این لینک گزارشی هست که از زنان معتاد کارتن خواب و صیغه ای محله دروازه غار نوشتم....بعضی از وقتها آدم یک حسی نسبت به بعضی از گزارش هاش داره ....این گزارش هم از اون گزارش هاست که خودم خیلی دوست دارم!!! هرچند خیلی سیاه سیاهه ولی واقعیت واقعیته...
اين عکس ها تصاويري از مناطق حاشيه نشين زاهدان و حاصل سفر خبرنگار اجتماعي و عکاس روزنامه به اين شهر است...هرچند هنوز گزارش زاهدان رو ننوشتم ولی به دلیلی عکسها زودتر از گزارش کار شد...لینک اینترنتی اش جالب نیست زیاد ولی صفحه اش خیلی قشنگ شده بود....
پی نوشت: و اما این روزها همش یاد فیلم ترنج می افتم....خیلی هم زیاد یادم نمونده این فیلم ولی می دونم دستهای مردی رو شکستند تا دیگه نتونه نقشه قالی بکشه.... و مرد تلاش می کنه تا با دستی که نمی تونه قلم در دست بگیره یک نقشه قالی بکشه....نمی دونم چرا سالها بعد از این فیلم فکر می کردم که یک روز دستهام می شکنه تا نتونم بنویسم هرچند اون موقع فقط بلد بودم مشق بنویسم!!! ولی این فکر همیشه باعث ترس و نگرانی ام می شد ...این روزها همش دوباره فکر می کنم به این موضوع که اگه روزی نتونم بنویسم....می دونم که به خاطر حکم زندان دلارام این حس رو دارم....میشه در زندان هم نوشت یک عالمه ولی نه دیگه به اندازه چندسال از اون روزهای تکراری ؟!!! تازه اگه بنویسی ولی شرط آزادی ات منتشر نکردن شون باشه حتی در دنیای اینترنت؟!!! مثل نوشته هایی که یک جایی در کامپیوترت سیو می کنی تا فراموش نشه و گهگاهی که می خونی شون میگی بالاخره یک روزی اینها رو منتشر می کنم اون وقت تکلیفت چی میشه ....دارم فکر می کنم شاید کتاب خوندن هم گزینه خیلی مناسبی باشه که بتونه جایگزین نوشتن بشه ....ولی باز می بینم که نوشتن رو یک جور دیگه دوست دارم...اصلن شاید همه این نگرانی از ننوشتن بی مورد باشه ...

