تبليغاتX
پرنده خارزار - من باز هنگ کردم

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

قرار بود تا اول بهمن ننویسم ولی امروز هر چقدر با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی تونم ننویسم چون ممکنه در آینده نزدیک این فرصت رو خیلی کمتر داشته باشم تا الان.شاید هم این بار شتر معروف در این خونه نشست و من دو ماه مونده به روز تولدم  و قبل از اینکه  اتفاقات خوبی که منتظرش هستم  و کلی هم برنامه ریزی کردم ، اتفاق نیفته ،از این دنیای فانی رخت بربستم...البته من مرگ رو یک بار تجربه کردم .خیلی جالب بود و خوب.نمی دونم فکر می کنم بزودی درموردش بنویسم.هرچند خیلی دلم می گیره..(إإإإإإإإإإ قرار بود دیگه از دلتنگی ننویسم)  

 

امروز یک واکسی حدودا 40 ساله وارد آفتاب شده بود تا کفش های یکی از بچه ها رو واکس بزنه.وقتی زنگ رو زده بود بچه ها در این سرما دلشون نیومده بود ردش کنند.مهران قاسمی بلافاصله اومد و گفت :خواهر بیا یک سوژه.از زندگی اینها بنویس .(قراره در مورد یکسری مشاغل مختلف بنویسیم که کمتر بهشون پرداخته شده مثل شغلی به اسم دادزن،باورتون میشه که این هم یک شغله با روزی 3 تا 4 هزار تومان.البته در چند روز بعد بیشتر می نویسم) .وقتی رفتم سمت واکسی ،خب خواستم رعایت ادب رو کرده باشم تا به خاطر سر و وضع و شغلش احیانا جلوی بچه ها تحقیر نشه .خیلی مودبانه گفتم آقا من و شما می تونیم چند دقیقه با هم صحبت کنیم.مرد با چشمان متعجب چنان نگاهی به من کرد  که بلافاصله گفتم می خوام در مورد شما بنویسم.مرد با قیافه ای کاملا جدی و در عین حال مبهوت گفت من وقت ندارم.این که من چقدر ضایع شدم بماند...مهران بلافاصله شروع کرد به توضیح دادن که من(یعنی من) خبرنگارم و میتونم از مشکلاتش و ...بنویسم. من هم همش فکر می کردم که با این آقا واکسی هماهنگ کردند تا دوباره من رو سرکار بذارن.خلاصه آقا گفت شما تشریف بیارید پایین وسایلم  اونجاست و من میتونم اونجا حرف بزنم .حالا نمی دونم چرا از این پله ها می دوید.اینکه من مجبور شدم از این پله های سرد برم پایین بماند.وقتی رفتم پایین مرد در خالیکه از در بیرون می رفت گفت :من الان باید برم .شنبه دیگه فرصت دارم باهاتون حرف بزنم....

وقتی برگشتم بالا ،بچه ها با دیدن قیافه من زدند زیر خنده .صحنه خنده داری شده بود.یکی از آقایون می گفت بابا طرف دررفت اونجوری که تو باهاش حرف زدی....من هم گفتم خب بابا بنده خدا فکر کرد من قراره بهش پیشنهاد ازدواج بدم هل شد رفت..و یکی از بچه ها هم میگه اون مرد فکر کرده ما خواستیم دست بندازیمش ...مهران هم میگه بابا تو نتونستی با یک واکسی هم مصاحبه کنی...

همیشه برام جالب بوده که این افرادی که ما بهشون گیر می دیم و باهاشون مصاحبه می کنیم ،چه احساسی نسبت به ما دارند...و از اون بیشتر زندگی افرادی برام جالب بوده که مشاغل خیلی پایینی دارند.خیلی دلم می خواد بدونم زندگی رو چطور می بینند.یک بار هم با خانومی حرف میزدم که در گوشه یکی از این توالت عمومی ها(،البته نه از این توالت های بهداشتی قرن بیستم که ساخته شدنشون رو در میادین شهر مدیون رئیس جمهور هستیم )از صبح تا شب زندگی می کرد.خیلی هم از زندگی ناراضی نبود و فقط ناراحت بود که بدلیل مخالفت همسر دخترش نمیتونه نوه اش رو زیاد ببینه  .جالب اینه که این افراد،این زندگی رو پذیرفتند و چندتایی که من باهاشون حرف زدم می گفتند خب قسمت ما هم این بوده دیگه.یا بعضی هاشون می گفتند چیکار می تونیم بکنیم..و یا بعضی هاشون فقط در مقام مقایسه از زندگیشون ناراضی می شدند ولی در جمع خودشون نه ... نمی دونم این باور به قسمت،که در خیلی موارد دیگه هم میشه دید،خیلی دلم می خواد در این مورد بتونم به یک تحلیل درست برسم. .مخصوصا باور به قسمت در ازدواج .این" قسمت" خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده .شاید هم استفاده از  قسمت توجیهی باشه برای پوشاندن اشتباهاتمون. ولی آخه خیلیها هم از قسمتشون راضی هستند ... در بین دوستهام هستند زن و شوهرهایی که هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند ولی میگن قسمت ما این بود.خب پس سهم عقل اینجا کجاست و وقتی همین آدمها از هم طلاق می گیرند،اونوقت هم باید گفت قسمت این بوده .نمی دونم شاید هم به خاطر اینکه این چند روز به این موضوع خیلی فکر کردم و مغزم هنگ کرده .یعنی اگه تصمیم اشتباه بگیرم می تونم بگم قسمت این بوده..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |