نشستم تا باز هم از سفرم بنویسم که چطور باز هم بدون برنامه ریزی همه چیز این بار هم به خوبی و خوشی پیش رفت...همین طور هم سری به وبلاگ ها می زنم...اصلا باورم نمیشه وقتی وبلاگ فرناز رو می خونم...نوشته " چشم هایم را که می بندم یادم می آید که زندگی ام را در دو چمدان نارنجی چپاندم و با ملغمه ای از احساسات متناقض، از خشم گرفته تا دلتنگی غریب، بی خداحافظی از کسی، با سکوتی غریب که دل خودم هم از غربتش می گیرد ایران را ترک کرده ام..
از یکی دو تای دیگه از دوستان هم که آنلاین هستند می پرسم و اونها هم کلی تعجب می کنند...اصلا خود فرناز هم آنلاین هست...می پرسیم و باز بوی نفس تنگی آور ناراحتی و غم دلتنگی...
بدون خداحافظی رفتی... هرچند خداحافظی هم که می کردی چی می تونستم بگم جز آرزوی خوشبختی و روزهای خوب برایت...فرنازی، دلتنگ نباش و در آن شهر دور و بی نهایت سبز عادت که نه، روزهای خوبی را زندگی کن...
+ نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده

