دو: دیشب، جادی ولیلا با یک تلویزیون ۲۴اینچ؟! اومدند خونه ام. یک تلویزیون جدید خریدند خودشون و این تلویزیون رو دادند به من(یک عالمه مرسی). حالا بعد از چندماه دوباره تلویزیون دار شدم. اون تلویزیون چوبی قدیمی که اسمش رو گذاشته بودم سینمای خانگی، دیگه از کار افتاده بود و جابجا کردنش باعث شد پدر پام دربیاد، هنوز منتظر مونده زیر میز تا بالاخره یک راه چاره ای پیدا کنم و بندازمش بیرون. برای بیرون انداختنش باید ۴طبقه بیارمش پایین. به طرز وحشتناکی سنگینه. فکر کردم می تونم برادرم رو راضی کنم که بذاردش پایین ولی اون هم زیر بار نرفت. آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که خردادماه که قراره اثاث کشی کنم، با بدجنسی تمام تلویزیون رو بگذارم برای صاحبخونه بمونه.
سه: بالاخره همت کردم و کلاس زبان ثبت نام کردم. کلاسها رو هم هشت صبح انتخاب کردم که همین باعث بشه صبحها زود از خواب بیدار بشم و شبها تا سه چهار صبح کتاب نخونم یا پای اینترنت نشینم. ولی الان یک مشگل اساسی دارم. در برگه ثبت نام نوشته بودند که باید حتمن با مقنعه سر کلاس باشیم!!! از مسئول ثبت نام که پرسیدم این قضیه خیلی جدیه یا فقط همین جوری نوشتند، با جدیت گفت که کاملن جدیه. البته دیگه اون موقع دیر شده بود چون پول کلاس رو به حساب موسسه واریز کرده بودم. حالا من که کلی ادعام می شد که در همه جلسات خبری در دولت نهم با روسری حضور به هم رساندم!! دارم فکر می کنم که چیکار میشه کرد برای حل این مشگل. فکرش رو بکن روزهای گرم تابستون، گوشها و گردنت از زیر مقنعه خیس عرق بشه. چقدر حس بدیه و بدتر از اون این حجاب اجباری.
چهار:میشه خاطره روزهای بد رو با دورهم بودن با دوستان و گفتن از هر دری و خندیدن پاک کرد.(الان دقیقن مثل مونای عزیز، سبز و مثبت شدم)
پنج: سهیل،خواهرزاده عزیز، فحش دادن یاد گرفته. هروقت از دست کسی عصبانی میشه با تمام انرژی ای که داره داد میزنه: بی تربیت، برو خودت رو گم کن!!!
