اتاق بازجویی....و بوی بد پرونده سازی....

 

رفته بودم برای بازجویی. از افرادی بودم که بازجویی ام نه ربطی به دستگیری ام داشت و نه هیچ ربطی به فعالیت هایی که در کمپین یک میلیون امضا دارم. حدود دوساعتی از بازجویی گذشته بود و خسته شده بودم از پاسخ دادن به سوالات....اصرار می کنم که فقط به سوالاتی که در مورد دستگیری ام باشه، جواب میدم و مرد میگه: دستگیری شما هیچ ربطی به حضورتون روبروی دادگاه نداره، و شما در حقیقت به عنوان مطلع اینجا حضور دارید. میگم مطلع رو که زندان نمیندازن تا ازش بازجویی کنند؟!!!

 

 واقعا کلافه شدم از سوال های مرد هرچند سعی می کنم به روی خودم نیارم..... میگم تا به مادرم زنگ نزنم، یک کلمه دیگه نمی نویسم. با خونسردی تموم میگه: مادر شما که این روزها،بحران طلاق خواهرتون رو می گذرونه، زن خیلی صبوری هست و چند روز بازداشت بودن و بی خبری از شما، چندان تاثیری در وضعیتش نداره.

 

یاد مادرم می افتم و خیلی سعی می کنم خودم رو کنترل کنم ولی نمیشه و اشکهام از زیر چشم بند پارچه ای جاری میشه. دلم میخواد اون چادر کثیف رو از سرم بردارم و چشم بند رو پرت کنم توی صورت بازجو. ولی نمی تونم. فقط میگم: شما حق ندارید در حریم خصوصی زندگی من دخالت کنید. با همون خونسردی میگه خدای ناکرده، من قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم!!! میخوام به سوال بعدی جواب بدم ولی نمی تونم...این بار صدام می لرزه و با صدای بلند با بازجو بحث می کنم. یک مرد دیگه از اتاق کناری میاد بیرون و با صدای بلند میگه: صدات رو بیار پایین، فکر کردی داری اینجا کجاست...

 

*** 

روز سوم بازداشت ما بود و هنوزحق تلفن زدن به خانواده هامون رو نداشتیم. همه حدود نیم ساعت با دست به در آهنی سلول هاشون زدند و شعار بود که در فضای بند209 طنین افکن می شد....اوین صاحب نداره....بی خبری شکنجه است...اعتصاب تا آزادی....بازجو که کارشناس نیست، بازجویی اش هم مجاز نیست....شهلای من کجایی، چرا تو انفرادی....و باز سرود زیبای جنبش زنان و شعاری که برای هشت مارس، در همون سلول های سرد و نمدار ساخته شد....حقوق برابر، حق مسلم ماست.

 

****

و حالا بعدازظهر روز سوم دستگیری ماست و تونستیم با خانواده هامون تماس بگیریم. این بار دیگه نگران مادرم نیستم. برای بار دوم رفتم بازجویی. از اتاق کنار، صدای آروم یک زن میاد...بازجو میگه دوستت اینجاست..میگم سوسنه، میگه نه...میگم مریم ...نه ...آسیه...نه..میگم مهم نیست که کی هست....و مرد میره بیرون از اتاق....یک دفعه صدای جیغ و گریه بلند یک زن که انگار داره خفه میشه به گوش میاد....تمام دستهام یخ کرده و قلبم داره از کار میفته...مرد داخل اتاق میشه... با عصبانیت میگم معلوم هست چه بلایی دارید سرش میارید ....میگه ما کاری نکردیم خودش آسم داشت...میگم ولی اون داره جیغ می زنه .... بگید کیه....میگه یکی از دوستانتون حالا بعدا که برگشت براتون تعریف می کنه .....و من یاد سوسن می افتم که داخل پرونده پزشکی اش در بازداشتگاه نوشته که آسم داره....و این بار برای این که دوباره اشک نریزم ، زیر لب شروع می کنم به فحش دادن....کثافت ...و جالبه که حالا که همه دوستان آزاد شدند، فهمیدم که اون روز نه سوسن و نه هچ کدوم از اعضای گروه، دچار حمله آسم نشده بودند...

 

****

دیگه بازجویی تموم شده و اصرار بازجو مبنی بر نوشتن در مورد چیزهایی که هیچ اطلاعی ازشون ندارم، تموم شده ....و گویا نوبت ارشاد شده....میگه: من هم قرار بوده جزو همون پرونده ای باشم که ازش صحبت شده( البته این پرونده در حال ساخته شدن هست !!! )و خوشحاله از این که قبل ازهر برخوردی فرصتی شده  تا با من صحبت کنند و بدونند که من به اشتباه داخل این پرونده شدم(چقدرشما خوب و مهربون بودید!!)....از نهادهای امنتیتی ای حرف می زنه که به صورت همزمان روی این پرونده دارند کار می کنند(منظور موازی کاری است) و این که چقدر خوبه که قبل از هر اتفاقی، من در بازداشت اطلاعات هستم و نه اون نهادها و  نیروی انتظامی و ....و من هم دلم میخواد بگم حداقل در بازداشتگاه نیروی انتظامی، برخورد انسانی تری با ما شده بود....و بعد هم بازجو میگه باید قول بدم که یک کلمه از موارد بازجویی ام رو به کسانی که در حقیقت این بازجویی به اونها مربوط می شد، نگم و من هم میگم نمی تونم قول بدم و اون هم میگه پس باید زیر برگه بنویسم و امضا کنم...من هم میگم اگه امضا نکنم....خب معلومه تا بازگشایی این پرونده باید زندان بمونم!!!!! و البته من هم قول میدم که هیچ چیزی به هیچ کس نمیگم و دو بار هم تاکید می کنم که قول میدم....ولی ساعت هشت صبح روز بعد هم برخلاف قول بازجو، من هنوز آزاد نشده بودم...

 

شب شده و الان یادم نمیاد برای چی دوباره با چشم بند و چادر من رو بردند طبقه پایین. وقتی از پله ها میام بالا، مینو مرتاضی رو می بینم ....دیدنش با اون موهای جوگندمی، حس خوب آرامش بهم میده و بغلش می کنم به یاد مادرم....مینو باید بره بازجویی....یک دفعه مرد بازجو در کنارم قرار می گیره و میگه شنیدم پررو شدی، به در می کوبوندی و شعار می دادی..... گفتیم فردا آزادی پررو شدی...میخوای کاری کنیم تا مدتها همین جا بمونی!!!! این بار دیگه با پررویی میگم : شما حق ندارید اگه تونستید این کار رو بکنید....

 

بدترین ساعات...  

اسامی مون رو می خونند و میگن شما آزادید....ما فعلا سه نفر هستیم...نگهبان زن میگه زود وسایل تون رو بردارید و بیایید بیرون...سوسن رو برای بازجویی دارند می برند ..میگم که میرم فرودگاه دنبال پدر و مادرش....با چشم بند از طبقه اول رد شدیم...حالا در حیاط اوین هستیم...شب شده و بیرون سرده هوا...مریم با صدای بلند نفس می کشه و میگه آزادی....میگیم وسایل مون رو چرا ندادید....میگن ساختمون کناری باید بریم برای طی مراحل اداری!!! و ما هم خوشحال تا اونجا میریم ...یک مرد ما رو به دست یک زن می سپره تا به سلول های بند عمومی ببره....چرا باید به ما دروغ بگید...این بار با صدای بلند داد می زنم شما یک مشت دروغگو هستید و میرم توی یک باصطلاح سلول که شبیه سوئیت هست با حمام و توالت...توی سلول فقط ناهید هست...می شینم و داد می زنم یک مشت کثافت دروغگو....یک دفعه در باز میشه و یک مرد با بی سیم در حالی که هیکل گنده و وحشتناکی داره وارد اتاق میشه...اینقدر ترسیدم که بلند میشم...مرد طوری با حالت تهدید به سمت من میاد که چند قدم میرم عقب.....میگه فقط کافیه صدام دربیاد تا پشیون بشم از داد زدن و توهین کردن!!!

 

کم کم بقیه بچه ها رو هم میارن همین سلول ها...جز پرستو و چندنفری که بعدازظهر آزاد شدند....سوسن، محبوبه، شادی، شهلا و چند نفر دیگه رو هم انداختند انفرادی....خیلی نگران بچه ها هستیم...اینجا دیگه برای هر چیزی باید ساعتها به در مشت بزنیم....ورودی این بند یا یک در شیشه ای و فلزی بشته میشه و صدای ما خیلی بیرون نمیره تا کسی برای پاسخگویی بیاد....مریم و زارا و نسرین رو بردند طبقه بالا که با زنان زندانی بمونند ...

 

مهناز حالش بده....ام اس داره و پاهاش قفل شده....من، مینو، رضوان و ناهید به در می کوبونیم....اتاق های دیگه هم دارند همین کار رو می کنند....ولی هیچ خبری از زندانبان نیست...مهناز گریه می کنه و من دیگه حالم داره بد میشه...قلبم داره از تپش می افته ....مینو با گریه به در می کوبونه و میگه مگه مادر ندارید خودتون ..مگه مادر نیستید شما ....این دختر داره می میره .....

 

مینو از خاطرات زندان های خودش و بازجویی های همسرش دکتر پیمان تعریف می کنه و  دوست خوب دیگه ای از این که چطور همسرش رو در سال 67 اعدام کردند و از ماه های انفرادی خودش در همین زندان اوین و این که چطور انفرادی رو دوام  آورده در اون سال ها .... حالم اصلا خوب نیست دیگه و هر بار که می خوابم روی موکت های کثیف و سرد و بدون متکا و  پتوهایی  که نمی دونم قبل از ما کدوم بیچاره ای ازش استفاده می کرده، با حالت خفگی از خواب بیدار میشم و گریه می کنم....مینو و رضوان و ناهید آواز می خونند تا حالم بهتر باشه ...و چقدر قشنگه صداهاشون ...ساعت داخل هیچ اتاقی نداریم و ساعت های مچی همه رو هم ازشون گرفته بودند همون روز اول....دلم میخواد حداقل بدونم ساعت چنده...تک تک همه رو می برن بازجویی و دیگه بر نمی گردونند....همه نگران شدیم...بعدازظهر روز بعد شده ....به در می کوبونم تا نگهبان بیاد...بعد از نیم ساعت در رو باز می کنه...ازش می پرسم چرا بچه ها رو دارند این طور می برند...وظیفه نداره به ما جواب بده ...این قدر عصبانی شدم که بهش میگم یک جلاد کثیف فقط این طور می تونه برخورد کنه ...و دختر ناراحت میشه و در رو با عصبانیت می بنده...حداقل ده سال از من جوون تره....رضوان میگه نباید این طوری باهاشون حرف بزنم  که اون هم تقصیری نداره و حتما مجبور بوده به انتخاب این شغل  ...باید قوی باشم...تهدیدها و تحقیرها و بذرفتاری های این چند روز این طور ادیتم نکرده بود که این بی خبری از وضعیت همه ....رضوان رو هم می برند و من تنهای تنها میشم.... دیگه در این بند فقط من موندم داخل یک اتاق تنهای تنها و آسیه و الناز و مهناز  داخل اتاق دیگه ای....و مریم و زارا و نسرین که چند ساعتی میشه در راهروی بیرون بند نگران بچه ها موندند و حاضر نیستند برگردند به سلول های طبقه بالا...شاید دو ساعتی از تنهایی ام گذشته که در باز میشه و میگن باید برای آزادی با خانواده ام تماس بگیرم....حالا دیگه به این شرط که آروم باشیم و صدامون درنیاد ما رو به همون بند 209 انتقال میدن...فکر می کنم باز هم که خواستند مار و ادیت کردند....صدای بچه ها از اتاقهای انفرادی میاد و ما این بار داد می زنیم تا بدونیم کی ها موندند و کی ها آزاد شدند.....و بعد از سه ساعت، جز شادی، محبوبه و ژیلا، همه رو آزاد کردند.....

 

پیش نوشت1: از تکیه کلامی استفاده می کرد که وقتی به دوستانم زنگ می زنم ازش استفاده می کنم  و به خودش اجازه می داد راجع به سبک زندگی من اظهار نظر کنه....آره من دختری هستم که همه زندگی ام شده کارم و نه تفریحی و نه دوست پسری !!!! میخواست  در پرداخت هزینه سفر دختر بمی رو به تهران شریک باشه ....همون بهتر که حلیمه این امتحان رو نده تا این که هزینه سفرش رو آدمی تامین کنه که زندگی اش از راه تهدید و شکنجه روانی دیگران تامین میشه....نمی خواستم باز تلخ بنویسم ولی این واقعیته....واقعیت دیوارهای بلند اوین ...واقعیت ذهن های بیماری که فقط در توهم توطۀه  هستند....واقعیت تلخ برخوردهایی که باز گویا در راهند....  

 

پیش نوشت2: چهار نفر بودیم در یک سلول انفرادی سرد و با لامپی که تا صبح روشن بود. اینقدر اتاق سرد بود که با مانتو، روسری و کاپشن خوابیدیم تا صبح. همه شبها بدون بالش و ناخن هایی که از شب اول از شدت سرما کبود شده بود. هوای اتاق خیلی سنگین بود. حس خفه شدن داشتیم همه مون و من هر بار سعی می کردم به بهانه رفتن به توالت، چند دقیقه کوتاه از اتاق بزنم بیرون. بعد از هر اعتراضی و به در کوبوندنی، نگهبان برای این که مثلا تلافی کرده باشه، وقتی می خواستیم بریم توالت به دروغ می گفت که شخص دیگه ای داره از توالت استفاده می کنه .... ولی با این وجود کلی روی دیوار  نوشته بودیم از حقوق زنان و روی دیوار بزرگ نوشته بودیم: آزادی، عدالت، برابری جنسیتی....فقط با همون خودکاری که توی کاپشن یکی از بچه ها بود....ایول پرستو و مریم.

  

پیش نوشت ۳: و اما خوبی هایی هم داشت اوین.  اختلافاتی که در این روزهای سخت به دوستی تبدیل شدند و به آشتی و وحدت و همدلی دوباره. یکی از بهترین روزهای همبستگی بین فعالان جنبش زنان در همین سلول های تنگ و پر از تهدید اوین شکل گرفت. به امید پایداری این همبستگی. 

 

و اما دوستان خوبم که بیرون از زندان بودید ممنون از همه محبت ها و دوستی هایتان. واقعا نمی دونم چطور باید ازتون تشکر کنم. باز هم ممنون.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |